<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>زن‌نوشت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://weblog.parastood.ir/atom.xml" />
   <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="زن‌نوشت" />
    <updated>2008-11-04T09:11:03Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>استیضاحِ کردان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005074.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5074" title="استیضاحِ کردان" />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5074</id>
    
    <published>2008-11-04T07:46:28Z</published>
    <updated>2008-11-04T09:11:03Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="politics" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>دارم رادیو مجلس گوش می‌دم. </p>

<p>۱۱:۱۵<br />
کردان داره می‌گه که حکومت اسلامی در سی سال گذشته مظلو‌م‌کشی زیاد داشته. داره خودش رو مقایسه می‌کنه با بهشتی. و می‌گه علی کردان فقط خوب می‌فهمه که اون زمان بهشتی چی کشیده.</p>

<p>۱۱:۲۰<br />
کردان داره از رادیوفردا و روزآن‌لاین و بقیه‌ی رسانه‌ها کد میاره. می‌گه می‌خواد پاسخِ جشنی رو بده که رسانه‌های بیگانگان برپا کرده‌ان.<br />
تذکر رجایی: ماده ۱۰۹-ناطق نباید از موضوع مورد بحث خارج شود. بحث استیضاح درباره‌ی مدرک ایشونه. بحث مدرک رو روشن کنن.<br />
لاریجانی: مقدمه رو کوتاه کنین، آقای کردان.</p>

<p>۱۱:۲۵<br />
کردان داره می‌گه مخالفان داخلی تخریب و مخدوشش کرده‌ان. می‌گه توقع بی‌مهری رو از برادرهای مسلمانش نداشته. می‌گه اتهام دروغ و جعل و سوءاستفاده رو بهش دادن و آبروش رو برده‌ان و «روی مینِ سیاسی» رفته.</p>

<p>۱۱:۳۰<br />
هم‌چونان شر و ور. هنوز شروع نکرده راجع به مدرک حرف بزنه.</p>

<p>۱۱:۳۵<br />
می‌گه می‌خوان مکانیزه کنن سازمان‌های مردم‌نهاد (غیردولتی) رو.<br />
تذکر اکرمی: استیضاح درباره‌ی سه موضوع مشخص است. باید درباره‌ی آن حرف بزنین.</p>

<p>۱۱:۴۰<br />
کردان می‌گه باید آمریکا محاکمه بشه. <br />
و می‌گه داره بسترهای لازم انتخابات سالم رو فراهم می‌کنه. به‌به.</p>

<p>۱۱:۴۵<br />
همهمه سرِ این‌که جلسه ادامه پیدا کنه یا نماز و نهار.<br />
از بحث جا موندم. تلفن. </p>

<p>۱۱:۵۰<br />
بالاخره بحث مدرک رو پیش کشید. داره نامه‌ی خودش به احمدی‌نژاد رو می‌خونه. می‌گه می‌خواد «رفع اتهام جعل» می‌کنه از خودش.</p>

<p>۱۱:۵۵<br />
(یعنی چی که می‌گه از درست بودن مدرک مطمئن شدم؟ آقا خریدی یا نه؟ حالا این‌که فروشنده امضاء رو اشتباهی جعل کرده که مشکل رو حل نمی‌کنه. دهه!)<br />
داره همون چیزایی رو که می‌دونیم دوباره توضیح می‌ده. و اعتراض می‌کنه که چرا ملت بهش گفته‌ان جاعل! <br />
(به آکسفورد هم می‌گه: اَکسفورد.)</p>

<p>۱۲<br />
کردان: این‌جانب در طول دوره‌ی خدمت صداوسیما هیچ وجهی بابت مدرک افتخاری دکترا نگرفته‌ام. چهارشنبه‌ی گذشته رازینی آمد دفتر کارم و معاون مالی و اداری صداوسیما زنگ زدن دفتر من. و گفت که هیچ دریافتی نداشته‌ای از این بابت... دکترای افتخاری به هیچ تشریفاتی لازم نداره.</p>

<p>۱۲:۰۵<br />
کردان: در وزارت نفت یک ریال حقوق نگرفته‌ام. و وقتی هم رفتم به وزارت کار حقوق‌ام ۱۰۰ هزار تومان کاهش پیدا کرد... امروز هم اگر مرا دعوت کنند برای تدریس در دانشگاهی اگر لیاقت داشته باشم و از عهده‌ی کار برآیم و صلاحیت علمی‌ام تأیید شود، همین الان هم قبول می‌کنم. (رو رو برم!) مقاله‌های علمی برای کنفرانس‌ها فرستاده‌ام. هم در داخل و خارج از کشور پذیرفته شده و ارائه کرده‌ام مقاله‌هایم را. </p>

<p>۱۲:۱۰<br />
کردان: ماجرای شرم‌آور روز چهارشنبه. استیضاح من دست‌آویز شده برای آبرو بردن از دولت. دولتی که مقام عظمای ولایت ۲۴ ویژگی الهی و انقلابی منحصر به فرد برای آن دانسته...<br />
چک‌های ۵میلیونی برای مخدوش کردن دولت بوده است. (شعروار ولی چندشناک یه چیزایی گفت که معنیش این بود که دشمنان دولت خواستن آبرومون رو ببرن.)<br />
(صداش هم لطیف شده.) تجربه‌ی علی کردان نشان می‌دهد که شیفتگان خدمت و نه تشنگان قدرت باید تنها و تنها به خدای خود توسل جویند.</p>

<p>۱۲:۱۵<br />
کردان داره از همسر و بچه‌هاش معذرت می‌خواد. یه کم رمانس شده ماجرا. صداش هم گرفته یه کم. تو مایه‌های مداحی.. حیف تصویر ندارم. می‌گه ماجرا جنگ روانی استکباررر (با تأکید فراوان روی ر) بوده.</p>

<p>۱۲:۲۰<br />
چرا کردان استعفا نداد؟<br />
من در هیچ جایی نگفتم که استعفای من به مصلحت نظام نیست. گفتم به مصلحت من نیست. و اختلاف نظر داریم. بعضی موافقن که استعفا به نفع نظام است اما من چنین اعتقادی ندارم. این معنی‌اش فرق می‌کند. (چه فرقی می‌کند؟)</p>

<p>۱۲:۲۵<br />
اوه اوه: استخاره کرده و دراومده که نباید استعفا بده. می‌گه به حجت شرعی نرسیده. با خدای خودش هم خلوت کرده و به این جمع‌بندی نرسیده...</p>

<p>۱۲:۳۰<br />
کردان: مجلس هر تصمیمی بگیرد. چه وزارت کشور چه جاروکشی در یکی از اداره‌های دولت که مصلحت نظام در آن باشد. (داره شعر می‌خونه.) تموم شد حرف‌های کردان.</p>

<p>حیف که باید برم از خونه بیرون. نمی‌رسم دیگه بنویسم ماجراها رو. حال می‌کنم کوتااااه نمیاد از این همه دروغ و گند..</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پــُز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005073.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5073" title="پــُز" />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5073</id>
    
    <published>2008-11-03T17:22:19Z</published>
    <updated>2008-11-03T17:22:55Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>یه دلِ سیر زیرِ بارون با یه دوستِ بی‌نظیر راه رفتیم. لبوی داغ خوردیم. حرف زدیم. خندیدیم. و خوش گذشت.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005072.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5072" title="..." />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5072</id>
    
    <published>2008-11-02T07:50:31Z</published>
    <updated>2008-11-02T07:51:17Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="women&apos;s issues" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>نماینده‌ی دادستان نیامد، دادگاه تشکیل نشد. قرار شد باز چهاردهم بهمن بروم. <br />
(شاعر می‌فرماید: برو و بیا داریم ما..)</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دادگاه انقلاب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005071.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5071" title="دادگاه انقلاب" />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5071</id>
    
    <published>2008-10-31T08:57:29Z</published>
    <updated>2008-10-31T10:00:06Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="women&apos;s issues" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>یکشنبه دادگاه دارم و اگر بگویم حال‌ام کاملاً خوب است عینِ چی دروغ گفته‌ام. ماجرای پیچیده‌ای نیست البته. پرونده‌ام مربوط می‌شود به ماجرای ۱۳ اسفند ۸۵ که بازداشت شده بودم همراه با ۳۲ نفرِ دیگر. بیشترِ خانم‌های بازداشت‌شده در آن روز، پائیزِ پارسال محاکمه شدند. اما من (برای برگزاری دادگاه) حتی احضار هم نشده بودم و فکر می‌کردم ممکن است در مرحله‌ی بازپرسی تبرئه شده‌ باشم. گمانِ اشتباهی بود. </p>

<p>خردادماه امسال اخطاریه‌ای به نامِ پدرم، که کفیلِ من شده است، آمد دمِ درِ خانه با این مضمون که تا فلان روز وقت دارید متهم را به شعبه‌ی ۱۳ دادگاه انقلاب تهران معرفی کنید وگرنه حق‌الکفاله به نفع دولت ضبط خواهد شد. من لندن بودم در سخت‌ترین زمانِ تحصیلی‌ام (باید در عرضِ یک ماه پنج مقاله‌ی مفصل آماده می‌کردم.) و پدرم بیماریِ سختی داشت/دارد. با وکیل‌ام تلفنی حرف زدم و او راهنمایی‌هایی کرد و البته تأکید کرد که جز پدرم شخصِ دیگری نمی‌تواند مراجعه کند به دادگاه. فروریختم.</p>

<p>بیماریِ پدرم و دوری از او به‌تنهایی فشارِ زیادی بود که آن روزها تحمل می‌کردم. این‌که می‌دیدم او مجبور است به خاطرِ پی‌گیریِ کاری که مربوط به من است، که او دخالتی در آن نداشته، میانِ دوره‌های شیمی‌درمانی‌اش برود به جوِ نه‌چندان دوستانه‌ی دادگاه انقلاب، عینِ حلقه‌ی طنابی بود که دورِ گردن‌ام انداخته باشند و تنگ‌اش کنند. ماجرا البته به این تمیزی هم نبود.</p>

<p>گواهیِ اشتغال به تحصیل‌ام را فرستادم تهران که جلسه‌ی دادگاه را عقب بیندازیم. پدرم پرسیده بود که چرا پیش از احضاریه، اخطاریه؟ گفتند اصلاً به چه اجازه‌ای دخترت را فرستاده‌ای خارج؟ و البته که حتماً آقای قاضی بهتر می‌دانند که به لحاظِ قانونی وظیفه‌ی کفیل ممانعت از خروجِ متهم نیست. مجریِ قانون است که باید جلوی کسی را بگیرد، اگر که دادگاه لازم ببیند. جزئیاتِ ماجراها و رفت‌وآمدهای چندباره‌ی من به سفارتِ ایران در لندن به کنار، خجالتی که می‌کشیدم از پدرو و خانواده‌ام کناری دیگر. اصلاً عذابِ اصلی همان بود.</p>

<p>حالا فکر می‌کنم که باید تنهایی همه‌ی کارها را انجام دهم. می‌دانم که آن فشاری که به خانواده‌ام آمده جبران نمی‌شود. اما نمی‌توانم، اصلاً نمی‌توانم درگیرشان کنم. برای همین است که قیافه‌ام شاد و خندان و آرام است. با این‌که یکشنبه دادگاه دارم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005070.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5070" title="..." />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5070</id>
    
    <published>2008-10-29T09:36:53Z</published>
    <updated>2008-10-29T09:39:26Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="literature" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>صبح سپید است<br />
شام سیاه<br />
اندوهی خاکستری در میان.</p>

<p>(عباس کیارستمی - <em>گرگی در کمین</em>)</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>حقیقت‌یابی یا آبروبـَری؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005069.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5069" title="حقیقت‌یابی یا آبروبـَری؟" />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5069</id>
    
    <published>2008-10-28T15:31:25Z</published>
    <updated>2008-10-28T15:37:26Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="social" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>خلاصه‌ی ماجرا این است که دانش‌آموزانی که به علتِ اجرای طرحِ بومی‌سازی در کنکور امسال با وجودِ رتبه‌های خوب در دانشگاه‌های خوب قبول نشده بودند چندین روز تحصن کرده بودند و اعتراض (اواخر شهریور). خبرنگارِ صداوسیما با دوربین و تجهیزات می‌رود میان‌شان و یکی‌یکی می‌پرسد که رتبه‌شان چند بوده و به چه چیز اعتراض دارند. بعدتر (همین دو هفته پیش) در چند نوبت برنامه‌ای از بخش‌های خبری شبکه‌های مختلف پخش می‌شود (با اعتماد به گزارشِ دختردایی‌ام): تصویرِ دانش‌آموزان نشان داده می‌شود و رتبه‌ی ادعایی‌شان. صدای خبرنگار فاتحانه روی تصویر می‌نشیند که «رتبه با این نام مطابقت ندارد.»</p>

<p>به موضوعِ اصلی کاری ندارم. سؤالِ من درباره‌ی نقشِ رسانه‌های جمعی است. آیا این کارِ صداوسیما حقیقت‌یابی است یا آبروبـَری؟</p>

<p>به گمانِ من آبروبـَری است. ممکن است دانش‌آموزان دقیق حرف نزده باشند. (مثلاً کسی رتبه‌اش ۳۰۲ باشد و بگوید رتبه‌ام ۳۰۰ است.) آیا خبرنگار (مصاحبه‌گر) به اقتضای حرفه‌اش نمی‌داند که لزوماً همه دقیق حرف نمی‌زنند؟ (خاصه در زمانِ اعتراض و شلوغی و تحصن...) آیا جز این‌که فهمیده است آن نام با آن رتبه هم‌خوانی ندارد، گشته است دنبالِ رتبه‌ی واقعیِ او؟ اگر جواب مثبت است، چرا آن را اعلام نکرده است؟ اساساً آیا اجازه دارد تصویری را که برای مقصودِ دیگری (خبررسانی درباره‌ی اعتراضِ دانش‌آموزان) ضبط کرده است، جای دیگری استفاده کند، آن هم با این همه تأکید بر دروغ‌گو نشان دادنِ معترضان؟</p>

<p>دوستی می‌گفت: «صداوسیماست. انتظارِ بیشتر نباید داشت.» انتظار را نمی‌دانم اما می‌شود تذکر داد. حداقل در همین حد و حدود.</p>

<p>مرتبط:<br />
<a href="http://www.silenthalf.com/spip.php?breve392">دانش‌آموزان قربانی طرح بومی‌سازی جنسیتی با تهدید وادار به سکوت شدند</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>متابولیک</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005068.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5068" title="متابولیک" />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5068</id>
    
    <published>2008-10-27T08:51:00Z</published>
    <updated>2008-10-27T09:00:56Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="art" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>فکر کنم ۴۵ یا ۵۰ دقیقه از شروعِ نمایش گذشته بود و من هم‌چونان در تلاش بودم برای پیدا کردنِ معنا و مفهومی که آن‌چه را که اجرا می‌شد به هم ربط دهد. و موفق نمی‌شدم. تصمیم گرفتم که «فقط» بیننده و شنونده باشم. و آن ده دقیقه‌ی آخر خوش گذشت. به نظرم <em>متابولیک</em>، نمایشِ تازه‌ی گروهِ بازی (به کارگردانی آتیلا پسیانی)، را باید این‌طوری دید. برای من جزئیاتی از نمایش جذاب بود (مثلاً بازی با سایه‌ی دست‌ها و انداختنِ عکس‌ها روی صحنه) و هیچ کلیت‌ای وجود نداشت. بعدتر از یکی از بازیگرانِ نمایش هم شنیدم که او هم حتی نمی‌داند مفهومِ کلیِ نمایش چیست... </p>

<p>در حاشیه هم این‌که سالنِ چهارسوی تئاتر شهر حالا دیگر صندلیِ شماره‌دار دارد. برای من که اغلب روی سکوها لــِه می‌شدم اتفاق خیلی خوبی است.</p>

<p>پی‌نوشت- فضای نمایش و اجرا و مخصوصاً صدای نمایش من را به شدت یادِ <a href="http://shunt.co.uk">شانت</a> انداخت و نمایش‌های تجربی‌ای که آن‌جا اجرا می‌شود.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دوستی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005067.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5067" title="دوستی" />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5067</id>
    
    <published>2008-10-26T10:44:53Z</published>
    <updated>2008-10-26T10:47:46Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p><em>برای بهادر<br />
</em><br />
تو هم چای سفارش می‌دی. (برای همراهی با من یا چون حدس می‌زنی طعمِ قهوه‌ی این کافه رو دوست نداشته باشی؟) با دوربین‌ام وَر می‌رم. حالا نشسته‌ای کنارم و ملایم حرف می‌زنی. با دقت گوش می‌دم. مثلِ همه‌ی روزایی که خاطره‌ان الان. یهو عینِ شعبده‌بازها با یه حرکتِ سریع دفترچه‌مون رو می‌ذاری جلوم. هی! به هیجان میام و تندتند شروع می‌کنم به خوندنِ خط تو. خوشگل نوشته‌ای. همین رو بهت می‌گم. و ادامه نمی‌دم که: خیلی خیلی خوشحالم که ساده‌تر و روون‌تر از سه ماه پیش می‌نویسی. به جاش ‌حواس‌ام پرت می‌شه به دست‌هات. خوب می‌شناسم‌شون. حتی ریزترین حرکت‌هاشون رو. عکس می‌گیرم. چی رو دارم ثبت می‌کنم؟ دوربین رو می‌ذارم کنار و شروع می‌کنم به تعریف کردن. زود تموم می‌شه حرف‌هام. مثلِ همیشه. و سکوت. دل‌ام می‌خواد پشتِ انگشتِ اشاره‌ام رو بکشم به صورتت. روی خوابِ ریش‌هات. ولی فقط با لبخند نگاهت می‌کنم. چشم‌هات رو می‌شناسم. و نگاهت رو. حالا داری با تلفن حرف می‌زنی. بدونِ توجه به معنیِ حرف‌هات همه‌ی حواسم رو می‌دم به صدات. گفته بودم صدات رو دوست دارم؟ نگفته بودم. از حالا به بعد هی یادم میاد که چه چیزهایی رو نگفته‌ام بهت. چرا این همه سکوت می‌کنم وقتی که با همیم؟ بحثِ «کلمه کم‌آوردن» و «زبانِ قاصر» و اینا نیست. ما که دوستی‌مون از این جنس‌ها نیست که ذوب بشیم توی حضورِ همدیگه. پس چرا؟ صدام می‌کنی. توی کل دوستی‌مون سومین باره که خطابم می‌کنی. دوست نداری صدام کنی؟ راه می‌افتیم توی خیابونا. خیلی با هم پیاده‌روی کرده‌ایم. سرعتِ قدم‌هات رو می‌شناسم. حرف می‌زنیم و می‌خندیم و شادیم. برای این‌که به قرارِ بعدی‌ات برسی دست‌ام رو می‌گیرم جلوی یه تاکسی قراضه که داره رد می‌شه. باید سوار بشی. هنوز حرفت تموم نشده. تندتند جمع می‌کنی حرفت رو. قبل از این‌که درِ تاکسی رو ببندی همون جمله‌ی معروفت رو می‌گی که منتظرش بودم: «پیدات می‌کنم.» می‌دونی، خیلی چیزهات رو می‌شناسم. خیلی چیزهات رو هم نه. ولی به گمونم که اگه کسی بپرسه، می‌تونم با اعتماد به نفس بگم که «دوستی» با تو رو می‌شناسم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005066.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5066" title="..." />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5066</id>
    
    <published>2008-10-23T23:55:14Z</published>
    <updated>2008-10-23T23:55:59Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>یه جورِ خوبی تنهام. راستش فکر کنم یاد گرفته‌ام که چطوری تنها باشم که خوشحال هم باشم که خوش بگذره کلاً.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>حسن حبیبی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005065.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5065" title="حسن حبیبی" />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5065</id>
    
    <published>2008-10-23T22:51:57Z</published>
    <updated>2008-10-23T22:54:15Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="politics" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>دست‌کم پنج سال است که این آرزو را دارم که البته هیچ تلاشی هم برای برآورده کردن‌اش نکرده‌ام: دل‌ام می‌خواهد با <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8%DB%8C">حسن حبیبی</a> گفت‌وگوی مفصلی بکنم. خودِ اصلِ تاریخِ شفاهی است. کاش کسی این کار را کرده باشد یا بکند لطفاً. این روزها که بیماری‌اش جدی است، می‌ترسم موضوع‌هایی بی‌سند بمانند.</p>

<p>بی‌ربط:<br />
جز اعلامِ نگرانی برای <a href="http://foresha.blogspot.com/">عشا</a>، کارِ دیگری می‌شود کرد؟</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title> افکارِ پراکنده‌</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.parastood.ir/archives/005064.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=5064" title=" افکارِ پراکنده‌" />
    <id>tag:weblog.parastood.ir,2008://1.5064</id>
    
    <published>2008-10-21T09:21:39Z</published>
    <updated>2008-10-21T09:29:49Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>۱.<br />
دفترچه رو هی ورق می‌زنم و روی هر صفحه‌اش خیال‌ام هزارها کیلومتر پرواز می‌کنه. دفترچه نشون می‌ده که روزها و زمان‌هایی در گذشته‌ی خیلی نزدیک بوده که ته‌شون رو درآورده‌ام. تا تهِ شادی و هیجان، تا تهِ غصه و ناامیدی رفته‌ام. چرا این‌قدر این‌ها دور به نظر می‌رسن؟ این ویژگیِ ایرانه که حال و هوا و فضای ذهنی آدم رو این‌قدر زود و شدید تغییر می‌ده؟ نمی‌دونم.</p>

<p>۲.<br />
هیچ خوب نیست که این‌قدر احساساتی‌ام و این‌قدر آدم‌ها و رابطه‌هام (با اغلب‌شون) مشغولیتِ ذ