سهم زن، نيمی از آزادی
حالا که فقط چند ساعت مانده به شروع مسابقهی فوتبال ايران و بوسنی، حالا که قصدمان اين است برويم جلوی استاديوم –هرچند فقط با حرکتی نمادين، دلنگرانی دارم. از برخوردهای خشنِ احتمالی میترسم، از اينکه امکان اذيت شدن بچههای کمپين وجود دارد. اما بايد حرکت کرد و جلو رفت. نمیدانم چه پيش میآيد...
مرتبط:
پتیشن - امضا کنید
در ميان مه - سرنوشت حضور زنان در ورزشگاهها - شادی صدر
دختران در بدرقه تیم ملی - آق بهمن
حق مون!
برای مهرداد و مانا
1.
از بند 209 زندان اوين، متعلق به وزارت اطلاعات، جايی که از روز سهشنبه مهرداد قاسمفر و مانا نيستانی در انفرادیهايش هستند، خبرهايی به گوش میرسد: اينکه برای اين دو روزنامهنگار قرار يکماههی بازداشت صادر شده و برخلاف چيزی که اعلام شده، هيچ قرار وثيقهای در کار نيست. اميدوارم روزهای بازجويی زود و خوب و آرام تمام شود و زود آزاد شوند؛ که اتهام واردشده به همکارانمان خيلی ناجوانمردانه است. هيچ کدام از اين دو همکار اهلِ دامنزدن به اختلافهای قومی نبوده و نيستند؛ که اگر بودند پيشتر و بيشتر اينگونه میکردند. پيشينهی کاریِ روشن هر دوی اينها در دسترس هست. آرشيو روزنامهها و نشريات که وجود دارند... برای اشتباهی هم که رخ داده، پوزش خواستهاند و خيلی سخت است پذيرفتنِ اينکه اين دو بايد پاسخگوی هر آنچه اتفاق افتاده باشند.
از انجمن صنفی روزنامهنگاران تا کنون خبری نشده –امروز جلسه دارند و قرار است بيانيه بدهند- و نمیدانم بيانيهی 300 امضايی روزنامهنگاران جايی چاپ شده و انعکاس مناسب پيدا کرده يا نه. [دوست دارم نامه را امضا کنم و اگر دير نيست و ايرادی ندارد، اسم نوشتهنشدهی من را هم پای نامه بخوانيد.]
خانوادههايشان را هم دريابيم که بعضی از حرفهای مسئولان، مثل سخنرانی امروز احمدینژاد –روزنامهنگار برجستهی ما جاهل و وابسته است؟ واااای!-، نگرانشان میکند -و البته حق دارند. تا اينجا خودم را نگه داشتم که احساساتی ننويسم اما حالا که دارد دلم مثل سير و سرکه میجوشد، بگذاريد بگويم که انگار بیپناهتر از روزنامهنگاران، خودشان هستند! اگر قومهای ناراضی در کشور وجود دارند و نارضايتیهاشان عنان اختيارشان را بُريده، به خاطر تبعيضهايی است که سالها تحمل کردهاند و حالا جواب اين تبعيضها فشاری شده است بر روزنامهنگارانی که همواره با همين تبعيضها جنگيدهاند. همه چيز فرافکن شده. اين هم خودش تبعيضی است وحشتناک! مانا برای تولدش آزاد میشود؟ خدا کند...
2.
دسترسی به اينترنت نداشتم چند روز –و زياد آنلاين نخواهم بود تا چند روز ديگر- و لابد عقب هستم از جريانها و اتفاقها. فقط بگويم کمپين استاديوم فعال است و دختران و پسرانی که همراه هستند و پايه، لطف میکنند ایميلی برايم بنويسند تا در تماس باشيم.
...
این مودم وایرلس رو رد کردم، رفت پی کارش!
«ايران» توقيف شد؛ «مانا» بازداشت
ايسنا: «روزنامه ايران توقيف موقت شد.»
ايلنا: «وزير کشور: فرد متخلف كه اقدام به اين عمل مجرمانه كرده بود، دستگير شده و امروز بازداشت ميشود. پورمحمدي يادآور شد: ترسيم اين كاريكاتور يك جسارت به ملت ايران به ويژه هموطنان آذري بوده است و ابراز احساسات مردم در اين خصوص كاملاً به جا و قابل تحسين است.»
ادامه [دردناک]:
هادی تونز: «مانا نيستانی بازداشت شد.»
دليل توقيف روزنامه ايران: انتشار مطالب تفرقهافكن.
استيضاح وزير ارشاد؟
«ما اهل ايرانيم، اهل"ايران"» - بيانيه کارکنان روزنامه ايران
بيانيه جمعي از كاريكاتوريستها
مرتبط:
يادداشت پوپک خانم صابری درباره کاریکاتورِ کذا: «معلوم نيست وقتي قرار است نويسنده و طراح مسؤول كامل آثارشان باشند، نقش مدير مسؤول اين وسط چه صيغه ای است؟»
گزارش کامل آن چه در اين باره رخ داده.
در وبلاگ ها:
کاریکاتوریست و سردبیر ایران جمعه بازداشت شدند
روزنامه کاملا دولتی ایران، اسپانسری دارد به نام دولت!
برای خواباندن تشنج در مناطق آذریزبان راه بهتری وجود ندارد؟
«ايران» دوباره منتشر می شود اما خبرنگار آن آیا به این زودی آزاد می شود؟
رفیق من «كاریكاتوریست تفرقهافكن» نیست
فقط شائبه اهانت...
کجاست «نظر پاک خطاپوش»؟
دوم خرداد 1385
کاریکاتور همه ماجرا نیست!
اين ها نشانه نيست؟
از مانا نيستانی کار درست تر کاريکاتوريست پيدا نمی شه
روزنامه ایران قربانی اختلاف خبرگزاری و وزارت ارشاد
"مانا"ي مطبوعات ايران را دريابيد
SMSهای موبایلهایتان را چک کنید
نمنه؟
نمیفهمم!
تهوع و گیجی
به جای مانا + کارتونی که نيکان برای مانا کشيده
حق زن، نیمی از آزادی
بيانيه شماره 2 کمپین دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها
طی هفتههای گذشته، موضوع حق ورود زنان به استادیومهای ورزشی، که پیش از این بارها و بارها از سوی فعالان جامعه مدنی و جنبش زنان مطرح شده بود، کشکمش فراوان میان مقامات مختلف حکومتی برانگيخت. اما ظاهرا این موضوع، که با صدور دستور رئیس جمهور آغاز شد و با مخالفت مراجع قم ادامه یافت، با تجدیدنظر دولت به بحثی پایانیافته در عرصه سیاست تبدیل شده است.
معتقديم لازم است فضای جامعه امروز بيش از هر وقت انسانی شود. انسانی؛ نه زنانه و نه مردانه.
معتقديم فرياد كردن نام ايران از حنجره زنان ايرانی حرمت هيچ ديواری را نمیشكند. آنچه شكسته میشود، تابوی سنتهای اشتباه تاريخی است كه پيش روی زنان فرهيخته ايرانی قد كشيده است.
معتقديم در شرايطی كه مردانه شدن فضای ورزشگاهها باعث شده است بسياری از دختران و زنان علاقهمند به فوتبال با ظاهری مردانه خود را به تماشای چمن سبز برسانند، آسيبهای اجتماعی و فرهنگی ناشی از تداوم اين سياستها به نفع هيچكس نيست.
با این اعتقاد و با توجه به این واقعیت که زنان ایرانی همچنان از حق ورود به استادیومهای ورزشی محروماند، کمپین «دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها» با شعار «حق زن، نیمی از آزادی» مجددا اعلام میدارد که خواستههای زنان را برای حضور آزادانه، نامشروط، و بدون تبعیض در همه فضاهای عمومی از جمله ورزشگاهها پیگیری خواهد کرد.
تیم ملی فوتبال ايران تا پيش از بازی با تيم ملی کرواسی و بعد از بازگشت از اين کشور تا روز مسابقه با تيم ملی بوسنی هر روز در ورزشگاه آزادی تهران برای آمادگی بازیهای تدارکاتی تمرين دارد؛ تمرينهایی که معمولا در حضور چند هزار مرد، بدون حضور زنان برگزار میشود.
بر همين اساس و در ادامه بیانیه شماره یک، کمپین دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها از همه زنان و مردان آزادیخواه و طالب برابری که حق حضور در فضاهای عمومی را حق شهروندی همه افراد جامعه میدانند، دعوت میکند در قدم بعدی همراه با فعالان جنبش زنان در تمرینات تیم ملی فوتبال در زمین شماره 2 استادیوم آزادی حاضر شوند.
کمپین «دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها».
مرتبط:
بيانيه شماره یک
در روزنامه اعتماد ملی
توضيح
وقتی در وبگردیهای شبانه به آدرس وبسايتی برمیخوری که به دلايلی به هيجانت میآورد، فکر خيلی چيزها را نمیکنی. فوری در وبلاگت لينک میدهی بدون اينکه با کسی مشورت کنی. اين کار بعضی وقتها عواقب دارد. مثل اين بار که آقای عبدی ناراحت شده. در واقع، پيش از آماده شدنِ وبلاگش، آدرسش لو رفته و کلی بازديدکننده آن طرفها پيدا شدهاند. حق دارد اما خُب خاصيت وب هم همين است. برای مدت طولانی، چيزی پنهان نمیماند. به هر حال من به دوستانی که دارند برای آقای عبدی وبلاگ راه میاندازند دسترسی داشتم و بهتر میبود قبل از لينک دادن میپرسيدم. عجولی و هزار درد! و عذرخواهی.
نازيسم در ايران؟
اول ایميل امير را ديدم و بعد پست وبلاگ ژرف را. اين خبر را از کجا درآوردهاند؟ (اينکه پيروان اديان ديگر جز اسلام بايد لباسهای مشخص بپوشند.) تا آنجا که میدانم، صحت ندارد. خبرنگاران پارلمانی بايد طرح لباس ملی را ديده باشند –شايد هم داشته باشند. میشود برای روشن شدنِ موضوع کمک کنند؟
مرتبط:
دشت بی فرهنگی ما - مريم شبانی
آب به آسياب كه میريزی با دروغ؟ - کورش عليانی
متن کامل قانون مد و لباس
سنگ پای قزوين
پُر از جزئياتِ دوستداشتنی
فيلم جالبی است اين «باغهای کندلوس». جدا از مضمون کلی فيلم که در ستايش عشق است، نگاه ايرج کريمی، کارگردان، را دوست داشتم به نسل ميانسال: تفکرات، تأملات، نوستالژیها و روابط خانوادگیشان. دوست ندارم داستان فيلم را تعريف کنم. فقط بگويم که انتظار نداشته باشيد با يک فيلم بینقص روبرو شويد. اين فيلم با اينکه جزئيات جالب و دقيق و خلاقانهای دارد (بوسه بر مُهر، بدل از بوسه هم برای کاوه و هم برای بيژن؛ مونولوگهای بیپايان پستچی تُرکزبان؛ و...)؛ با اينکه فلاشبکهای جذابی دارد؛ با اينکه روايتش از قصهای عاشقانه، متفاوت است؛ پُر است از فصلهايی که بيننده را خسته میکند. و البته چند فصل درخشان هم دارد: مونولوگِ شاهکارِ کاوه –با بازیِ خوب محمدرضا فروتن- در فصلِ نماز خواندنِ آبان -با بازی خزر معصومی که هم خيلی ناز و خوشگل است و هم به نظرم، خوب بازی کرده؛ ديالوگ دريا –با بازی بهناز جعفری که دوستش دارم- و بيژن؛ و شايد فصلِ رقصِ کاوه و آبان با آهنگ خوبی که گروه هالی (کسی از اين گروه موسيقی اطلاعاتی دارد؟) برای فيلم ساخته. در کل از اينکه کريمی به موسيقی فيلمش خيلی اهميت میدهد، حال میکنم. فيلم قبلیاش،«چند تار مو»، هم موسيقی خيلی خيلی خوبی داشت که فکر کنم کار پيمان يزدانيان بود.
لابد حالا که اين فيلم بعد از دو سال دارد در سينماها اکران میشود، دربارهاش در رسانهها بيشتر خواهيم خواند. بخصوص که کارگردان، در واقع، بيش و پيش از کارگردانی، منتقد سينماست. تازه از روی جلد ويژهنامهی بهار ماهنامه فيلم میشود فهميد پروندهی شمارهی بعدیاش دربارهی «باغهای کندلوس» خواهد بود.
چيزی که کمی اذيتم کرد اين استعارههای زورچپانیشده به فيلم بود: فرشتهی مرگ (پستچی) و فرشتهی زندگی (سيد) و بهشت (کندلوس) و لابد جهنم (تهران) و آدمخوب و آدمبد و اينها. ولی درکل فيلم خوبیست. برويد ببينيد اگر وقت و حوصله داريد.
مرتبط:
يکی از شعرهايی که در فيلم خوانده شد.
يادداشت کوتاه بهار
خودخواهی چاشنی عشق !
دستور ناکام
در روزهايی به لحاظ روحی مشابه با آنچه صنم در پست آخر وبلاگش نوشته بود، (خسته و عصبی) برای ماهنامه زنان گزارش کوتاه خبری نوشتم از ماجرای استاديوم و تماشاگران زن. ماجرا مالِ سه هفته پيش است اما فکر کردم شايد کسی دوست داشته باشد بخواندش.
در باب بدانگاشته شدن «روزمرگی»
اين نوشتهی خداداد را نديده بودم در باب وبلاگنويسی و اين حرفها. حرفِ حساب زده مارکوپولو.
(فقط نمیدانم چرا قالب آرشيو تکی وبلاگش اينطوری شده! برويد پايين صفحه تا مطلب را بخوانيد.)
...
خبر بد
فکرش را بکن؛ محمد بهرامی را برکنار کردهاند از مديريت روابطعمومی تئاترشهر. فکر میکنم او خوشنامترين فردی است که سالها در شغل پردردسر مديريت روابطعمومی در ايران کار کرده. گويا عدهای از بروبچههای خبرنگار فردا (پنجشنبه) ساعت 5 عصر در اتاق روابطعمومی جمع میشوند برای بررسی اينکه: «چه بايد کرد تا حکم آقای مدیر ادارهکل هنرهای نمایشی پس گرفته شود؟».
خبر خوب
از ديشب دو تا از دوستان گُلم با هم نامزد شدهاند. از صبح در حال بشکن زدن هستم و اينها. تبريک خيلی زياد و از تهِ دل به هر دو تا!
ديگه چی تِراوا؟
گويا يک سالی است که لاهيجان هم تلهکابيندار شده. خيلی هم شيک است –و البته ارتفاع شيطانکوه آنقدرها نيست و همينطور فاصلهای که تلهکابين پوشش میدهد. هوا در بهترين حالت ممکن بود وقتی جمعه تا آن بالا رفتيم و ولو شديم روی زمين تازهسبزشدهی آنجا. عکس اول را از داخل کابين گرفتهام و دومی را از تنها ايستگاه تلهکابين. سرسبزی را میبينيد و مه را؟ حالش را برديم...
...
1.
از اين آقای سهيل نفيسی خوشم میآمد به خاطر آلبوم خوب«ریرا». اما امشب، بعد از کنسرت، بيشتر خوشم آمد. گويا او 23 سال در جنوب (هرمزگان) زندگی کرده و با ادبيات و موسيقی آن منطقه آشنا شده. شاگرد ابراهيم منصفی، ترانهسرا و نوازندهی گيتار، بوده و امشب در برنامهاش قطعههايی از موسيقی جنوب اجرا کرد که دلم را بُرد. نمیدانم هنوز برای فردا (جمعه) بليت میفروشند يا نه. پيشنهاد میکنم از دستش ندهيد.
2.
روزی که صبح دلانگيزی در هوای بهاری داشته باشد، با يکی، دو تا حالگيری خراب نمیشود! نه، نمیشود؛ بخصوص که قرار است با سفر کوتاهی اين حالِ خوب کامل شود.
3.
با تعريفهايی که شنيده بودم، فکر نمیکردم از فيلم North by NorthWest هيچکاک خوشم نيايد. خيلی طولانی و کشدار و لوس بود به نظرم. هرچند تکنيکهای استاد در کشاندنِ آدم تا به آخرِ فيلم مؤثر بود.
4.
اگر بخواهم ديدنِ فيلمی را پيشنهاد بدهم، چه چيز بهتر از Constant Gardener؟ فيلمی انسانی که بخش بزرگی از آن در آفريقا فيلمبرداری شده و... خودتان ببينيدش، خوشتان میآيد.
دوست جديد، پنجرهی تازه
من: [با خنده و در حال دست دادن] سلام. کجايی بابا؟ نيستی؟
پسر: [صميمانه] تو کجايی؟ خانهنشين شدی؟
کريستين: [با تعجب و رو به من] Did you, two, shake hands?
«کريستين»، خبرنگار و تحليلگر آلمانی، جديدترين دوستم است. دختر 32 ساله و فوقالعاده باهوشی که چهار سال است در دمشق، پايتخت سوريه، زندگی میکند. علوم سياسی خوانده و تازه مسلمان شده. بعد از خواندن کتاب برخورد تمدنهای ساموئل هانتينگتون به دنيای اسلام و حکومتهای اسلامی علاقهمند شده –برای اينکه بفهمد اين دشمن جديدِ غرب کيست- و بعد از تحقيق فراوان دمشق را برای اقامت انتخاب میکند و نه کشورهايی که دچار درگيری و خبرسازی هستند.
میگويد دوست ندارد به آلمان برگردد «چون غرب راه اشتباهی رفته» و البته به عنوان تنها خبرنگارِ غربیِ ساکنِ دمشق وضعيت حرفهایِ عالیای دارد. به شدت در تلاش است به من ثابت کند آينده از آنِ کشورهای اسلامی –و نه ايدئولوژيک- است. يازده روز در ايران بوده و اعتراف میکند به خاطر پيچيدگیهای روابط و آدمها نتوانسته به آنچه دنبالش بوده (نشان دادن چهرهای از مردم ايران فارغ از سياستمداران) برسد.
او همانقدر که از دستدادنِ من با دوستم تعجب میکند، دهانش از سبک لباس پوشيدن و حجاب دختران ايرانی باز مانده:«من در بيشتر کشورهای عربی و مسلمان بودهام و هيچ کجا نديدهام زنانشان مثل زنان ايران لباس بپوشند. يا همهی موی سر را میپوشانند، يا حجاب ندارند.» به موهای خودش که از مقنعه بيرون مانده اشاره میکند: «روز اول با حجاب مرسوم زنان سوريه در تهران بودم: شالِ سفتی مثل کلاه که از پيشانی تا پشت سر را میگيرد و نمیگذارد مويی بيرون بماند و شالِ نازک ديگری روی آن. اما يا مسخرهام کردند يا زيادی تحويلم گرفتند که: بهبه! عجب حجابی داری! من نفهميدم چه بايد بکنم. ترجيح دادم مثل بقيه مقنعه بخرم.»
جدا از روز خوبی که با هم گذرانديم و حرفهای خوبی که زد و اينها، دلم برای يک تکه از درددلهايش کباب شد؛ گفت: «من مسلمانم اما با فرهنگ آلمانی بزرگ شدهام، در خانوادهای سکولار و ليبرال. نمیتوانم فرهنگ مردم سوريه را کامل درک کنم. با اين حال به من فشار میآورند که: يک مسلمان چنين و چنان نمیکند. هنوز نتوانستهام به آنها بفهمانم که خيلی از کارهايی که آنها به اسم دين انجام میدهند، فقط مربوط به فرهنگشان است.» و از من میپرسد: «در ايران چطور؟» و من چه بگويم وقتی در همين خانهی همسايه –يا يکی آن طرفتر- هر شب زنی از همسرش کتک میخورد به نام دين، آن طرفتر کسی مجازات میشود به خاطر عقايدش به نام دين و...
بیربط:
يکدفعه برمیگردی و میبينی اين همه تغيير فقط مالِ يک ماه است. يک ماه رفته و انگار تو دستکم دو سال دويدهای! ماجرا چيست؟ چرا همهچيز اينطور سريع در گذر است؟
[به هر دو قسمتِ بالا] بیربط:
داشتم اينها را مینوشتم، سوزشی در بازوی دست راست احساس شد، تا برگشتم ديدم پشهای نشسته و مشغول مکيدن خونام است. دستم تکان که خورد، پشه وسط کار، رها کرد و رفت، حالا بازويم خونی شده حسابی. عجب اوضاعی است نصفهشبی!
کنسرت پاپ باحال
...
باورش برای خودم هم سخت است اما موفق شدهام وابستگی شديدم را به اينترنت به اندازهی قابل قبولی کم کنم. حتی وقتی کار رسمی هم ديگر ندارم. امروز کار در «اعتماد ملی» را رها کردم. روزهای پرتغييری است. دارم چه کار میکنم با زندگیام؟
ادامه:
من اين پست وبلاگ ليلی را میفهمم؛ عميق.
...
از مستی بيزارم که بعضیها را به «واقواق» میاندازد. باور نداريد؟ بياييد به کوچهی ما.
پراکنده؛ از نمايشگاه کتاب و مطبوعات
1.
گردِ مرگ
افسردگی گرفتم از فضای نمايشگاه کتاب. از بس که لبولوچهی ناشرانِ خوب آويزان بود. تلاشهايشان برای گرفتنِ مجوز برای بسياری از کتابها بینتيجه مانده و... باورم نمیشود که اين همه ناشر، کتابهای جديد انگشتشماری را برای نمايشگاه آماده کرده باشند. يکجورهايی ماجرای گَردِ مرگ است و اينها. اما به من خوش گذشت. با آقای داداش حسابی چرخيديم در سالنهای نمايشگاه و کلی کتاب خوب خريديم. [و البته جای دوستان را خالی کرديم بسی.]
مجموعهی آثار شاملو را خريدم از انتشارات نگاه با تخفيف نمايشگاه (کتابهای شعر شاملو را تکتک داشتم اما خيلیهاشان دودر شده و درکل ترجيح میدادم کتابهايش را جداجدا در کتابخانهام داشته باشم ولی فکرش را بکنيد، حتی هوایتازهاش را هم از من بلند کردهاند نامردها!) و:
همه چيز راز است، گزينهی شعرهای يانيس ريتسوس، ترجمهی احمد پوری، نشر چشمه؛
خردهجنايتهای زَناشوهری، اريک امانوئل اشميت، ترجمهی شهلا حائری، نشر قطره؛
معاملهی پرسود و داستانهای ديگر، انتخاب و ترجمهی مژده دقيقی، انتشارات نيلوفر؛
باغهای شنی، حميدرضا نجفی، انتشارات نيلوفر (به پيشنهاد آقايی که در غرفه بود و گفت داستانی است دربارهی زندانهای اين روزهای ايران)؛
دفاع لوژين و پنين، [هر دو] ولاديمير ناباکوف، ترجمهی رضا رضايی، انتشارات کارنامه؛
دفترچهی خاطرات و فراموشی، مجموعه مقالههای محمد قائد، انتشارات طرح نو (به راهنمايی بهمن)؛
جنگل واژگون، جِی.دی.سلينجر، ترجمهی بابک تبرايی و سحر ساعی، انتشارات نيلا.
2.
کمبودِ ناشر-حسابی
هميشه برايم سؤال بوده: مردم کتابهای درِپيت را دوست دارند و میخرند –و در واقع تقاضا، عرضه را میسازد- يا ناشرانِ اين کتابها از جايی رانت میگيرند و فِرتوفِرت کتاب منتشر میکنند؟ نمیدانم در کشوری که مثل ايران سيستم اقتصادی درست و حسابیای ندارد چطوری میشود اين را فهميد؛ منظورم ذائقهی افراد است. به هر حال از اين همه غرفه، اين همه ناشر، چند تايی بيشتر جالب توجه نيستند. و خب مشخص است که جلوی غرفههای اندکِ ناشرانِ درستوحسابی (ناشر-حسابیها!) بايد انتظار چه جمعيتی را داشت و فشار بدنی و اينها.
3.
جنگافزار
به نظرم پديدهی امسال نمايشگاه مطبوعات، همين نشريهی وزين است که غرفهاش را شبيه صحنههای جنگی درست کرده بود و اسلحههای پلاستيکی آويزان بود و اينها. جلويش جوانانی جمع بودند که با علاقه دربارهی اسلحههای جديد که در شمارههای اين ماهنامه معرفی شده بود، میپرسيدند. پشتم لرزيد از اين تصوير. جلو که رفتم، پسر خوشتيپ، خوشبرخورد و باهوشی ديدم که با علاقهی فراوان جواب همهی سؤالها را میداد. گفت ماه ديگر وبسايت مجلهشان هم راه میافتد و... نظر شما؟ نکند شما هم حال کرديد از شنيدنِ خبرِ انتشار چنين نشريهای؟
4.
آقای وزير
معمول نيست صبح اولين روز نمايشگاه مطبوعات زياد شلوغ باشد و برای همين از خلوتی دو سالن اول تعجب نکرديم -با اينکه بيشتر نشريات مهم و بزرگ در اين دو سالن غرفه داشتند. همينکه خواستيم برويم به سالن سوم، سالنِ نشرياتِ شهرستانها، موج آدم خورد توی صورتمان و بعد باد عبور وزير ارشاد و... راستش در همان گيرودار صدای خشوخش خاراندن پاچه از کنار غرفهی روزنامه ايران بدجور به گوش میرسيد! پشت سر آقای غرفهدار، پوستری قدی نصب شده با تيتر بزرگ روزنامهی ايران در اين مايهها که: مقدم وزير محترم...
بیخيال!
5.
گردِ مرگ
نمايشگاه مطبوعات با همهی خوبیاش –از اين جهت که دوستان و همکاران و البته استادت را میبينی به شدت- به نظر بیحال میآيد. تعداد مجلههای جديد زياد شده و جای خالی نشريات قديمیتر خالی است. اندکی از شور و هيجان پارسال –که دو ماه مانده به انتخابات رياست جمهوری بود- در غرفهها ديده نمیشود و... از همهچيز بدتر بینظمی نمايشگاه مطبوعات امسال است. کنار غرفهی گلآقا، هفتهنامه يالثارات است و غرفهی کناری ماهنامه هنر آشپزی، مجلهی تخصصی معماری. نه بر اساس حروف الفبا چيده شدهاند و نه بر اساس موضوع. خلاصه شَلَمشوربای خلوتی است.
...
جمعی از دانشجويان دانشگاههای تهران وبلاگی برای آزادی رامين جهانبگلو درست و درواقع برای آزادی او چارهجويی کردهاند. نمیتوانم برايشان کامنت بگذارم، اينجا مینويسم: به نظرم برای اولين قدم بهتر است خانوادهاش –از همه مهمتر همسرش- توجيه شوند که کار رسانهای روی اين بازداشتها هميشه تأثير مثبت داشته. بزرگترين مشکل در حال حاضر اين است که کسی خبر موثق و دقيقی از او ندارد و خانوادهاش هم هيچ صحبتی نمیکنند.
ادامه:
اعتماد ملی: رامين جهانبگلو با حکم قضايی در اوين
خبر ايسنا
نشانی وبلاگ عوض شده. برويد اين جا.
...
چند وقت پيش احساس شاعری کردم و نوشتم: «من با ماه رابطه دارم.» فردايش فهيمه را ديدم و يادآوری کرد شعری خوانده است با مضمونی شبيه به همين که نوشته بودم و يادش نبود شعر مالِ سيلويا پلات است، مالِ قدسی قاضینور يا يکی دو شاعر ديگر که اسم آورد. گشتم و گشتم تا امروز در مجموعه شعر «هرچه نزديکتر به تو، آسمان آبیتر» پيدايش کردم. شعر، مالِ قدسی قاضینور است.
مردم در مراسم زنی
که با ماه رابطه داشت
سنگ پراندند.
مرتبط:
نوشتهی خيلی قبل پيشام دربارهی شعرهای قدسی قاضینور
خبر خوب
عمل جراحی مهدیِ کوچک در بيمارستان نمازی با موفقيت انجام شده و او امروز از آی.سی.يو به بخش منتقل شده است. حالش خوب است و –به واسطهی دوستی شنيدم- پدرش از کسانی که به هر نحو کمک کردند، تشکر کرده است؛ بخصوص از پزشکان و پرستاران بيمارستان نمازی –که فکر نمیکنم اينجا را بخوانند.
بیربط:
گيجگيج میخورم.
قابل توجه همدانشکدهایها
دکتر جعفری، رئيس دانشکده خبر، استعفا داده است. علت: اختلافهای او با خادمالمله، مديرعامل خبرگزاری. متن استعفانامهاش را در وبلاگش بخوانيد:
مدیرعامل محترم ایرنا
جناب آقای خادم
باسلام و احترام، با توجه به جمیع مسائل و جوانب مختلف شرایط موجود، و پیرو قرار و توافق حضوری، به این وسیله درخواست بازنشستگی و یا بازخریدی خود از خدمت در سازمان خبرگزاری جمهوری اسلامی را تقدیم میدارم.
امیدوارم این اقدام موجب گشایشی برای دانشکده خبر و دانشجویان، اساتید و همکاران آن هم باشد. دست من در دانشکده در تمام دوران مسئولیتم خالی بود اما یقین دارم که شما دست مسئول بعدی را پر خواهید کرد و این برایم خوشحالکننده است.
...
حق زن، نیمی از آزادی
بیانیه شماره يک کمپین «دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها»
مبارزه زنان ایرانی برای ورود آزادانه به فضاهای ورزشی درست از زمانی آغاز شد که نظام جمهوری اسلامی ایران با اعمال سیاستهای جداسازی جنسیتی در فضاهای عمومی، بر تبعیض و نابرابری زنان در دسترسی به حقوق شهروندی دامن زد. مقاومت دیرپای حکومتگران در اعمال ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاهها، همواره به بهانه ناتوانی از تأمین امنیت و ایجاد فضای مناسب بوده است در حالی که افزایش خشونت علیه زنان و عدم امنیت فضاهای عمومی، دقیقا یکی از بازتابهای سیاستهای جداسازی جنسیتی است که حتی به مردانه شدن طراحی و ساخت اینگونه فضاها انجامیده است.
حرکتها و ابتکارهای فردی زنان برای ورود به ورزشگاهها، حتی با لباسهای مردانه، در دهه 70 و همزمان با ایجاد گشایش نسبی در آزادیهای عمومی، تبدیل به حرکتهای جمعی پراکندهای شد که اوج آن را در جشن ملی پیروزی ایران بر تیم استرالیا شاهد بودیم.
همزمان با گسترش فعالیتهای جمعی جنبش زنان در سالهای اخیر در اعتراض به تبعیض حقوقی و عملی علیه زنان، خواسته آزادی دسترسی زنان به فضاهای ورزشی نیز به عنوان یکی از مصادیق مسلم تبعیض و نابرابری بارها و بارها مطرح شد و همواره از سوی حکومت بیجواب ماند.


