به: همنشینِ شبِ غربتِ من*
آسمانِ اینجا گاهی مثلِ دیشب، که یک جور لاجوردیِ مخصوص بود و ماهِ پرنور و خیلی قشنگی هم داشت، رؤیایی میشود. زیاد نگاهاش میکنم و یادم میافتد که برخلافِ شنیدهها آسمان همه جا به یک رنگ نیست.
شبهای اینجا هم گاهی مثلِ دیشب رؤیایی میشود. «تنها» نیستی و گاهی فکر میکنی میانِ آن همه محبت اصلاً نیستی و هر چه حاضر است معجونی است از خیال و وهم و شور...
حالا که روزها تندتند میگذرد تا نوبتِ برگشتنام شود، احساس میکنم اینجا شهری است که دوستاش میدارم و خانهای که اینجا دارم از جنسِ مصالحِ ساختمانی نیست: جنساش بهتمامی از خاطره است.
*مهدی اخوانثالث گفته:
ای رفته تا دوردستان!
آنجا بگو تا کدامين ستاره است
روشنترين همنشينِ شبِ غربتِ تو؟
ای همنشينِ قديمِ شبِ غربتِ من.
پینوشت - قطعهی تاریکی. و آه که چه زیاد به برگشتن فکر میکنم...
August 15, 2008 04:00 PM


