بارون خوشگل
درِ خونه رو باز میکنی به بارون و میری زیرش. آهنگهای یوتو رو گوش میدی و چای رو مزهمزه میکنی. چای الکی نه، چای دمی. گاهی هم نفس عمیق میکشی و هوای بارونخورده رو میدی توی سینه. میرسی دم ایستگاه وودگرین. این روزاست که مترو هیچ حال نمیده. دلات ماتیزت رو میخواد که شیشه رو بدی پایینِ پایین و دستات رو تا جایی که میشه بکشی زیر بارون.. با مزهی بارون زیرِ زبونت میشینی توی قطار و تا خودِ ایستگاهِ دانشگاه به خاطرههای خیسات فکر میکنی. زیرِ زیونت گس شده دیگه. دمِ ورودیِ ایستگاه مردم پناه گرفتهان. از چی؟ نمیفهمی. تو بعد از این همه روزهای خیسِ اینجا باز چرا از بارون بیشتر از آفتاب ذوق میکنی؟ نمیفهمی.
Comments
می نویسم د ی د ا ر
تو اگر با من و دلتنگ منی
یک به یک فاصله ها را بردار
Posted by: نابخشوده at May 18, 2008 02:00 PM
وقتی دونه های بارون درشتن و بدون چتر زیرش راه میری و دونه هاش میخورن به فرق سر آدم کیف میده.
Posted by: مازیار at May 4, 2008 03:21 AM
کامنتت خیلی خوشحالم کرد.دلم برای اون روزا یه عالمه تنگ شده.خوب تر از همیشه باشی پرستوی خندون:)
Posted by: لی لی at April 29, 2008 08:46 PM
من هم نمی فهمم واقعاً بعد از اون همهههه بارون!
ولی جداً در این لحظه هم نظریم از بس هوای این شهر شمالی گرم است و شرجی است و سوزان.
Posted by: rooz... at April 25, 2008 01:17 PM
وبت بسیار جالب و بدیع بود.موضوعات جالب و نکته داری رو انتخاب کردی که کمی به دقدقه های فکری من نزدیکه.دوست دارم به من هم سری بزنی و نظرت رو بگی!دوست دارم بیشتر با تفکر و عقایدت آشنا بشم.my web:nabakhshoodeh66.blogfa.com good luck
Posted by: نابخشوده at April 25, 2008 08:06 AM
باز باران با ترانه
با گهرهای فراوان ...
شعری آشنا از کودکی تو و من و همه همسالان ما ...
و اکنون پس از آن سالهای دور که آن شعر را از بر میکردیم و در کلاس دوم دبستان برای معلم و دیگر همکلاسامان میخواندیم, میتوان اینگونه خواند که:
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه ی باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد
...
پرستو جان, نمیخواستم حس قشنگی که از باران برای تمامی دوستدارانت ساخته بودی رو خراب کنم, اما شعر قشنگی بود که حیفم اومد برات ننویسم ...
منهم کماکان مثل تو از بارش بی امان باران, تر شدن زیر باران, باران و باران و باران ... لذت میبرم ...
دلم برات خیلی تنگ شده, با خوندن هر روزه بلاگت همیشه یادت میکنم.
سبز باشی دوست خوبم
صنم
Posted by: صنم at April 24, 2008 11:44 PM
اینجا که هستم از بارون بدم می آد. بارون دیگه عاشقانه ها رو به یادم نمی آره. یه پدیده هوا شناسیه که شب قبلش Weather.com پیش بینی کرده بود.
بارونی که روزها و شبها بدون وقفه می باره و هیج ربطی به " بارون بارونه زمینا تر می شن..." نداره.
Posted by: آزیتا at April 24, 2008 06:28 PM
ديدم مجلس زنونه! است خواستم برگردم ولي حيفم آمد كه از بوي باران كوير توي اون لحظات اول باريدن يادي نكنم.
Posted by: علي at April 24, 2008 02:00 PM
بار بار بارونه
شار شار شارونه
Posted by: امید at April 24, 2008 10:51 AM
باران ،خاطره های نانوشته ی من و توست عزیز دل. گاهی بایداز مکتوبات دل کند و به خیال پناه برد.
Posted by: بن بست at April 24, 2008 07:09 AM
سلام
حس نوستالژي خوبي بود
ما هم اين جا منتظر بارونيم ولي خبري نيست
بخون
Posted by: آرمان at April 23, 2008 06:15 PM
منو لینک می کنید خانم دوکوهکی؟
Posted by: ابوذر at April 23, 2008 05:09 PM
پرستو جان، چقدر دلم میخواد فرصت داشتی باهات حرف بزنم.
میدونی،آدم وقتی بعد از یه مدت جزیی از شهری میشه که یه روزی همه چیزش غریبه بوده، نمی دونه غربت زده شده یا حل شده توی غربت ......
طاهره صفار زاده می گه :
مه در لندن بومی است
غربت در من !
Posted by: هاجر at April 23, 2008 01:08 PM
منم نمی فهمم!!
Posted by: مهربانو at April 23, 2008 12:51 PM
چه طعم خوشمزه اي دارن اين حسهاي نوستالژي. به اين فكر كن كه خيلي زود درست تموم ميشه و برمي گردي و دوباره با ماتيزت زير بارون عاشق زندگي ميشي.
Posted by: Scorpion's at April 23, 2008 12:51 PM
خیلی قشنگ نوشتی پرستو! من هم بعضی وقت ها که هوا خوبه از بارون لذت می برم و زمزمه می کنم:
زیر باران باید رفت... ولی خوب از طرفی روزهای خیس و سرد اینجا هم انقدر زیاده که گاهی که مجبورم با دوچرخه زیر بارون برم سر کار و برگردم خیلی لذت بخش نیست!
پایدار باشی
Posted by: علی at April 23, 2008 11:37 AM
Parastoo, Do you still have persian society in SOAS
parastoo:
mmm.. i think so.
Posted by: Elle at April 23, 2008 11:28 AM
قشنگ نوشتی پرستو. دلم بارون خواست و ماتیز تو رو كه دم خونه ما پارك شده. :*
Posted by: مرضیه at April 23, 2008 11:22 AM
خوش به حالت! اینجا هیچ چیزی واسه خوشحالی نداره.
Posted by: لیلا at April 23, 2008 10:55 AM


