هويت
1.
اين روزها كه ميروم دانشگاه، دانشجوياني را ميبينم كه رُبان سبزِ تيره به لباسشان زدهاند. فكر كردم مربوط است به يكي از كمپينهاي آگاهيرسانيهاي بهداشتي (به خاطرِ پيشزمينهي ذهني از رُبانهاي صورتي و قرمز). پرسيدم و جواب شنيدم كه به خاطرِ عاشوراست.
2.
در ايستگاه متروي نزديك دانشگاه براي بالا آمدن از اعماقِ زمين، بايد سوارِ آسانسور شويم—اگر نخواهيم 177 پله را بالا برويم! و البته چون ايستگاهِ شلوغي است، اغلب زمانها آدمها "كتابي" كنار هم ميايستند كه تعداد بيشتري آدم توي آسانسور جا شود. روزي كه ديدم به اندازهي دستكم دو نفر، از هر طرف، دورِ يكي از آدمها فاصلهي خالي است، تعجب كردم. از آن پشت سـَرَك كشيدم و ديدم كه او لباسِ افغاني (شبيهِ آنچه از تصويرهاي اعضاي گروهِ القاعده در رسانهها به ذهنها ميماند.) به تن دارد.
3.
در يكي از كلاسهاي ترمِ جديد، كه موضوعاش دربارهي "داياسپورا"ست، يكي از دانشجوهاي دورگهي آمريكايي-بريتانيايي از اين گفت كه اين روزها آمريكايي بودن در [محافلِ آكادميكِ] اروپا سخت شده است. اشارهي او به دورانِ بعد از اعلامِ "جنگ با ترور" است و سياستهاي دولتِ جرج بوش و مخالفتهاي روشنفكران با اين سياستها. ديگري از دوستش مثال آورد كه از سفيدپوستانِ آفريقاي جنوبي است كه حالا آمده است به اروپا و با هويتاش مشكل دارد: او دو بار "داياسپورا"ست.
4.
با آدمها كه حرف ميزني، از اين ميگويند كه "هويت" ديگر معنا ندارد و چه فرق ميكند كه كجايي باشي و چه ديني داشته باشي و كجا زندگي كني و چهجور لباس بپوشي و با چه زباني حرف بزني. اما در عمل، در زندگيِ روزمره، ميبيني كه چقدر همه با همين هويتهاي گاه نصفهنيمه درگيرند. اگر هم خودِ آدمها درگير نباشند، محيط درگيرشان ميكند.
Comments
سلام، من خودم دورگه کره ای و ایرانی هستم. برای من هم گاهی مسأله هویت پیش آمده ولی در مورد کلیت آن بوده چون می توانم تصور کنم که شاید من دو رگه دیگری می شدم و یا دو رگه نمی بودم. مسأله آنقدر مهمی نیست. آن چیزی که مهم است پرورش یافتن و عادت کردن به یک فرهنگ است که پایبندی هایی را بوجود می آورد.
Posted by: حورا لواسانی at February 4, 2008 08:41 AM
بي اراده متولد مي شويم؛ با حسرت زندگي مي کنيم و با اندوه مي ميريم....و آنچه در آن فنا راه ندارد محبت خالصانه است!
چه کنم که دلم گرفته از زمین و زمان, هیچکس لالایی مرا نخواهد خواند, هیچکس برای تاریکی هایم چراغ چملی محبت را نخواهد آورد.
آی آدمیان , مرا دریابید که بعد از رفتنم آه و ناله شما را چه سود!!!؟
بودنم را هيچ کس باور نداشت
هيچ کس کاري به کار من نداشت
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم زيبا وقشنگ
انکه خوابيده "و نالیده" در اين گور سرد
بودنش را هيچ کس باور نکرد
قلمت پر جوهر
دستانت پر توان
کلامت پر محبت
دلت پر نور خواهرم!
Posted by: الهام at January 26, 2008 06:13 AM
به به! کلی ذوق کردم از دیدن دو سه مطلب با هم. خوشحالم که دوباره می نویسی و مثل همیشه مطالبت کلی چیز تازه و هیجان انگیز می آورد و می آفریند...
Posted by: وریا at January 25, 2008 03:30 AM
سلام خانم دوکوهکی
من اغلب وبلاگ شما را می خوانم. خوشحالم که دوباره به حال و هوای قبلی تان برگشته اید. طبیعی ست که بعد از سالها زندگی در یک محیط، طول بکشد تا به محیط جدید عادت کرد.امیدوارم و آرزو می کنم موفق و شاد باشید.
Posted by: مهرنوش at January 23, 2008 03:54 PM
فکر کنم نمونه بومیش رو ما بیشتر به صورت تاثیر گرفته از مذهب داریم تو ایران. همینکه مثلا خیلیها هنوز یهودی هارو نجس می دونند. یا نوع برخوردی که با اهل تسنن می شه . حالا مثلا چون من خودم وسط یکی دو ماجرا اینجوری بودم می تونم بگم به صورت خاص نوع برخورد با اکراد از طرف جامعه ی سنتی-مذهبی!
Posted by: ئهسرین at January 20, 2008 08:47 AM
اووووه.خوشحالم که دوباره زود به زود به روز می شی.
Posted by: لی لی at January 19, 2008 07:44 AM
سلام. دیدم در مورد هویت و مذهب نوشتی، گفتم شاید دیدن این فیلم برات جالب باشه: http://www.article6themovie.com/index.php
البته به طور مستقیم به این مقوله هویتی که اشاره کردی مربوط نمیشه اما به نظر من خیلی بی ربط هم نیست.
این فیلم رو 18 و 19 ژانویه میشه مجانی به طورت آنلاین دید از همین آدرس بالا.
Posted by: امیر at January 19, 2008 01:01 AM
حسین علیه السلام چراغ هدایت است و کشتی نجات .
Posted by: na_gh_1386 at January 18, 2008 08:09 PM
کاتهای جالبی بود و ذیل عنوانی که انتخاب کرده بودی خوش نشستهاند.
Posted by: زهرا at January 18, 2008 06:19 PM
سلام پرستو جون خوبی؟
دلم برات تنگ شده بود.
هویت!!!!!داشتنش بهتره.
Posted by: مهرو ملالی at January 18, 2008 04:44 PM


