...
از سرِ بیحوصلگی کليککليک صفحههای وب را ورق میزنم. و خوانده، نخوانده، نيمخوانده میگذرم. تا بخواهی کار دارم و دستام به کار نمیرود. فکرِ دوستی هی اشک به چشمانام میآورد و تمرکزم را به هم میزند. میدانم که میگذرد و او هم از پسِ اين هی-بیکارشدن-ها برمیآيد. مثلِ بقيهی همکارانِ همهی سالهای دههی اخير. نامهی تسکيندهندهی روزنامهنگارِ خارجیای، که اساساً شايد درکِ عميقی هم از مطبوعاتِ ايران نداشته باشد، لبخند به لبام آورده. و همچنان کليککليک میگذرم از صفحههای وب... "کاريش نمیشه کرد"!
August 7, 2007 12:47 AM


