Mulholland Drive
فيلمِ Mulholland Drive خيلی جذاب است و پرکشش. از اين لذت بردم که تا آخرِ فيلم سرِ کار بودم که ردّ داستان را پيدا کنم. نه فقط به لحاظِ زمانی اتفاقها پس و پيش نشان داده میشوند، بلکه شخصيتها اسم عوض میکنند و خيال و واقعيت با هم مخلوط میشوند. و هيچ جريانی به سرانجام نمیرسد. شايد جذابيتِ فيلم در همين باشد که مچاش باز نمیشود. و اصلاً مگر مچی در کار است؟
و خانم واتس خيلی خوب بودند در فيلم.
پینوشت: خيلی ممنون از راهنمايیهاتان. حالا دربارهی اين فيلم چيزهايی خواندهام و شايد که دوباره ديدناش بد نباشد.
Comments
فیلم ساختار پیچیده ای داره و اینقدر رمزالود و گیج کننده هست که باید کلی مطلب دربارش خوند منم دنبال مطلب میگشتم که نوشته های شما رو دیدم
Posted by: سعید at December 14, 2007 09:08 PM
پرستو جان، مرسی که لینک دادی به پرسیکو، مردم بشنون این کار رو خیلی خوبه.
این رو هم بخون، گمونک کمک کنه در مورد مالهلند درایو
http://livingonrollercoaster.blogspot.com/2006/06/reach-mulholland-dr.html
Posted by: راننده ترن at June 2, 2007 12:09 PM
براي لذت بدرن از فيلمهاي لينچ بايد نوع نگاهتون رو به هنر سينما تغيير بديد! پيشنهاد ميكنم فيلم Lost Highway رو هم كه چند سال قبل از Mulholland Dr ساخته شده ببينيد تا بيشتر با سبك اين كارگردان آشنا بشيد
Posted by: رهگذر at May 31, 2007 09:15 PM
مچ باز شدنی نیس گرفتنیه اما شاید مشتی تو کار باشه که اونم مال دیوید لینچه
Posted by: سینا at May 28, 2007 11:13 PM
http://shaya.persiangig.com/MD.gif
ببخشید حواسم نبود میخواستم توی کامنت قبلی بذارم لینک رو!
Posted by: شایا at May 25, 2007 12:01 AM
کسی از فیلم کوتاه جدید لینچ که واسهء کن ساخته چیزی فهمید؟ یا اصلاً هیچکس ندید؟!
Mullholand DR فیلمی بود که روزهای متمادی فکر من رو به خودش مشغول کرده بود! اگه بدونین چند تا فرضیه برای داستان واقعی فیلم هست کله تون سوت میکشه! :دی! من به شما پیشنهاد میکنم یکبار دیگه این صحنه ای که میگم رو نگاه کنید :
Rita از حمام میاد بیرون... خودش رو معرفی میکنه به Betty و سرش گیج میره... Betty اون رو به سمت تخت میاره... بعد لباسی که روی تخت هست رو بر میداره.... همنیجا!! یه یادداشت به لباس هست! اگه گفتین چی نوشته روش؟ :دی! Enjoy yourself ..... بقیه اش با شما! :دی!
الان عکسش رو هم آپلود میکنم براتون!
Posted by: شایا at May 24, 2007 11:55 PM
سلام خانوم
خوشبحالتون كه وقت فيلم ديدن و از اون مهمتر وقت نقد و بررسي فيلم رو با دوستانتون داريد! اين خيلي خوبه!
پس جواب سوال اولم رو خودم ميتونم حدس بزنم. راستي ويزاتون آماده نشد؟ يا هنوز زبانتون تكميل نشده؟ رفع فيلترينگ سايتتون هم مبارك باشه. يعني اگه منم براي " ادي پاره اي توضيحات " به دادسراي انقلاب برم ، مشكلاتم حل ميشه!؟ يادمه وقتي كه وبلاگتون فيلتر شد خيلي ناراحت بوديد اما مطمئنم كه حالا كه رفع فيلتر شده بايد ناراحتتر باشيد. اميدوارم متوجه منظورم شده باشيد و من رو مامور و جاسوس خطاب نكنيد.
موفق و شاد باشيد
Posted by: سيد محد هاشمي smh_kaj@yahoo.com at May 24, 2007 11:34 AM
من که آخرش از این فیلم درست سر در نیاوردم ولی می توانید اصل داستان را اینجا بخوانید
/http://www.zirnevis.com/content/view/30/38
Posted by: سیاوش at May 24, 2007 01:02 AM
لینک دادم بدون کسب اجازه!
Posted by: ر at May 24, 2007 12:48 AM
امیدجان چون هر آدمی حق داره هر برداشتی از هر اثر هنری ای داشته باشه هنر زیباست والا یه چیزیه مثل باقی مخلوقات بشری! محدود کننده و بی مصرف و مخرب.
این خانم دوکوهکی ادعای تفسیر هنری-سینمایی نداره. فقط با چند تا جمله حسشو میگه و کاری میکنه که آدما ترغیب بشن به دیدن فیلم. چون اگه فیلم شناس و مفسر و منتقد بود مثل شما تو دوتا جمله کاری میکرد که هیچکس این فیلم رو نبینه جز خود شما!!!
پرستو خانم، برای من این فیلم و Lost Highway یه نتیجه جالب داشت و اونم اینکه چقدر پیچیدگی این فیلما به پیچیدگی من بستگی داشتند و اصولا من همیشه خودم خودمو می پیچونم نه فیلمه.
Posted by: debug at May 23, 2007 05:45 PM
پرستو جان سالگرد سوم خردادو بهت تبریک میگم .
Posted by: آزاده at May 23, 2007 05:27 PM
درود بر دخترخوب
همينچند روز پيش ،نسخهي پردهاي فيلم جديد مستربين را (با همان كيفيت و البته دوبله شده)،ازشبكه 3 تلويزيون ايران ديدم.
پيگيري گردم و متوجه شدم فيلم از دفتر خود مدير شيكه 3(حاج آقا محمدي پور) به دفتر پخش سپرده شده است.ديروز با خود مدير (باهزار ترفند)تلفني حرف زدم و گفتم: آقا! شما كه ادعا ميكنيد فيلمهايي را كه غير قانوني پخش ويديويي ميشوند (مثل اخراجيها)نبينيد، پس اين چيست؟
طفلي جواب نداشت بدهد.
اصلا قصد ندارم در اين آشفته بازار نبود كپي رايت، پرستو2كوهكي را محكوم كنم كه چرا فيلم ميبيند. فقط بهانهاي شد تا كمي حرف بزنم!
در شهر يکي نيست چو چشمان تو خونريز
من شهر نشابورم و تو لشکر چنگيز
اي اشک توام باده و چشم تو پياله
از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبريز
پرهيزگران را چه نيازيست به توبه
يا توبهگران را چه نيازيست به پرهيز
هر روز يکي خشت ميافتد به سَر ما
اي سقف ترک خورده،به يک باره فرو ريز
اي آينهي «لست عليهم بمسيطر»
درياب مرا ، حضرت شمسالحق تبريز!
عليرضا قزوه
...
شاد باشيد.
Posted by: ح.ش at May 23, 2007 03:04 PM
آفتابه به دست ها ، چماق دارها ، عربده کش ها - این پرچمداران اسلام – اینبار آموزشگاه زبان آلمانی گوته را مورد الطاف اسلامی خود قرار داده اند.
خوشبختانه به خاطر وابسته بودن این آموزشگاه به سفارت آلمان جرات و اجازه ورود به آموزشگاه را ندارند ، ولی طی هفته گذشته افراد پشمناکی با مراجعه به آفیس موسسه ، به کارکنان آنجا اخطار داده اند که محصلان آموزشگاه باید شئونات اسلامی را رعایت کنند.
از اخباری که در موسسه بین دانشجویان رد و بدل می شود به گوش می رسد که ماشین هایی چون پژو و پراید با شیشه های دودی پشت در موسسه به کمین می نشینند و گویا تا امروز چندین فقره مشاجره نیز بین محصلان و پشمناکان به وجود آمده. کارکنان موسسه با نگرانی به دانشجویان هشدار می دهند و با هوشیاری و تماس با سفارت جلوی هر گونه پیشامد تلخی را گرفته اند.
Posted by: maral at May 23, 2007 02:27 PM
لینچ جایی گفته بود که حتی خود من هم سر در نیاوردم که این فیلم چی شد و اصلا قرار بوده که چه بشه البته اگه این حرف رو کس دیگه ای می زد شاید ما در مقابل اون موضع می گرفتیم ....جهان فیلمسازی لینچ اصلا همینجوریه و اگه مخمل آبی رو یه استثنا بدونیم لینچ تا به حال کاری به غیر از این نکرده..تا 40 دقیقه ی اول فیلم هاش رو ساده و خیلی روان شروع می کنه و بعد شروع می کنه به در هم آویزی تصاویری که قبلا به ما نشون داده وساختن یک پایان دورانی جعلی که آدم هایی رو که فکر می کنند زرنگند و می تونند تمام خط وربط فیلم رو بیرون بکشند به یک تقلای کاذب می کشونه که بالاخره یه چیزی از این بازی ها و تصاویر خوب بیرون بکشند ...خوشحالم که تو از اون تماشاگرای ریز بین و به اصطلاح زرنگ نیستی ولی یک سوال بی رحمانه ...پس چرا از این فیلم خوشت اومد؟
پرستو:
خوشم اومد چون از چيزاي جذاب خوشم مياد. همين.
Posted by: امید at May 23, 2007 02:12 PM
خانم دوکوهکی، به نظر شما فیلم "وحشتناک" دیوید لینچ تنها مستحق همین چند خط نوشته کودکانه و محقر و دور از هرگونه درک و فهم واقعی از فیلم، است؟ مگر این فیلم پلیسی یا اکشن پخش شده از شبکه 2 سیمای ایران است که چنین نابخردانه به دنبال باز شدن مچ میگردید؟ لطفا کمی جایگاهها را بررسی کنید بعد بنویسید و در صورت عدم توانایی از بررسی و تحلیل شخصی در حد چند جمله، از کارشناسان دور و بر خود نظیر آقای حمیدرضا نصیری درخواست کمک کنید. باز تاکید میکنم این چنین ساده و بی مایه نوشتن در حد فیلمی چون مالهالند درایو استاد لینچ نیست.
Posted by: کیوان علویان at May 23, 2007 12:12 PM
سلام، اتفاقاً مچي در كار هست ظاهراً. (اگر بزرگراه گمشده را هم ديده باشيد با منطقش آشناييد.) اگرچه اين فيلم چيز ديگري است، و واقعاً فوقالعاده است. يكي از بهترين ريويوهاش هم اين است كه خوب درباره معنا و بيمعناييهاي فيلم حرف زده، شايد ديده باشيد:
http://www.themodernword.com/mulholland_drive.html
Posted by: علي at May 23, 2007 11:43 AM
آره عزیزم مچی در کار هست. صحنه اول اول فیلم رو یه بار دیگه با دقت ببین. صدای نفسهای منظم کسی در خواب شنیده مبشه. تمام فیلم خوابی است که نایومی میبینه. کسی که در دنیای واقعیت دچار ضعف شخصیتیه است و به هنرپیشه زن حسودی اش می شه و در دنیای خیال خودش رو به جای اون و در آرزوهاش می بینه.
نکات ریزی هم هستند که به نظر من به زیبایی از واقعیت گرفته و توی رویا تکرار شدند مثل کلید آبی.
اگر از این کار لینچ خوشت اومده پیشنهاد می کنم Lost Highway رو هم ببینی.
Posted by: یلدا at May 23, 2007 11:30 AM
نسبتا" باهات موافقم ...
Posted by: دانش at May 23, 2007 10:51 AM
اشتباه نکن. شخصیت ها اسم عوض نمی کنند. اسمشون عوض میشه و جایی که دوست دارند قرار میگیرند. انگار که خدا باشند!
Posted by: reza at May 23, 2007 09:06 AM
من هم دقیقن از همینش خوشم اومد. میگم تو بالاخره فهمیدی کی کی بود؟
Posted by: بیتا at May 23, 2007 05:40 AM
بی ربط می نویسم چون نه فیلم را دیده ام و نه مشغول فیلم دیدن هستم و اینجا می نویسم چون راحتترم! فردا سالگرد دوم خرداد است و اما انگار کمتر کسی حاضر است درباره آن روز و "او" بنویسد. بی اهمیت بوده یا شما هم چون من "توان" نوشتن ندارید؟ مثل شما فیلم نمی دیدم و با همه توانم سعی می کردم بنویسم. اما تاریخ نگاری که نیست و مگر می شود احساس را نگاشت؟ همین است که کلافه شدم و به اینجا پناه آوردم اما این افکار اینجا هم دست از سرم بر نمی دارند. به آغاز فکر می کنم و مشتی واژه به ذهنم سرازیر میشوند؛ آزادی، اصلاحات سیاسی، جامعه مدنی و مردم سالاری و...از یاد نمی برم که مردم چه بی تاب سر صندوق رای به هم اشاره می کردند و زیر لب می گفتند "خاتمی". آن روز من 17 ساله بودم. از نسلی که سرنوشتش به دست "او" سپرده میشد و از نسلی که سرنوشت "او" به دست من بود. و حالا در میان 26-27 سالگی در به گذشته نگاه می کنم. از آن دوران خراشهایی مانده بر پیکرم به یادگار و آرزوهایی ناکام بر دل و نسلی سوخته در کنارم. سر خط اخبار آن روزها از ذهنم می گذرند؛حادثه 18 تیرو ناتوانی "او" ، حذف نوری و مهاجرانی و ناتوانی "او" از دفاع، تقدیم لوایح دوگانه به مجلس و پس گرفتن آن دودستی و...و در پایان 16 آذر سال 83 دانشکده فنی دانشگاه تهران و آن وداع تلخ. هرگز آن وداع را فراموش نمیکنم و آن خشم و بغض را که در گلوی همه بود، حتی خاتمی. هرگز نتوانست با ما سخن بگوید، شاید از سر ترس، و هرگز نتوانستیم بغضها را در بر سرش فریاد کنیم، شاید به احترام عشقی 7 ساله. می دانم که فردا شاید "شرق" هم در مدح او بنویسد تا با استفاده از شرایط موجود و کمی مقایسه، روحی در جان باخته ی اصلاحات بدمد. آری هرگز نمی توان شخصیتی خردمند، متین، آراسته و...را مثلاً با یک میمون بی شعور مقایسه کرد. اما او یک چیز بزرگ کم داشت؛ "شجاعت"....چرا دارم می نویسم؟! اعصابم داغان می شود وقتی به باطبی فکر می کنم که هنوز در زندان است و دیگر حتی من نیز نمی توانم بشناسمش. به عزت ابراهیم نژاد که از او کارگردانی به جای مانده! باطبی را به اعدام محکوم کردند چون کسی از او عکس گرفته بود و ای کاش که اعدام می شد تا نمی دیدم و نمی دید قطره قطره آب شدنش را، شکستنش را، که سالهاست هر روز می میرد اما هنوز درندگانی از وجودش بهره می برند.
وقتی می آمد از اصلاحات سیاسی می گفت و وقتی رفت چون کودکی که به معلم درس جواب می دهد ریز ریز نمرات اقتصادیش را برای "معلم" قرائت می کرد. وقتی می آمد مبهوت واژگانش بودیم و وقتی رفت هم نیز! در جلسه وداع وقتی علیه او شعار می دادند عصبانی شد گفت " شما از من می خواهید...در حالی که من به این نظام معتقدم"! و برایش نوشتم " تو را مردم انتخاب کردند و دیگر حق نداشتی به چیزی "معتقد" باشی، مردم سالاری یعنی خواست مردم نه خودخواهی".
از هجوم بی رحم مدرنیسم و ساختارهایش به قلب جنگلهای گیلان پناه برده ام . اما اینجا هم نمی توانم از کنار این روز و آن حادثه عبور کنم. آنچه سوخت نسل من بود. کاش حالا یک بار دیگر خود با صدایش نمرات اقتصادی امروز را قرائت کند. صندوق ذخیره ارزی؟ نرخ رشد اقتصادی؟ نرخ تورم؟...خاتمی عزیز اگر به اصلاحات سیاسی رای دادیم از همین جهت بود که می دانستیم هر تحولی در اقتصاد یا فرهنگ برای ماندگاری نیازمند اصلاحات سیاسی است و هر تحولی اگر بر بستر مناسب سیاسی اتفاق نیافتد بی اثر یا زود گذر خواهد بود. یادم هست با چه غروری از حذف غده سرطانی در سازمان اطلاعاتی ایران خبر می دادی. آن غده را چه کسانی تشکیل می دادند و امروز چه کاره اند؟!
فقط خودم را کنترل می کنم که ننویسم تا مکانی که در آن احساس آرامش می کنم هم به رویم بسته نشود و ببخشید اگر بی ربط بود و ببخشید اگر آشفته بود.
Posted by: آرش at May 23, 2007 04:15 AM
اتفاقا به عكس من فكر مي كنم در سالهايي كه استفاده از مونتاژ موازي حال مخاطب حرفه اي سينما را به هم مي زد، لينچ در مالهند درايو با پيش بردن داستان به صورت خطي، و در عين حال عدم يكنواختي و خسته كنندگي، توانست كاري نو در سينما انجام دهد. داستان كاملا خطي است و زمان ها پيوسته و پست سر هم است، بدون اندكي جابجايي!
Posted by: يحيا at May 23, 2007 03:59 AM
عجب! من هم اتفاقا امشب INLAND EMPIRE رو دیدم. دو دقیقه پیش تموم شد! این هم خیلی خوب بود، روایتش از Mulholland Drive هم پیچیده تر و عجیبتره. بهت توصیه می کنم ببینی حتما، البته اگر به سینما به عنوان هنر نگاه میکنی و نه سرگرمی، وگرنه خستهکننده خواهد بود! نتیجهگیری اینکه دیوید لینچ خداست!
Posted by: امیر at May 23, 2007 03:54 AM
فکر کن همون موقع ها که اول اومده بود دیدمش...چقد گیج می زدم! :)
اون نبودن مچ رو هستمت ;)
Posted by: rooz... at May 23, 2007 02:54 AM
موافقم! منم از قابل ردیابی نبودن خط داستان لذت بردم! از این بازی عجیب زمان و مکان و آدم های فیلم...
Posted by: لولو at May 23, 2007 02:40 AM
حتماً متوجه شدی حدود 120 دقیقه از فیلم خواب نائومی واتس بود و بعد که بیدار میشود ...
البته نیامدم این را بنویسم، بازم بعد از مدتی فیدخوانی هوس کردم بیایم کامنتی بنویسم.
:)
Posted by: زیرمتن at May 23, 2007 02:25 AM
باورت می شه من الان دارم این فیلم رو می بینم؟
پرستو:
ای ول هماهنگی!
حالش رو ببر دوستم.
Posted by: neda at May 23, 2007 02:05 AM


