ساده نيست

عکسِ صورتِ خونينِ دختر روی صفحه‌ی نمايش کامپيوتر باز است و همکاران يکی‌يکی می‌آيند و آهی می‌کشند از سرِ تأسف که: چرا اين همه خشونت؟ يکی می‌گويد بايد نوشت. ديگری می‌گويد: زنگ بزنيم به فلان مسؤول که درگيری‌ها را تکذيب کرده است. سومی کلامش از همه مؤثرتر است: نمی‌توانيم چيزی بنويسيم بر اساس ابلاغيه‌ی جديد دبيرخانه‌ی شورای امنيت ملی. همه آهی می‌کشيم از سرِ تأسف که: نمی‌شود چيزی نوشت. لحنِ اين "نمی‌شود" خيلی دردناک است. لطفاً ساده نخوانيدش. مثلِ اين است که شما مسؤولِ سير کردنِ کودک‌تان باشيد و نتوانيد. ما، روزنامه‌نگاران، مسؤولِ انتقالِ اخبار هستيم و نمی‌توانيم. و فکر کنيد به آدمِ مسؤولی که تقريباً هيچ روزی نتواند مسؤوليت‌اش را انجام دهد.

باز خوب است که بيانيه‌ای صادر شده: «انجمن صنفی روزنامه‌‏نگاران ايران با اعتراض و انتقاد نسبت به نامه‌‏نگاری‌‏های محدودكننده، آمادگی خود را جهت برگزاری گفت‌‏وگوهای مشترک بين روزنامه‌‏نگاران و مسؤولان مربوطه به‌‏ويژه دبيرخانه‌ی شورای امنيت ملی اعلام می‌‏دارد و اميدوار است از اين طريق بتوان گامی مؤثر در قانونمند و نهادينه كردن آزادی بيان و مطبوعات در كشور برداشت و از كاربرد شيوه‌‏های آمرانه و غيرقانونی فاصله گرفت و فضای كار حرفه‌‏ای و مستقل را به روی مطبوعات و روزنامه‌‏نگاران باز كرد.»

نکته‌های خوبی دارد بيانيه. به شما و منِ روزنامه‌نگار يادآوری می‌کند بر اساسِ قانون مطبوعاتِ بدِ فعلی هم حق و حقوقی داريم که اين برخوردها دارند نقض‌شان می‌کنند.



May 22, 2007 02:01 AM


Comments


سلام ... میشه بگین از کی تا حالا نیروی انتظامی ، مجرمان رو با تاکسی و ÷یکان ، با بازداشتگاه میبره ؟؟

پرستو:
سلام. اگه خبر رو كامل خوانده باشين، نوشته كه مردم با تاكسي زن كتك خورده رو از صحنه دور كردن.

Posted by: امیر at June 1, 2007 02:38 PM

حدایا حود شاهدی این مملکت هحامنشی ما را به که دادی. دوباره می سازمت وطن

Posted by: Anonymous at May 30, 2007 07:29 PM

عصر یخبندان تحجر در حال شروع شدن است
دارم بر میگردیم به روزگار دخت کشی
به میراث عرب

Posted by: keyhoo at May 28, 2007 02:54 PM

بانو دلش هوا خواست. قالی، پرنده نبود.

پیاده رو مریض بود.

درختا می رقصیدن.

رودخونه ها دور شدن.

دویدن و دویدن به کهکشون رسیدن.

ستاره ها ی خوشگل دست گردنش انداختن.

رفتن تو حوض نقره

رفتن تا دست مامان...

تا عرش اعلا رفتن

شاعر بیقواره از تو خونه اش نگاه کرد.

بانو و آب و مهتاب با هم دیگه پریدن

Posted by: wolf at May 27, 2007 11:48 AM

سلام خانم دوکوهکی...جالبه...هنوز که هنوزه منتظر جواب سوالم هستم که هنوز ندادین... ولی خب جوابم رو گرفتم طی این چند وقت اخیر...ممنون...جز تاسف خوردن براتون کار دیگه ای نمیتونم کنم...امیدوارم ...
والسلام علی من طبع الهدی

Posted by: وب نوشت at May 24, 2007 06:08 PM

من هم از این همه خسته شده ام.
به نوشتۀ شما شما لینک دادم.

Posted by: علی at May 24, 2007 02:19 AM

اگر که کالاها بـازم قيمتاشون قد کشيده
اگر ترافيـک خفنه ، موبايـلا آنتـن نمـي‌ده

کنکور اگر که مشکله
حل نمي شه معادله
هرجا اگر خرابيه
تقصير بدحجابيه !
***
اگر تو هر وزارتي پارتي و رشوه خواريه
اگر تـــو هـر اداره اي تخـــــلفِ اداريـــه

هرچيزي مي‌شه زير و رو
اگر تقلب مي‌شه تو
حوزه ي انتخابيه
تقصير بدحجابيه !
***
اگر که صُب تا شب بايد مثل يه دانکي! کار کني
اگر بايد جـــون بکنــي تا همــسر اختيــار کنــي!

اگر يکي«جون»نداره !
براي شب نون نداره
يکي خونه‌ش کبابيه
تقصير بدحجابيه !
***
اگر فلانــي داره با فلانــي دعــوا مي‌کنــــــــه
همش توي روزنامه ها تکذيب و افشا مي‌کنه

اگر واسه يه لقمه نون
بايد کنار هر ستون
چاپ بکنن جوابيه
تقصير بدحجابيه !
***
اگر تو تبليغات مي‌گفت:«ما با حجاب کار نداريم
با هرچـي کار داشته باشيم کاري با اجبــار نداريم»

براي راي ِ پرفروغ
اگر که گفتن ِ دورغ
شيوه‌ي راي‌يابيه
تقصير بدحجابيه !
***
اگر که دانشگاهامون نيمکتِ کافي ندارن
اگر که استادا يه ربع وقت اضــافي ندارن

دانشجو بايد بدونه
اگر که تو کتابخونه
معضل ِ بي‌کتابيه
تقصير بدحجابيه !
***
مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشــــي و يک شب مهتابي باشه

اگر دلم بهم مي‌گه
يا تو يا هيچ کس ديگه
آسمونم که آبيه
تقصير بدحجابيه !
***
اگر خيار گرون مي‌شه سالي سه بار گرون مي‌شـه
اگر که بــي مقدمـــه ميـــوه به نرخ خــون مـــي‌شه

به جون کــامرون دياز !
اگر که قيمت پياز
به قيمت گلابيه
تقصير بدحجابيه !
***
اگر براي ادعا زبــــــــــــــــــــــــــون داريم هزار وجب
ولي تو خيلي عرصه ها همش مي‌ريم دنده عقب

اگر دواي دردمون
هميشه صدتا کاميون
شعار انقلابيه
تقصير بدحجابيه !
تقصير بدحجابيه !

Posted by: طارق at May 24, 2007 12:42 AM

اعترافات نیروی انتظامی در باره ی این واقعه
صحنه ای از میدان هفت تیر که با دوربین موبایل گرفته شده
موزیک ویدئویی در اعتراض به این طرح با صدای ماهور
در ضمن به مطلبتون لینک دادم
خسته نباشید[گل]

Posted by: آريا دجال at May 23, 2007 07:36 PM

سیمای زنی در دوردست!خون می بارد......
http://maryammajd.persianblog.com/

Posted by: مریم مجد at May 23, 2007 07:15 PM

اصلاح طلب های عزيز اگه انقدر مردم رو نا اميد نکرده بودن هيچ کدوم از اين اتفاق ها نمی افتاد.

اما چيزی که منو نااميد تر می کنه اینه که می دونم خیلی از مردم چی می گن: خوب بعضیا دیگه شورشو در آورده بودن با اون وضع حجاب... حالا خودشون قبل از انقلاب مینی ژوپ می پوشیدن ها! اما الان مانتو روسری یه کم شیک باشه بده.

Posted by: neda at May 23, 2007 08:30 AM

توسری چیزی شبیه به این (http://www.weforchange.info/) رو زنان کوچه و خیابون می‌خورن.
این که تغییر برای برابری لازم و صحیح است شکی نیست! ولی اینکه روشش چگونه باید باشه تا فشارش به حکومت باعث نشه اینطوری(http://irwomen.net/first.php?id=325) بالا بیاره جای بسی تامل داره!
Worst Wishes For Whom Injure Our wifes, Daughters, Mothesr and Sisters!

Posted by: محمد at May 23, 2007 03:02 AM

http://maryammajd.persianblog.com سيمای زنی در دوردست!خون مي بارد...

Posted by: maryam majd at May 23, 2007 01:10 AM

تمام حنجره ام ویران است... تمام استخوانهایم...
سیگار پشت سیگار و اشک پشت اشک و هر چه ساز و ستاره و مهتاب و رویا و آرزو و پگاه و غزل و ترانه بود بر تابوت... تابوت پشت تابوت... یادت هست... از آغاز یادمان دادند بزرگترین گناه ، بی گناهی است... بر سرمان آوردند آنچه که نباید... تا یاد بگیریم که گوشت برادر حلال... تا یاد بگیریم خواهر ، مثال ِهمان دستمال گه گرفته ای است که پیرمردان مافنگی ، آب منی و بینی ِ همیشه لبریزشان را پاک... تا یاد بگیریم باید پستان مادر را به دندان کند و کمر پدر را شکست... خایه ها بمالیم و بلیسیم... بخریم و بفروشیم... ناز و بوسه و مهر و عشـ ... نه.... نه... قصابی کنیم آنکه دوستش داریم به پای آنانی که می توانند حکم آزادیمان را صادر... چقدر فروختیم و فروخته شدیم... چقدر فرسودیم و فرسوده شدیم... چقدر باج دادیم و باج گیری کردیم... چقدر گاییدیم و گاییده شدیم... تا بتوانیم نفسی بکشیم و اَنگ بی گناهی برداشته شود از پیشانیمان... تن دادیم به هر چه می خواهند تا بتوانیم که مثلا زندگی... یادت هست... به کدامین روز زندگیمان ، نترسیدیم از بی گناهیمان..؟ کدام یک دلگرم بی گناهی شدیم و پشت گرم پاکی..؟ براستی کدامیک؟ مگر نه اینکه هر گاه به حمایت از مظلومی برخواستیم ، مجرم شدیم؟ مگر نه اینکه هر گاه جرقۀ عشق و شور و شادی در وجودمان زد ، به خاک سیاه نشاندنمان؟ خسته ام... خسته از تمام این سالها ، که به تکرار مکررات ، گاییده شدن را تجربه می کنیم... صدامان هم در نمی آید که لااقل ابراز درد... خسته ام... خسته... از این همه تکرار... ازین همه درد... تا کی متهممیم..؟ کسی می داند؟ اصلا چرا هیچ کس ، هیچ چیز را بخاطر نمی آورد..؟ تجربه... حافظۀ تاریخی... عشق... ایمان... خدا... انسان... خسته ام ازین همه تهدید... از این همه تهمت... ازین همه درد... ازین همه تصلیب...تصلیب...تصلیب...تصلیب...تصلیب...

عقربه ها به روی پنج عصر در جا می زنند...

«تو که فریاد نمی‌زنی!
هر چه شمع می‌دانستم
فوت کردم که داد نزنی
اینجا شمع را فقط
بر مرده روشن می‌کنند.
...
بر مرده‌ی خورشید»

می رقصم برابر چوبۀ دارم...چه می فروشی دخترک؟ آب دریاها را گریه می کنم آقا...می بینی ...سنگ ها را بسته اند... اما سگان نگریخته اند آقا... ایستاده اند و با متر، اندازه می زنند لباس گیس گلابتون را... جریمه می نویسند برای سانت سانتِ غیرتمان...

پچپچه تمام نمی‌شد:

«فحش می‌دهد
يا ورد می‌خواند اين کافر

شمع‌‌آجينش کنيد بسوزد يک‌سر.»

سه هزار سانترفیوژ به ساعت پنج عصر... آب دریاها را گریه می کنم آقا... بَم را اگر دیده بودی ، هولوکاست را ایمان می آوردی آقا... جریمه ... جریمه... جریمه ... جریمه... چقدر جریمه نوشتیم و بابا خبر نداشت چه دردی و چه زجری می کشد این پیله پروانه شدن را... آب دریاها را گریه می کنم آقا... سیگار پشت سیگار و اشک پشت اشک و رویا... رویاها فرو می پاشند و پاشیده اند... کابوسها سر برآورده اند و دراین میان پدر، نان و آتش مهمانم می کند و مادر عاق و نفرت...

چه می فروشی پدر؟

تکه تکه جان فرزندانم را آقا...

می خواهم راحت شوم و بروم گوشه ای ناسخ التواریخ را بخوانم ، آقا...

چه می فروشی مادر؟

تکه تکه بدن فرزندانم را آقا...

می خواهم خواب رهائیشان را ببینم، آقا...

سفره خالی از گوشتِ کیلویی هشت هزار تومان... هرویین بسته ای سیصد تا تک تومانی با سرنگ مجانی دولتی... نان و عدالت و نفت تقسیم می کنیم آقا... دخترک دارد چرتکه می اندازد با چند نفر باید بخوابد تا شب گرسنه نخوابد ، آقا... تا شهریه دانشگاهش را بدهد آقا... باید بدهد آقا... تا رفیق چاوِز ، سمند سوار شود آقا...
هم ذاتی عفونت و وحشت... تابوتها تنهایند در راه گورستان... راههای صدا بسته... این دندانهای شکسته و این نیم سایه ی فرو فتاده بر خاک ... ببین که استخوانهایم گویاترین زندگان تاریخند... و حال رویایی دیگر جان می کند و فریادمی کشد بر سراسراین خیابان دراز که غیبتش را تشییع می کنند آینه به آینه...

مریم جان ممنون از مریم , تو و مسیح و تمامی دوستان... ما بسیاریم... ما هنوز زنده ایم

Posted by: صاحب سرفه های تلخ at May 23, 2007 12:51 AM

نه ساده نیست ...

Posted by: صورتک خیالی at May 23, 2007 12:40 AM

سلام .
مطلب شما رو درباره حادثه هفت تير خوندم چون زمان حادثه من هم درميدان هفت تير حضورداشتم گزارش مشاهداتم روبراتون مي نويسم تا خوانندگان شما ازاصل ماوقع مطلع شوند .
ديروز عصر درميدان هفت تير ماموران پليس به خانمي که عکسش روچاپ کرديد به خاطر وضع حجابش تذکر دادند وخانم مورد نظر بدون اينکه توجهي به تذکر بده متاسفانه کلماتي رو بکاربرد که بيشتر فاحشه هاازاين کلمات استفاده مي کنند مثل اين مال خودمه دوست دارم ...
و باتذکر مجدد پليس ناگهان خانم مورد نظر سيلي به پليس زد و روسري نيم بند خودرا ازسربرداشت و شيشهاي ازمورکورکرم را ازکيفش درآورد وبه روي خود پاشيد ودرهمين اوضاع يکي از دوستان اين خانم با موبايل خود شروع به فيلمبرداري کرد وعکس روبراي چاپ خدمت شما فرستاد ..
بهتره شما هم تاازاصل قضيه باخبرنشديد اشک تمساح نريزيد.

Posted by: رضا at May 22, 2007 10:38 PM

محكوم ميكنبم

Posted by: عمو هومن at May 22, 2007 09:09 PM

خوشحالم كه اين قدر نگراني. اميدوارم كه به سلامتي ات لطمه نخورد دوست عزيز. پاينده و مستدام باشي

Posted by: لاله at May 22, 2007 08:29 PM

شهري فر ياد مي زند
آري
کبوتر به کنار برج کهنه می رسد.
مي گو يد
نه
بهار ، از تنها ئي ، زبا ني ديگر دارد
گل سا عت
مر گ روزها و اطلسي ها را
مي گو يد .

Posted by: حاج دکتر فاستوس at May 22, 2007 07:21 PM

زیاد هم سختت نباشد خانم.دیگر پدری نیست که بتواند بچه هایش را سیر کند معلمی که یاد بدهد باغبانی که بکارد و روزنامه نگاری که بنویسد نتوانستن صفت ثابت همه ما شده است

Posted by: lanatee at May 22, 2007 05:31 PM

آزاد نیستم که قفس واژگون کنم
وین مشت پر زدام طبایع برون کنم
بسیار بالو پر زنم اما در این قفس
هر دم به دام خود گرهی نو فزون کنم

Posted by: پروانه at May 22, 2007 04:52 PM

چند روزی است که هر کاری میکنم.به هرچه نگاه میکنم.فقط یک تصویر می بینم و یک پرسش.تصویر زنی بادست و صورت خون آلود.دست چپ نیمی از صورت را پوشانده و در نیم دیگر چشمی که کم مانده از حدقه بیرون بزند.حالت طوری است که گویی فریاد میزند.چرا؟ و من از دادن جواب حتی به خودم هم شرمنده ام.خدای من آیا او خواهر من0همسایه من0همشهری من0یا هموطن من است. آیا واقعا یک هم وطن0هم شهری0همسایه0برادرم با او چنین کرده0شرمنده ام0ازتاریخ0کشور0از ...هرچند که حالا نه تاریخی برایمان باقی ماند. نه کشوری0نه باوری... . تاریخ کشورم را هر جوری که می خواهند0تحریف می کنند و اثار باستانی اش را به نابودی میکشند.نام کشورم را با بیشوند حکومتی آن مقدس می نامند.گویی به تنهایی وجود ندارد.باورم را اگر با این بیشوند همسو نباشد.مرتد می نامند0وطن فروش0... .چرا؟ .شرمنده ام...اما میدانم این تصویر ثبت تاریخ است و جاودانه خواهد ماند.

Posted by: سولماز at May 22, 2007 04:41 PM

من روز یکشنبه صبح در میدان هفت تیر بودم. دو دختر را که یکی شاید 14- 15 سال بیشتر نداشت به طرز وحشیانه ای به سوی ماشین می بردند. سوای درگیری و ازدحام مردم چیزی که از یادم نمی رود فریادهای از ته جگر دخترک بود. شاید گمان می کرد قرار است همین الان اعدامش کنند که چنین ترسیده بود. چنان با وحشت فریاد می زد که هنوز بعد از 2 روز صدایش در گوشم است. اورا داخل ماشین پرت کردند و در حالیکه در ماشین باز بود و پاهای او از در بیرون بود ماشین با سرعت به راه افتاد. من نمی دانم که بعدا با او چه رفتاری می کنند ولی فکر می کنم که او دیگر یک زندگی یک ادم نرمال را نخواهد داشت. وحشت او شبیه به ترس کسانی بود جنگ سیل یا زلزله یا تجاوز را تجربه می کنند .

Posted by: maryam at May 22, 2007 04:07 PM

1_خسرو دانشجوی فارغ التحصیل یکی از دانشگاه های دولتی است که در اوایل پاییز 85 مدرک خود را از دانشگاه گرفته است، شوق ادامه تحصیل برای داشتن زندگی بهتر و رفاه بیشتر او را که یک فعال دانشجویی است شش ماه تمام به تلاشی شبانه روزی دعوت می کند و پس از این مدت آزمونی موفق
2_ اواخر اردیبهشت است و سازمان سنجش اعلام کرده است که نتایج بر روی اینترنت قابل دسترسی است، خسرو پس چند ساعت معطلی سایت سنجش را باز می کند و در کمال ناباوری و بهت می بیند که طی پیغامی از او خواسته شده است برای تعیین تکلیف خود تا اواخر خرداد به سازمان مراجعه کند

.......


Posted by: م ازاد at May 22, 2007 02:59 PM

موسیلینی در جواب اون کسایی که می خواستند کمدی های برادران مارکس رو توی سینما های ایتالیا نشون بدند گفته بود که نمایش این فیلم ها اشکالی نداره ولی هیچ کسی حق نداره که بخنده....به نظر تو همین خودش خنده دار نیست؟

Posted by: امید at May 22, 2007 02:06 PM

خودمان کردیم .
یادمان هست در بحبوحه انتخابات ؟
تحریمیها کجایند وقتی که دم از تحریم میزدند ؟
این هم شد نتیجه بی فکری .
این هنوز از نتایج سحر است . خدا به همه ما رحم کنــــــــــــاد

Posted by: حقوقدان at May 22, 2007 01:59 PM

پرستو جان یک راه بیشتر وجود ندارد ، آنهم نوشتن بدون در نظر گرفتن مصالح مملکتی و غیر مملکتیه . حالا تو هی ته دلت بگو برو بابا دلت خوشه . ولی باور کن یک راه بیشتر وجود ندارد ، همین .
فکر کن از فرداد همه دخترایی که هی تحقیر میشن و هی بخاطر روسری تو سری میخورن ، اگه از فردا همشون بدون روسری بیان خیابون چی میشه ، اگه تعدادشون خیلی زیادتر از اونی باشه که بتونن بزنن تو سرشون چیکار می کنن ، یه راه بیشتر وجود نداره ، اونم برخورد رودر رو .حالا هی بخندین

Posted by: رضا سیدی at May 22, 2007 12:38 PM

کاش غیر از ما، به دیگرانی هم یادآوری شود!

Posted by: rooz... at May 22, 2007 11:00 AM

دلم سخت گرفته. خبرهایی که میشنوم و عکسهایی که میبینم. هیچ نور رصتگاری در پیشانی این اوضاع نمی بینم.
نگرانم. سخت. نگران نفرت تلنبار شده که دیریازود طغیان خواهد کرد. وضعیت بانوان وطنم سخت ناجوانمردانه است. همینطور معلمان و کارگران و دانشجویان و ...
دیگر که مانده است ؟

Posted by: weria at May 22, 2007 09:40 AM

سلام پرستو جان انگار هيچ كس نبايدچيزي بنويسد من فقط به مطلب كانون زنان ايراني لينك دادم قضاوت با آدم هائي كه امنيت جامعه را دست مردان نقاب پوش سپرده اند

Posted by: نسيما at May 22, 2007 09:09 AM

go get`em tiger

Posted by: mahnaz at May 22, 2007 03:25 AM

واقعاً 3 عکسی که دربلاگ دیف نیوز است باور کردنی نیست. دیشب یکی از سابقه دارهای محل ما را خونی آوردندوسط میدان و آفتابه دردهانش کردند. امشب این را می بینم که زن مردم را خونی وله کردند. خدا به فردا شب رحم کند. شاید نوبت فعالین سیاسی هم برسد که اینچنین در شب و روز با صورت خونی دیده شوند...

Posted by: sajad at May 22, 2007 02:13 AM

Post a comment





Remember Me?