ارديبهشتِ تهران

گاهی پيش آمده که حالِ خودم را نفهمم. هوشيار باشم و حواسم باشد که چقدر دوست‌اش دارم و چقدر دارم دوست داشته می‌شوم. اما نه دانم که چه بايد بگويم، نه بفهمم چه بايد بکنم. و اصلاً ندانم در چه موقعيتِ مکانی و زمانی هستيم. و لذتِ زيادی ببرم.

يک بار صبحِ زود روی نيمکتِ پارک نشسته بوديم کنارِ هم. فکر کنم حتی دست‌اش هم در دست‌ام نبود. ارديبهشت بود و فکر کنم اگر که مستِ عشق بودم، ترکيبِ بی‌نظيرِ آن هوا و بو و فضای دوست‌داشتنی حتماً تأثير داشته.

و حالا ارديبهشت است و همان ترکيبِ بی‌نظير...



April 24, 2007 12:22 PM