ازدواج

يک‌ نگاهِ عزيز با لطفِ زيادش از ازدواج نوشته است و از تجربه‌ی شخصی و نظرِ خودش. نوشته بودم که ملاحظاتِ جدی دارم برای نوشتنِ مفصل در اين باره. با اين حال درست نديدم بی‌توجه بمانم. که خودش می‌داند چقدر عزيز و دوست‌داشتنی است.

1.
جامعه‌ی جهان‌سومیِ ما با همه‌ی خصوصيات‌اش چهارچوب‌هايی دارد با قواعدی سخت‌گيرانه. بله. ما در اين چهارچوب‌ها زندگی می‌کنيم، درس می‌خوانيم، کار می‌کنيم، گاهی هم برای تغيير و اصلاح‌شان تلاش می‌کنيم. برای من که سعی می‌کنم (به اندازه‌ی درک و شعورِ خودم) عقلانی زندگی کنم، مهم است که حساب کنم هزينه/فايده‌ی هر کارم را، وارد شدن به هر چهارچوبی را. بر اين اساس درس می‌خوانم چون فايده‌اش به مراتب بيشتر است. و غيره. و البته با شرايط حالِ حاضرم ازدواج نمی‌کنم چون هزينه‌هايش به نظرم خيلی بيشتر است. صورتِ مسأله را پاک نکرده‌ام. فکر می‌کنم و ارزيابی می‌کنم و انتخاب می‌کنم و تصميم می‌گيرم. و ممکن است تا خيلی وقت اين مسأله موضوعِ ذهنی‌ام باشد. و چه تضمينی است که بارِ بعد که فکر می‌کنم جورِ ديگری تصميم نگيرم؟

2.
بخشی از هزينه‌هايی که می‌گويم همين‌هايی است که در بخشِ دومِ پُست‌ات نوشته‌ای، يک‌ نگاهِ عزيز. شايد توانِ من اين‌قدر نباشد که اين همه مشکل و سختی را تحمل کنم. هنوز هم نمی‌فهمم چرا با اين شرايط بهتر است ازدواج کنم؟ نه آن‌قدر شيفته‌ی بچه‌داری هستم که به خاطرش حاضر باشم به سختی درس بخوانم و کار کنم و نه برايم تشکيل دادنِ نهادِ خانواده ارزش و اولويت است. به نظرت چرا ازدواج؟

3.
از تعهد گفته‌ای که به نظرت قشنگ است ولی نگفته‌ای چه‌جور تعهدی است که با فرضِ خواستنی بودن‌اش فقط با ازدواج کردن قابلِ دست‌يابی است. محدوديت‌هايی که ازدواج برای من ايجاد می‌کند فراتر از تعهد و اين حرف‌هاست. به قالب‌های از پيش موجود فکر می‌کنم که انگار با امضای آن سند خواسته يا ناخواسته توی‌شان جا می‌گيرم. مثلاً به معاشرت‌هايی فکر می‌کنم که ممکن است دلخواهِ من نباشد، چيزی هم به تجربه‌ی من از زندگی اضافه نکند و غيره.

4.
اين‌ها حرف‌های من (يک دخترِ 26ساله) است. صادقانه دارم فکرهايم را، انتخاب و تصميم‌ام را در اين باره با بقيه در ميان می‌گذارم. دليلِ خاصی هم ندارد جز هم‌فکری، گفت‌وگو و اين‌ها. و به بقيه‌ی نقش‌های اجتماعی‌ام—هرچه باشد—ربطِ مستقيمی ندارد. بعيد می‌دانم کسی نظرِ من را بخواهد تعميم دهد به نظرِ غالبِ فعالان اجتماعی. وقتی که خيلی‌هاشان—از بينِ کسانی که می‌شناسم—ازدواج کرده‌اند و خوشحال و راضی هستند. دستِ‌کم نمی‌گويند که پشيمان‌اند.

5.
از اين‌جا به بعد را نمی‌توانم براساسِ شماره‌بندیِ يک‌ نگاه جلو بروم. من دخترِ جوانی را—فقط از روی نوشته‌هایِ وبلاگ‌اش و با فرضِ صداقتِ آن نوشته‌ها—می‌شناسم که الان دانشجوست در مقطعِ تحصيلاتِ تکميلی در يکی از کشورهای جهانِ اول ولی مادرش همراهِ او رفته است و با هم زندگی می‌کنند. چرا؟ آن‌طور که خودش می‌گويد: چون می‌خواسته خارج از کشور تحصيل کند و مجرد بوده، و خب بر اساسِ نظرِ عرف و خانواده‌اش چه معنی دارد دخترِ مجردِ تنها در بلادِ کـُفر؟ من اگر جای او می‌بودم، شايد ترجيح می‌دادم با دوستی ازدواج کنم و بعد برای ادامه‌ی تحصيل بروم. زندگی با يک دوست هيجان‌انگيزتر به نظر می‌رسد. نه؟ برای همين است که تأکيد می‌کنم روی شرايطِ زندگیِ آدم‌ها. (البته اين شوخی بود. در چونان شرايطی هم ازدواج نمی‌کردم احتمالاً.)

6.
نمی‌خواهم به اين بحث‌ها وارد شوم که نهادِ خانواده خوب است يا بد، آيا کارکرد دارد يا نه، و آيا کارکردش جز بازتوليدِ عرف‌ها و سنت‌ها چه چيزِ ديگری است، و اين‌ها. دردسر دارند اين‌جور بحث‌ها در جامعه‌ای که صفتِ مقدس برای خانواده به کار می‌رود. اما اين‌ها را نوشتم که بگويم مشکلِ من با ازدواج محدود به قوانينِ تبعيض‌آميز و غيرانسانی‌اش نمی‌شود. و می‌بينيد: حرف، حرف می‌آورد...

مرتبط:
ازدواج یا تجرد؟ - راحله ميرخانی.
طبيعت يعنی چی؟ - لولوی پشت شيشه در جواب به يک کامنت.
آن امضای ثبات دهنده - روزبه.
ازدواج، چرا؟ (۲) - چرا نگاه نکردم؟
ازدواج؛ چرا و به چه قيمتی؟ - بامداد



April 21, 2007 07:39 PM


Comments


سلام. من الناز هستم. سه دختر نازنين دارم. از دانمارک برای شما می نويسم. با اجازه تان نويسنده رمان نويس هستم. در باره عشق و ازدواج و ... می نويسم. سوژه آبداری داشته باشين, گوش شنوا دارم. شايد هم انگيزه نوشتن به من بدهد. هر چند دو رمان من غيرمجاز اعلام شده و سه تايش مشروط. بزودی خوشه های آرزو از نشر البرز بيرون می آيد, به قلم حقير. البته خوشه ای از آن نمانده و شايد يک دو حبه روی خوشه نباشد. دوست دارم آرزوهای هم جنسم را بشنوم.
مريد شما الناز.
@mybooks12
yahoo.dk
elm4300@hotmail.com

Posted by: elmnaz at December 15, 2007 01:28 AM

ببینید تمام خانمها فعلا تا شوهر خوب براشون گیرنیومده مسلما اینجا میان و همه دم از ازدواج نکردن و محدود شدن و از این حرفا میزنن ولی باور کنید اگه یه شوهر خوب واسشون پیدا بشه تموم این حرفا رو فراموش میکنن.
اینا همش چرت وپرته که ما برای هم میگیم مطمئنا هممون میدونیم که متاسفانه تعداد خانمها تو ایران از آقایون بیشتره و این آقایون هستن که حق انتخاب اولیه رو دارن و همینطور اینکه اونا از خانمهایی خوششون میاد و مورد نظرشونه که حداقل 5 سال از خودشون کوچیک تر باشه پس با این اوصاف می تونید به عمق فاجعه فکر کنید.خواهش میکنم یکم واقع بین باشید و افکار دخترانی رو که فرصت ازدواج خوب دارن رو بهم نریزید.

Posted by: کاشف at August 21, 2007 08:03 PM

سلام :من فكر ميكنم چه ازدواج كني يا مجرد باشي الزامات زندگي كردن هميشه با آدمه،گيرم ازدواج نكني چون بايد كار كني همان فرهنگي كه در ازدواج تبعيض ايجاد ميكنه درمحيط كار هم همينجوري به آدم ظلم ميكنه،پس آدم كار هم نكنه چون خواستني نيست ،اصلا آدم چون در زندگي با آدمهاي مزخرف زيادي برخورد ميكنه پس زندگي هم خواستني نيست.
واقعا ديد خوبيه؟

Posted by: هادي at August 12, 2007 04:21 PM

آره منم کاملا با تو موافقم به شرطی که منم شرایط زندگی یکسانی با تو داشتم
اگر من حق مسافرت به تنهایی ,داشتن خانه جداگانه از پدر و مادر و هزاران
حق و حقوقی که متعلق به یک انسان است را داشتم هرگز تن به ازدواج نمی دادم
و سال های سال به رغم اشتیاق دوست پسر سابق و همسر فعلی ام مجرد می ماندم
اما با وجود تحصیلاتم ,استقلال مالیم و توانایی هایم در اداره زندگی به تنهایی,
خانواده سنتی اما در ظاهر امروزی ام! اجازه جداشدن به من نمی دادند
پس می بینی که ماها درچه شرایط گوناگون فرهنگی و اجتماعی زندگی می کنیم ؟
من برخلاف حرف تو الان که ازدواج کردم تمام آزادی های فردی ای را
که یک فرد مجرد در یک جامعه سالم می تواند داشته باشد دارم ضمن این که
محیط آرام و زیبایی برای فرزند آینده ام دارم که در ایران کنونی بدون ازدواج
داشتنش محال است! و در بهترین حالت ننگ!
این حقیقت تلخ که جامعه ما جامعه سالمی نیست و زیرساخت های فرهنگی اش
همان زیرساخت های 14 قرن پیش است مساوی با نقض آشکار حق و حقوق ما
و فقط رنگ و لعاب جامعه مدرن به خود گرفته به دو شکل متفاوت در تصمیم تو
و انتخاب من نمود کرده!

Posted by: sarina at April 29, 2007 03:43 PM

کامنتها زیاد بود وقت نکردم آنها را بخوانم. فقط خواستم نکته‌ای را بگویم که شاید در آنها گفته نشده است: نقد ازدواج را بیشتر از نگاهِ زنان گفته اند اما نه از دیدگاه مردان. دقت کرده‌ای که سنت امروزی ازدواج در ایران چه اندازه بی‌معنی است به علت وجود مهریه به مفهومی که در ادامه توضیح می‌دهم. دقت کرده ای که با دقت خوبی مهریه‌ی یک زن یا دختر برابر نرخِ فاحشه‌ها است ضربدر تعداد دفعاتی که زوج می‌توانند با هم بخوابند؟ مردی که حاضر نیست برای خوابیدن پول بپردازد در سر یک دو راهی قرار می‌گیرد و در انتها تصمیم می‌گیرد که ازدواجِ ایرانی هم نکند و به معیارهایش پایبند بماند

Posted by: بیرونی at April 27, 2007 04:28 PM

سوالی که برای من مطرح است ، این است که آیا مگر این نیست که دخترها به ازدواج به جشم یک معامله نگاه می کنند ؟ دخترها ( حداقل دخترهای این دوره زمانه ، ترجیه می دهند که تا وقتی کیس بهتری پیدا نشده با دوست پسرشان باشند و هر وقت خسته شدند ، دوستی با شخصی دیگر . مگر آنکه خواستگاری برای آنها پیدا شود که به تواند زندگی راحتری از نظر مالی برایشان فراهم کند . به نظر من زنها سرویس مبل خانه شان را به شوهرشان ترجیه می دهند .... . آیا اشتباه می کنم ؟ شاید تجربه من متفاوت بوده... .

Posted by: احسان at April 25, 2007 01:45 AM

به نظر من خانم دو کوهکی در این مورد نمی توان اینطور که شما گفتی منطقی فکر و عمل کرد.
بسیاری از دخترها و پسر ها بر خلاف نظر شما از ابتدا بدنبال ازدواج کردن هستند چون احساس می کنند به حضور یک نفر دیگر در کنارشان نیاز دارند. بسیاری هم مثل شما سعی می کنند که منطقی فکر کنند اما گاهی اوقات در موقعیت های عاطفی ای قرار می گیرند که همه این معادلات منطقی را به هم می ریزد. من فکر می کنم این معادلاتی که شما بر اساسش تصمیم به ازدواج نکردن گرفته اید چندان اعتباری ندارد چون با یک ارتباط عاشقانه موثر همه این معادلات به هم می ریزد. شما اینطور فکر می کنید چون گیر نیفتاده اید.

Posted by: سلمان at April 24, 2007 08:37 PM

ازدواج در کشور ما و با فرهنگ و قانونی که ماداریم یعنی افتادن در دور باطل تکرارها و تکرارها و این هزینه ای است که زن با ازدواج باید بپردازد منظورم هم بیشتر زنان تحصیلکرده و شاغل شهری هستند که پیش از ازدواج از ازادی نسبی برخوردار بودند و پس از ازدواج دچار مشکلات بسیاری می شوند.
شاید این مساله خیلی بی اهمیت به نظر برسد ولی به نظر من بسیار مهم است چرا باید من به عنوان یک زن وقتی ازدواج کردم وظیفه تهییه غذا برای همسر و بقیه اغضای خانواده و مهمانان و غیره برعهده من باشد و اگر من بخواهم به هر دلیلی به یک مسافرت چند هفته ای بروم باید در فکر این باشم که بقیه چه چیزی می خورند؟چرا باید وقت نازنینم را پای گاز صرف کنم تا مهمانان از دستپخت من بهره مند شوند در حالی که می شود همین غذار ا با کیفیت بهتر از جای دیگری تهییه کرد؟
یا چیزهای دیگری که در یک زندگی ممکن است به وجود اید ولی بار اصلی ان برعهده زن می باشد مثلا نگهداری از فرزند.خیلی عجیب به نظر می رسد اگر مردی یک ماه مرخصی بدون حقوق بگیرد و کنار فرزند نوزداش بماند ولی برای زن خیلی هم مهم است و بقیه هم این انتظار را دارند که او این کار را انجام دهد

Posted by: سمانه at April 24, 2007 01:43 PM

وبلاگ خوبی داری موفق باشی اگه تونستی به وبلاگ های منم سری بزن
روز خدا www.tarigun.blogfa.com
سینمای فرانسه www.francinema.blogfa.com
معرفی فیلم های روز دنیا www.photocinema.blogfa.com

Posted by: nima at April 24, 2007 11:47 AM

ازدواج یک انتخاب شخصی است که در روند زندگی اتفاق می افتد یا نمی افتد ...ازدواج یک تعهد است که به نظر من ،و بر خلاف نظر دوست عزیز نظر دهنده، لزوما با عقد به وجود نمی آید و می تواند تعهد شخصی و خارج از عرف دو انسان نسبت به هم باشد.به نظر می رسد بزرگترین مشکل دوستان نظر دهنده در مورد ازدواج آن است که "زن" یا "شوهر" کسی شده اند!منظورم این است که حود و همسرشان را به منزله انسان هایی در کنار هم باور نکر ده اند.
همه ما در انتهای ذهنمان به واسطه زندگی در محیطی سنتی، ناخودآگاه سنتی هستیم. شاید برای همین است که به ویژه ما زنها توان "نه گفتن" و اثبات خودمان را به عنوان انسان نداریم و در این روند "مرد" می تواند مجبورمان کند که مانند او فکر کنیم ، دوست داشته باشیم ، بدون اختیار بچه دار شویم و به خانه اقوامش برویم و البته او هم برای همیشه از وجود و لمس همسری مستقل که می تواند برای چرایی هایش منطقا مجابش کند محروم می ماند...و اینگونه است که ازدواجهای ما نسل نو هم به دور باطل نسل قبل می افتد،روزمرگی و سنتی شدن،گرچه شیوه آشناییهایمان با نسل قبل فرق دارد. این تجربه شخصی من است...من همسرم را پیش از ازدواج دوست داشتم چون مرا همانطور که بودم قبول داشت ، در فرایند زندگی همسرم به من آموخت که اگر بخواهم می توانم انتخاب کنم، انسان و همسری در کنار او باشم یا شیوه مادرش و مادر خودم را برگزینم.و من در 10 سال گذشته یاد رفتم "انسان" باشم با علایقم ، برنامه هایم ،هدف شخصی ام و افکارم...همانگونه که او را در این انتخاب مختار گذاشته ام.
پرستوی عزیز، ازدواج یک انتخاب است اما پیش از آنکه عینک دودی مقابله به مثل و "نه گفتن" را انتخاب کنی، کمی بیاندیش که می توانی انتخاب کنی تا در کنار انسانی دیگر تجربیاتتان را تقسیم کنید، دنیا را با هم تجربه کنید در مورد افکارتان گفتگو کنید ، دست از افراط و تفریط بکشید و انسانی همدیگر را دوست داشته باشید.

Posted by: لیلا at April 24, 2007 10:07 AM

اگر دکارت یک زن ایرانی بود و در این سرزمین عجیب می زیست آیا نمی گفت: « من ازدواج می کنم، پس هستم» ؟

Posted by: سینا at April 24, 2007 03:51 AM

1.اگر فایده و سود و زیان هر عملی را بخواهیم حساب کنیم چطور به سود و زیان های ازدواج پی بردی؟به نظرم ازدواج فرآیندی است که حتماً باید تجربه بشود تا سود و زیان آن فهمیده شود مثل تصور ما از دانشگاه تا وقتی تو دبیرستان درس می خوانیم فکر می کنیم دانشگاه جای ایده آلی برای درس خواندن است که یک عده استاد که همه دانشمند هستند آنجا را اداره می کنند و یا ...ولی کدامیک از این تصورات درست منطبق بر واقعیت است تا مگر به دانشگاه بیاییم اگر به ازدواج به عنوان معامله نگاه شود آنگاه حرف تو درست است چون مثلاً یک مرد که راحت کار می کند حقوق می گیرد حالا باید خرج یک یا دو نفر دیگر را هم بدهد به نظر من با این نگاه همین یک دلیل برای ازدواج نکردن من کافی است من هم مثل تو به این موضوع فکر کردم و می کنم. راه دیگر استفاده از تجربیات دیگران است به نظرم از همه مهمتر تجربه کسانی است که از نظر سنی و ذهنی به آدم نزدیک ترند که آن هم فکر نمی کنم برآیندش منفی باشد همان گونه که در نکته 4 گفته ای.باز هم باید در مورد سود و زیان بیشتر فکر کنیم
2.مگر تمام قسمت های زندگی مورد علاقه ماست به نظرم این هم بخشی از زندگی است که رنج و شادی را توأمان داراست کدامیک از ما به دوران پیری علاقمند است ولی آنهم دوره ای از زندگی است مگر مرلین مونرووار بخواهیم در جوانی خود را بکشیم(به فرض درستی روایت) به نظرم این هم مرحله ای است که باید دیر یا زود اتفاق بیفتد ولی مهم انتخاب درست است که آن هم مشکل است. در کدامیک از جوامع جهان با هر دیدگاهی ازدواج نکردن امری پسندیده و تحسین شده و مقدس است است منظورم نظر عموم مردم است.
3.تعهد به نظرم خیلی قشنگ است به شرطی که داوطلبانه و از سرعلاقه باشد مانند تعهد انجام کاری که دوست داری و حقوق برایش می گیری در مقابل تعهد خدمت سربازی پس اگر ازدواج با علاقه نباشد(منظورم علاقه به خود ازواج) جز تعهد ملال آور نخواهد بود.
4.به نظرم نکته خیلی مهم این است که این موضوع به دانسته هایی نیاز دارد که گاهی فقط از قرار گرفتن در آن موقعیت حاصل می شود بسیاری از زنان و مردان میانسال مجرد را دیده ام که در میانسالی به فکر ازدواج افتاده اند به نظرم این هم ناشی از عدم درک ما از شرایط باشد که وقتی جوان هستیم از تجرد و میانسالی همزمان هیچ تصوری نداریم و پس از رسیدن به آن برهه به فکر جبران مافات بر می آییم و دیگر شرایط ازدواج کاملاً متفاوت می شود در این مورد خودم بسیار فکر کرده ام.
5.نکته آخر اینکه اشکال تو هم مثل من شاید از نگاه آرمانگرایانه به زندگی باشد اینکه دقیقاً آنچه که پیش می آید کاملاً باید دلخواه من باشد یعنی چون مرد یا زن ایده آلم را نمی یابم چون تمام شزایط تجرد را نمی توانم در هنگام تأهل داشته باشم و چون تمام قوانین ازدواج مطابق میل من نیست پس اصلاً ازدواج نمی کنم نظری که من هم یکی دو سال پیش داشتم.
6.به نظرم در این مورد مهم بیشتر باید همه با هم همفکری کنیم و حرف بزنیم.
مؤفق و پیروز باشی

Posted by: سیاوش at April 24, 2007 12:24 AM

hey long time no see.just wanted to say i started a weblog it,s on persianblog.the title is:i had a dream

پرستو:
سلام شيوا جان.
چه خوب که وبلاگ می نویسی!
نتونستم آدرس وبلاگت رو پيدا کنم. لطف می کنی برام ای میل کنی یا همین جا بگی بهم؟
ممنون.

Posted by: shiva at April 23, 2007 05:27 PM

راستش من با فهم خیلی از قراردادهایی که انسانها در جوامع مختلف با هم گذاشته‌اند، مشکل دارم. یکی از این قراردادها ازدواج است! من هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی دو نفر آدم همدیگر را دوست دارند، با هم ازدواج می‌کنند؟( بخصوص در کشورهایی که قانون به پارتنرها اجازه زندگی مشترک بدون ازدواج را می‌دهد.)

با احترام به انتخاب خیلی از دوستان که ازدواج کرده‌اند، من توانایی درک این کارشان را ندارم. ازدواج چه ربطی به دوست داشتن دارد؟ اصلا به چه چیزی ربط دارد؟ حالا این قست که یک زن و یک مرد لباس فرم بپوشند و کتاب و آینه و قند و خزعبلات دیگر بچینند روی یک سفره و دور انگشتان دست هم چیز فلزی گرد بکنند، بماند...

Posted by: شب بود، ماه پشت ابر بود... at April 23, 2007 05:16 PM

پرستو جان

من به نظرم میاد مشکل اینه که هنوز آدمی رو پیدا نکرده ای که بخواهی باهاش ازدواج کنی. به نظر من میاد که اتفاقا ازدواج کار عقلانی و احساسی باهمه. یعنی عقل و دل باید با هم به این نتیجه برسند که این آدم خاص ارزش از دست دادن یک سری آزادی ها رو که طبیعتا بر اثر زندگی با یک آدم دیگه از بین میره داره. در مورد قوانین ایران هم حق بهت میدم که بترسی چون خودم هم میترسم. اگر تصمیم گرفتی وارد قرار داد بشی باید حتما کاری کنی که با توجه به شرایط برابرترین قرارداد ممکن باشه.
در مورد خاله و عمه طرف...اگر طرف رو دوست داشته باشی دیدن خاله و عمه اش مطمئنم اونقدر بهت فشار نمیاره. یا اگر بیاره به بودن با طرف میارزه.
من خودم ازدواج نکرده ام. تصمیم هم ندارم ازدواج کنم مگر با آدمی که صد در صد بذاره خودم باشم و دوستش داشته باشم. ازدواج اجبار نیست. انتخابه. تصمیمه برای تشکیل یه چیزی به نام خانواده که برای هرکسی یه کارکردی داره. و ثبت یه دیدگاه دراز مدت برای با هم بودن و اعلامش به دنیا. همونطور که روزبه گفت به آدمها اجازه برنامه ریزی دراز مدت برای آینده رو میده. اما تنها راه زندگی نیست. اجبار هم نیست.
حداقل توی ذهن خودت این حق رو برای خودت قائل باش و خودت رو جایی که ضروری نیست گیر ننداز. خانواده به آدم فشار میاره به اندازه کافی.
اما همه چیز این دنیا معامله است. ازدواج نکردن هم مشکلات خودش رو داره. فشارهای اجتماعی و تنهایی زیاد و چیزهای دیگه. باید ببینی میخواهی اصلا به کل ازدواج نکنی یا بگی به خودت که فقط با آدمش ازدواج میکنم...چون این دوتا خیلی با هم فرق دارند.

Posted by: anar at April 23, 2007 04:45 PM

سلام
ببخشید من در دو قسمت کامنتم رو گذوشتم.امیدوارم رسیده باشه

Posted by: محبوبه at April 23, 2007 04:27 PM

وقتی که می خواهم بروم ماموریت (که زیاد هم اتفاق می افته)همسرم بسیار ناراحت میشه مثلا اینکه ممکنه در راه اتفاقی بیافته یا....ولی در اصل اون از اینکه من بدون خودش دارم می رم ناراحت هست و پرس و جو می کنه که با چه کسانی من باید برم شب کجامی خوابم و.....یک بار هم که باید یک ماه در یک دوره اموزشی در تهران شرکت می کردم مجبور بودم که پنجشنبه و جمعه ها که کلاس ندارم برگردم چون همسرم ناراحت بود از این وضع.نمی خوام بگم که همسرم ادم دورویی هست و مثلا اولش برای ازدواج بامن خودش رو منطبق با افکار من جلوه میداد او هم مجبوره که از شرایط جامعه و خانواده اش تمکین!!!!!کنه وبه اونها تن بده شاید هم جسارت جور دیگه زندگی کردن رو نداره.و یک نکته بسیار مهم اینکه ازدواج در جامعه ما بین دو نفر صورت نمی گیره بلکه بین دو خانواده این پیوند رخ میده.و هزینه هایی که یک زن متعلق به طبقه متوسط با ازدواج می پردازه خیلی خیلی زیادتر از منفعتش هست . من می تونستم در صورتی که از دواج نمی کردم خیلی کارهای دیگه ای رو انجام بدم که الان یا نمیشه یا خیلی سخت میشه انجامش داد.خود من با اینکه با تمام این اوصاف وشرایط هنوز هم همسرم رو دوست دارم ولی اگر می شد به عقب برگشت هرگز ازدواج نمی کردم.

Posted by: محبوبه at April 23, 2007 04:26 PM

تمایل دارم که تجربه شخصی ام رو در ارتباط با ازدواج بیان کنم.من یک زن 29 ساله هستم که سه سال هست ازدواج کردم با فردی که او را می شناختم و چند سال هم همکار بودیم البته من هم تمایل چندانی به ازدواج نداشتم اما به هرحال بعد از مدتی معاشرت با طرف مقابلم و علاقمندی به او و البته علاقمندی متقابل و لحاظ کردن برخی مسائل تصمیم به ازدواج گرفتم.همسرم از همان ابتدا چه در گفتار و چه در بیان فردی روشنفکر بود که به برابری حقوق زن و مرد اعتقاد داشت مثلا کمکی که به من کرد تا فوق لیسانس قبول شوم پدر ومادرم نکردند اما تمام اینها مال دوران دوستی و نهایتا نامزدی و عقد بود و بعد از آن زندگی واقعی در یک جامعه کاملا مرد سالار که از زن انتظار انجام یک سری وظایف خاص رو داره خودش رو نشون داد.
پرستو جان مشکل من این نیست که مثلا همسرم نسبت به من خشونت بدنی انجام می ده یا بد دهنه نه .....میدونی یک سری مسائل خیلی جزئی و لی خیلی مهم پیش میاد که زن رو به شدت محدود و مجبور و اسیر می کنه.من هیچوقت فکر نمی کردم که مثلا هفته ای دوبار باید اجبارا یا مهمانی بدم یا برم مهمانی خانه مادر یا خواهر برادر های شوهرم یا اینکه مجبور باشم حتما و به هرنحوی سر یک ساعت معینی برم خونه چون پختن شام شب به هرحال کاری است در حوزه وظیفه زن .هیچوقت فکر نمی کردم که خانواده همسرم از اینکه عروسشون کارش در ارتباط با معتادین هست ناراحت باشند و براشون کسر شان باشه و در نهایت من مجبور بشم کاری رو که در آستانه رسمی شدن بود ول کنم و جایی به صورت شرکتی با حقوق و مزایای ناچیز کار کنم.من هیچوقت فکر نمی کردم که بچه دار شدن یک پارامتر خیلی خیلی مهم در زندگی زناشویی هست به نحوی که حتی همسرم هم که چندان بچه دوست نیست از الان زمزمه هایی بلند کرده که بهتره زودتر بچه داربشیم چون ممکنه که بعدا از لحاط پزشکی دچار مشکل بشیم و....در حالی که از اول ما باهم طی کرده بودیم که اگر هم که بخواهیم بچه دار شویم حداقل شش هفت سال بعد از ازدواج زمانی که از لحاظ شغلی و تحصیلی به یک مرحله قابل قبولی رسیده باشیم.(تازه شاید من اصلا تصمیمم بر بچه دار شدن نباشه!چطور میشه واقعا این موضوع رو بیان کرد؟؟؟)

Posted by: محبوبه at April 23, 2007 04:25 PM

سلام پرستو
تا اینجاش که با همه حرف هات موافق بودم. یادت نره که اون قضیه کلاس زبان رو هم به دلایل اضافه کنی! ;)

و دیگه اینکه...
شاید بحث طور دیگه ای هم مطرح شه (شاید هم شده چون من هنوز کامنتینگ هاتو نخوندم) که آدم با ازدواج کردن به ازای حقوقی که از دست می ده چیزهای دیگری رو بدست می آره. که این چیزها بیشترشون شامل حقوق نداشته انسان(چه زن و چه مرد)می شن که با امضای قرارداد ازدواج می شه بهشون رسید. حقوقی که باید باشن اما جامعه طوری تعریف شون کرده که فقط از راه ازدواج و تشکیل خانواده می شه بهشون رسید. حالا از آزادی های فردی بگیر تا مسائل حقوقی دیگه که اکثرا منتهی به مسائل اقتصادی یک فرد می شن.

Posted by: نگین at April 23, 2007 04:21 PM

ّبینم مگه ازدواج همونی نیست که آدم وقتی یه نفر رو میشناسه که ارزشش رو داره که بقیه عمرشو باهاش share کنه انجام میده؟! قرارداد کجاشه؟! تعهد چیه؟ بعدشم مگه برای با هم زندگی کردن باید حتما ازدواج کرد! یا اصلا مگه ازدواج یعنی عقد رسمی؟! محدودیت داره ها! قبول دارم! اما محدودیتش اینجاست که در عین 1 نفر بودن 2 نفری! نمن خودم زیاد این محدودیت رو که به خاطر دوست داشتن 1 نفر برام ÷یش یاد دوست ندارم و تا حالا هم دم دستش نبودم! اما نمی دونم چرا از نوشته ها جدیدا بوی این میاد که ازدواج رو یه قرارداد اجتماعی سخت و محکم می دونن! بابا اینقدر فرد رو فدای جمع نکنید! ازدواج یه تصمیم شخصیه بین 2 تا آدم برابر! محدوده قدرتش کجاست! عرف توش چه معنایی میده؟!

Posted by: omid at April 23, 2007 02:44 PM

پرستو جان، من اسم کاربریم را عوض کردم. دوباره درباره ی ازدواج نوشته ام! بحث راه افتاد دیگر! امیدوارم وقت کنی و بخوانی.

Posted by: یک نگاه at April 23, 2007 02:03 PM

آخه چه ربطی به تفکر مردسالارانه داره؟ وقتی سن بالا میره تعداد افرادی که مناسب آدم هستن کم میشه و انتخاب هم محدود. چه مرد باشی چه زن. ظاهر و شرایط آدم هم متاسفانه در ارتباطاتش تاثیر داره. این هم شامل هم مرد و هم زن میشه. فکر نکنم حاضر باشی به روشنفکرترین مرد 50 ساله فکر کنی (:
زندگی آزاد رو هم فرض گرفتم چون فکر کردم منظورت صرف نظر کلی از این بخش زندگی نیست. بحثم کلی بود.بالاخره ازدواج رو باید با چیزی مقایسه می کردم دیگه.
منظورم ربط دادن زندگی آن دو نفر با تو نبود. خواستم بگم به هر طریقی به کسی مربوط بشی اون فرد می تونه زندگیش اسیر قالبها و درگیریهای محدودکننده ای باشه
در آخر هم من اصلا نخواستم توصیه ای بهت بکنم. حرفم اینه که موفقیت زندگی مشترک دو نفر با هم آنقدر به شکل قانونی و شرایط بیرونی اش بستگی نداره که به ارتباط انسانی بین آن دو نفر و اگه شخص مورد نظر در دسترسه و این ارتباط را هم می خواهیم دیگه تو بند شکل قانونی اش نباید بود و اگه راهی جز ازدواج برا تحققش نیست باید ازدواج کرد. اگر هم حرف اینه که آقا من اصلا حوصله ندارم و نفعی توش نمی بینم که زیر بار دردسرهای زندگی با کس دیگه برم اصلا یه بحث دیگه اس .
به هر حال می بخشی نخواستم ناراحتت کنم. موفق باشی

Posted by: بابک at April 23, 2007 12:21 PM

Ta akhare tabestoon omidvaram ezdevaj koni !

Posted by: Hooman at April 23, 2007 03:37 AM

1)به نظرم موضوع قالب و خاله نه به شکل ارتباط بلکه به طرف ارتباط بستگی داره. یکی از بستگانم که تو ایتالیا به دختری زندگی آزاد داشتن با دختره و مادرش با هم زندگی می‌کردن. خیلی‌ها هم توی ایران روابط گسترده خانوادگی ندارن. و آدمی که به تو می‌خواد مربوط بشه قاعدتا آدمیه همکار و از جنس خودت و لابد سعی نمی‌کنه محدودت کنه. اتفاقا به نظرم از این بابت ازدواج می‌تونه درجه آزادی رو برات بیشتر هم بکنه. خانم ژیلا بنی‌یعقوب نیست که یه روز عراقه به روز افغانستان؟
2)حالا که صحبت راجع به ایرانه. حتی اگه عرف و قانون ایران اجازه می‌داد به نظرم زندگی آزاد با یه مرد خودخواه و بی‌گذشت ایرانی به هیچ دختری قابل توصیه نبود. قرار دادن خود در موقعیت ضعیف نسبت به یه ایرانی و امیدواری به اینکه از موقعیتش سوءاستفاده نکنه ریسک خیلی بزرگیه. همان خویش و قوم کذایی برام تعریف می کرد که وقتی مي‌خواستم از گراتسیا جدا بشیم سر حتی اثاثیه خودم دعوا راه می‌انداخت و آخر همه رو بهش بخشیدم. ولی من فکر می‌کنم مشکل آن خانم اثاثیه نبود. مشکل این بود که وقتی با این آدم زندگی رو شروع کرد کمتر از سی سال داشت و حالا بالای جهل ساله بود و مسلما موقعیت‌های قبلش رو نداشت. و البته آقا از این بابت غمی نداشت از روز اول به دختره به چشم ... نگاه کرده بود و مامانش هم تو ایران براش رفته بود خواستگاری.
3) عقد ازدواج ایرانی قرارداد بدیه. شکی نیست. ولی از بی‌قراردادی بهتره. میشه شرایط ضمن عقد رو طوری تعیین کرد که قابل قبول‌ترش کنه. و مهریه هم برای دختری که نیاز مالی نداره بهترین کاربردش همانه که خودت گفتی. در موقعیت برابر قرار گرفتن و معامله کردن
4)چشم تفتیش عقاید نمی‌کنیم. هر چند به جای احساس حرف زدن احساس گل لقد کردن داریم(:

پرستو:
ممنون از مثال‌ها. ولی یک سری حقوق از دست دادن‌شان خيلی ناجور است. مثلاً همين تمکين. برای من فرق نمی‌کند که در عمل همسرم اجازه بدهد تمکين نکنم. حرفم این است که اصلاً نباید اجازه دستِ او باشد. به نهادِ قدرت وارد نمی‌شوم وقتی که شرايطِ برابر وجود ندارد. تو اگر در موضعِ ضعف باشی و بدانی که خواهی ماند به رابطه‌ای وارد می‌شوی؟ اگر شوی، انتخابِ توست. اين موضوع‌ها ربطی به "آدم" و "طرف" ندارد. از تصورِ اين‌که جای ديگری زندگی کنم برای مدتی (مثلاً 4 سال) و آدم‌های فاميل (تو بگير فقط يک نفر) به او بگويند: اين چه زنی است گرفته‌ای؟ حالم را بد می‌کند. چون در موضعِ قدرت هستی شايد عمقِ فاجعه را نفهمی. هيچ‌وقت درجه‌ی آزادی من (به قولِ تو) در ايران از اين که الان هستم بيشتر نخواهد بود.
ربطِ مثالِ زندگی آزاد آن دو نفر را با خودم نفهميدم. آيا از اين مثال نتيجه می‌گيری که من بهتر است ازدواج کنم؟ يا نتيجه می‌گيری بهتر می‌بود آن دو نفر ازدواج کنند به جای رابطه‌ی آزاد با هم؟ و اصلاً از اين حرفت درباره‌ی آن خانم ايتاليايی خوشم نيامد که "مشکل این بود که وقتی با این آدم زندگی رو شروع کرد کمتر از سی سال داشت و حالا بالای جهل ساله بود و مسلما موقعیت‌های قبلش رو نداشت". برای من اين حرف از جمله‌های تيپيکالِ تفکر مردسالارانه است که زن را همان ظاهر می‌داند که با زياد شدنِ سن موقعيتش (چه موقعيتی واقعاً؟) دچار مشکل می‌شود... بگذريم.
عقدِ قراردادِ بد چرا از بی‌قراردادی بهتر است؟ با همين مثال فهميده‌ای و تازه اگر اين مثال قابليتِ تعميم داشته باشد، چرا فکر می‌کنی انتخابِ من اين‌جور زندگی کردن است؟ در اين باره حرفی نزده‌ام که. هم‌چنان منتظرم بشنوم چرا بهتر است از اين حالتی که الان هستم (با کسی زندگیِ آزاد ندارم. نفهميدم چرا اين را فرض گرفته‌ای)، خارج شوم و پا بگذارم به نهادِ خانواده.
ببخش اگر لحنم در جواب تند است. شاد باشی.

Posted by: بابک at April 23, 2007 01:56 AM

سلام

من فكر مي كنم كه ازدواج يك سري محدوديت هايي رو ايجاد ميكنه كه جلوي پيشرفت نوع زندگي ، چيزي كه تو از اون به پوست انداختن روش زندگي ياد كردي مي گيره . مثلا بچه داري و سر زدن به دختر عمه همسر جالب تره يا خوندن كتاب هاي مورد علاقه و جالب و اشنا شدن و سپري كردن چند روز با يك دوست از سرزميني جديد و خيلي كارهاي ديگر كه به طور حتم با ازدواج هاي روتين ايراني نه چنين امكاني هست نه زماني برايش . و در نوشته هايت به نكته اي كه دوست دارم اشاره كنم رفت و امد و ملاقات از روي اجبار با كساني است كه انسان از بودن با انها لذتي كه نمي برد هيچ بلكه مايه رنج روحي است . انسان هايي كه جز حرف هاي خاله زنكي و ديدن عيب ديگران و بسياري از صفات ناپسند ديگه در طول عمر خودشون هيچ كاري نكردن ولي با ازدواج و فاميل شدن و يا فاميل بودن گه گاه مجبور به ديدنشون ميشه و فكر مي كنم اين همون قالب هايي هست كه مي گي و به نظرم زن و مرد هم نداره و هر دو رو در بر مي گيره

پرستو:
هوم. ممنون که نوشتی نظرت رو.

Posted by: parham at April 22, 2007 10:51 PM

نمی‌فهمم یعنی به نظرت واقعا دو نفر نمی‌تونن این اعتماد رو به خودشون داشته باشن که بعد از اون امضا (از نظر اون‌ها) چیزی عوض نمی‌شه؟ نه حجم دوست داشتنشون، نه حجم تعهدشون، نه حجم انتظاراتشون از همدیگه؟ اگه این اعتماد رو بهم ندارن که نباید ازدواج کنن به نظرم. اگر هم دارند، که به نظرم اون امضا چیزی رو عوض نمی‌کنه، اگر به خاطر جامعه مجبور بودن یا به نفعشون بود که می‌رن امضا می‌کنن، نبود هم نمی‌کنن زندگیشون رو می‌کنن با هم. بخش تعهد فردیش رو که کنار بذاری، تعهد اجتماعیش به نظرم یک سری تعهد اجتماعی شبیه همه تعهدهایی که رعایت نمی‌کنیم. چرا رعایت کنیم؟ چرا (به قول تو) ازدواج مجبورمون کنه به یک سری معاشرت غیر دلخواه؟ کسی که دوستش داری و دوستت داره که مجبورت نمی‌کنه، انتظارات جامعه رو هم که اگه پایبند بودیم بهش که الان این جوری نبودیم... خلاصه معتقدم به همون اندازه که ازدواج چیز مقدسی نیست که اون‌ها می‌گن، چیز ترسناکی که می‌گی هم نیست.

پرستو:
برای من هم ترسناک نيست ولی خواستنی هم نیست. خوبه که برای تو ترسناک نیست و خواستنیه.

Posted by: مجتبی at April 22, 2007 07:51 PM

راستی اینقدر چرند گفتم که یادم رفت اصلا چی می‌خواستم بهت بگم! اگر تونستی(امیدوارم که بتونی!)، این فیلم ‏برگمان رو که اسمش هست "Scenes from a Marriage" حتما ببین،‌ خیلی جالبه!‏

پرستو:
سعی می کنم پيداش کنم.
مرسی از معرفی.

Posted by: امیر at April 22, 2007 04:16 PM

نگاه کردن به این قضیه، به این شکل، دردی رو دوا نمی‌کنه و گمان نمی‌کنم تو هم قصد درمان داشته باشی، چون نگاه به ‏این قضیه بسته به فرهنگ و ذهنیت هرکس و باورها و اعتقاداتش عوض می‌شه و کاریش ‏هم نمی‌شه کرد. یعنی سخته یک صدا همه به یک باور کلی برسند و به خوبی و خوشی حل بشه! شاید خوب بود اگر ‏این مطلب رو هم مثل بازی یلدا و شررر و ورهایی از این قبیل همه پی‌اش رو می‌گرفتند و راجع به زوایای مختلفش ‏می‌نوشتند و می‌شد فهمید که کی‌ راجع به این مسئله چطوری فکر می‌کنه! بدون جواب به دیگری! هر کسی نظرش ‏رو می‌نوشت و... ولی فعلا مردم سرگرم دیدن فیلم دستگیری میناوند هستند در ویلای شمال! شاید هم این نوشتن ایده ‏خوبی نباشه؟
‏+‏
اما ازدواج، این قرارداد کاغذی و "به نظر من، احمقانه" (قبلا اینجوری فکر نمی کردم!)، "به نظر من" مثل هر ‏‏"قراداد" دیگری هزار جور بالا و پایین داره و ضرر و منفعت! مثلا در ایران یک منفعتش اینه که آدم می‌تونه با ‏عکس یا پاسپورت یک نفر ازدواج کنه و گرین کارت بگیره و...! وقتی می‌گم "آدم" مثل بعضیها منظورم "زنها" ‏نیستند یا "مردها"، مجموعه‌ای از هردو رو می‌گم! (عادت شده این کلی گویی و این که "مردها" همه الن، "زنها" ‏همه بلن! "همه" یعنی "صد در صد" و اگر حتی "یک نفر" غیر پیدا بشه دیگه "همه"‌ای وجود نداره! پس خواهش ‏می‌کنم از بعضیها، اینقدر کلی‌گویی نکنیم و "همه" رو با هم جمع نکنیم، مدل رهبر معظم!)...گفتی، ازدواج؟! یکی از ‏ضررهای ازدواج هم می‌تونه این باشه که ممکنه به یک آدم عوضی برخورد کنی‌ (که در زمان قبل از ازدواج، ‏یعنی در دوره "پیش از رد شدن خر از پل" اینقدر دقیق نمی‌شناختیش!) و مجبور بشی سالها در کنارش "بسوزی و ‏بسازی" چون اگر "طلاق" بگیری می‌شی لولو خورخوره و جامعه ازت می‌ترسه و یا اصلا ‏نمی‌تونی طلاق بگیری چون حق طلاق نداری، یا دو میلیارد سکه به نام طرف کردی و یارو هم...! مسخره‌اس، ‏نه؟ دقیقا همینطور احمقانه‌اس! تو ایران البته و خیلی جاهی دیگه. وقتی روابط انسانی آدمها میره زیر چارچوب قراردادها و ملاحظات اجتماعی ‏و فرهنگی و اقتصادی و...همین می‌شه! اون دوستت نوشته ازدواج یا تجرد؟ کی میگه الترناتیو ازدواج تجرده؟ حق داری وقتی میگی این بحث به این شکل سرگردونی داره...‏

پرستو:
قصد درمان که ندارم امير جان. اما ممکنه که کمی فکر آدم این جوری صيقل بخوره. یا دست کم بفهمه که آدم های ديگه چه جوری فکر می کنن. و خوب می شه اگه همه عقلانی بحث کنن. نه این که یکی بگه: طبیعی اینه که ازدواج کنی! با این حال فکر کنم با این که بحثی معطوف به نتيجه نيست اما جذابه و می تونه پر از حرف حساب باشه...
ممنون که نوشتی.

Posted by: امیر at April 22, 2007 04:00 PM

ایرادهای جزیی میاری. میشه با کسی ازدواج کردکه باباش خاله نداشته باشه(: ازدواج نیست که وادارت می کنه برای رضایت طرفت کارهایی بکنی که مورد علاقه ات نیست. این کار اسمش مردم داریه و در هر رابطه ای اگه میخوای ادامه پیدا کنه باید بهش تن بدی. فکر می کنی اگه با کسی به طور آزاد زندگی کنی هیچ انتظاری ازت نداره؟ اصلا فکر کن رابطه با جنس مخالف نباشه هم اطاقی بودن تو یه خوابگاه دانشجویی باشه یا شراکت کاری. می تونی بدون در نظر گرفتن طرف رابطه هر کار خواستی بکنی؟ و البته فکر نمی کنم آدمی با روابط عمومی خوب شما خودش اینها رو ندونه.
این هم که میگی ازدواج قرارداده و عشق و علاقه چیز دیگه اس . خوب من هم همین رو گفتم. منتها من میگم یه قرارداد خوب در هر ارتباط انسانی چیز خوب و لازمیه و جلوی سوء استفاده افراد نامرد رو می گیره.اگه مثل من تجربه اعتماد به دوستی آدمها و نبستن قرارداد لازم رو داشتی خودت میفهمیدی(: دلیل اصلی من هم برای قبول داشتن ازدواج همینه وگرنه برای دوست داشتن و زندگی کردن با کسی به سردفتر احتیاج ندارم
آخر هم بالاخره شما با ازدواج کلا مخالفی یا با ازدواج طبق قوانین ایران؟ و مثلا اگه در کشور دیگه ای با قوانین مورد قبول باشه مشکلی نداری؟ از یه طرف میگی مشکلت اساسی تر از این حرفهاست و از آن طرف به مشکلات قوانین ایران استناد می کنی. بالاخره شما که جزء خانواده و قشری نیستی که بخوای روابطت رو با همسرت بر اساس قوانین ایران بنا کنی. مثلا به همسرت اجازه 4 تا زن داشتن بدی(:
کلا به نظر میاد حرف حسابت اینها نیست که میگی. چیز دیگه ایه. نیست؟

پرستو:
ايرادم جزئی نيست. دقيقاً دارم وضعيتِ خودم رو به عنوانِ همسرِ شخصِ ديگری تصور می‌کنم و می‌نويسم. من از معاشرت با خيلی‌ها بدم می‌آيد که فقط اجبار در بعضی موقعيت‌ها باعث می‌شود با آن‌ها معاشرت کنم. يکی از اين اجبارها ازدواج است. چرا با دستِ خودم اين اجبار را بپذيرم؟ ممکن است "طرف" هم خوشش نيايد منِ مجبورشده را ببيند يا از من توقع نداشته باشد. بحثِ من قالب‌هايی است که وجود دارند و به محضِ ازدواج خودشان را تحميل می‌کنند. نه چيزهايی که در رابطه وجود دارد. باز واضح نيست؟
و بحث‌ام کاملاً در چهارچوب مرزهای ايران است (مرزهای فرهنگی و عرفی و حقوقی که البته با مرزِ جغرافيايی هم هم‌پوشانی داره در بيشترِ موارد). جای ديگر زندگی نکرده‌ام. خانواده‌ام هم ايرانی هستند. گيرم چندان دُگم نباشند اما به هر حال سنتی هستند. هيچ هم فکر نکنم خوش‌شان بيايد اين مطالب من را بخوانند. هرچند که فشار هم نمی‌آورند که بايد ازدواج کنم يا دراين باره از من سؤال نمی‌کنند. اما اگر بر فرض بخواهم جدا زندگی کنم،... پوووووووف!
از قراردادِ خوب حرف می‌زنی. به نظرت عقدِ ازدواج قراردادِ خوبی است در ايران؟ به نظرِ من نيست و دلايلم را هم گفته‌ام. بر عهده‌ی توست قانعم کنی.
بقيه‌اش هم تفتيشِ عقايد است آقا!
:D
بيا درباره‌ی مواردِ ادعايیِ من حرف بزنيم. نه چيزی که نگفته‌ام و حدس می‌زنی درباره‌اش.

Posted by: بابک at April 22, 2007 02:39 PM

سلام پرستو !
نشسته ام توی باغ با یک عالمه باد سرد که موهایم را در صورتم می ریزد و خط اینترنتم به خاطر دور بودن که کند است اما حداقل آفتاب را دارم!
به اون یکی پنجره رفتم و اول خواندم : چرا نگاه نکردم و بعد خواندم : ازدواج خوب است و نهاد خوب است و ... !!!!
اوکی...خواستم بگم همین که برای با هم بودن باید گواهی نامه گرفت مرا به اندازه ی کافی آزار می دهد !
حالا تازه باید آمد و آن را تقدیس کرد و برایش لابد شعر هم نوشت و تحسین کرد !!!
به مامانم می گفتم چند روز پیش که آیا در ایران تا حالا بچه ای که بدون ازدواج باشد ، دیده است؟
پاسخ داد: نازنین دیوانه شده ای؟ می خواهی مردم آن ها را بکشند؟
پرسیدم مردم؟
گفت: آره عزیزم مردم...
گفتم : به اونا چه ربطی دارد آخر؟؟
و بعد یادم آمد که دوستم وانسا که می گفت مادربزرگش بچه ای بی ازدواج بوده ( او 79 ساله است ) و آن وفت ها در آلمان این بچه ها را به هایم کودکان می دادند و مادربزرگش در هایم بزرگ شده و بعد ها پیش مادرش آمده. و تازه مردم هم آن ها را نکشتند!!
مادربزرگ وانسا معلم بازنشسته است. من او را دیده ام زن خیلی خوبی است.
راستی کشور جهان سوم! کی اجازه می دهد که انسان ها آزاد زندگی کنند؟؟ :(

پرستو:
:)
من با این که با صراحت گفتم ازدواج نمی کنم با این شرایط فعلیم اما این قدر هم تلخ نگاه نمی کنم به ماجرا. واقعاً می بینم و می فهمم که ازدواج برای خیلی ها کارکرد داره و "می ارزه" که ازدواج کنن. ولی این راه رو برای خودم نمی پسندم. و درباره ی فرزند... نمی دونم.
خوب باشی...

Posted by: نازنین مهرا at April 22, 2007 01:59 PM

منی که الان دو سال ازدواج کردم مثل عذر می خوام سگ پشیمونم.هرچند زندگیه خوبی دارم اما ... اونی نبود که من می خواستم . همه ی مردها یک خصوصیت مشترک دارن و اونم حسه تمامیت خواهیشونه . من اگر 99 درصد برای اون باشم نمی تونم 1 درصد برای خودم باشم . همه ی منو برای خودش می خواد . اگر استقلال مالی رو کا الان دارم قبل خا داشتم چی می شد ...
پرستو خودخواهی مردها ما رو نابود می کنه . منه فروغ نابود شدم . کاش می شد زندگی ها رو undo کرد . به نظر من ازدواج کردن بزرگترین اشتباهه برای ماهایی که ایده های برای زندگیمون توی سرمون داریم . اونقدر زندگیت دچار تکرار و تکرار و تکرار می شه که دلت می خواد بالا بیاری .
.
.
.
چقدر حرف دارم برای گفتن
سنگینم از نگفتن ...

پرستو:
چه تلخ و چه سخت...

Posted by: فروغ at April 22, 2007 01:17 PM

جانا سخن از حال زار ما می گویی.......

Posted by: زهرا at April 22, 2007 12:25 PM

پایداری یک سیستم فقط به واسطه هماهنگ و جور بودن همه اجزاش با هم و همچنین با محیطه. در غیر این صورت با سیستمی مواجه خواهیم بود که در خوشبینانه ترین حالت به طور موقتی سر پاست. حالا شما ازدواج رو به عنوان یک سنت چند هزار ساله توی این چارچوب ارزیابی کن. به هرحال پایداری نهاد خانواده در طول تاریخ دلیل منطقی و جوابده بودن سیستم ازدواجه ولی با شرایط دوران خودش و تلقی مردمانی که تن به این کار میدادند از زندگی و خانواده. ولی آیا ما و باقی هم عصرهای ما به تمام و تمام اجزای سیستم ازدواج تن خواهیم داد(البته در حدود رواداری سیستم و نه با استحاله و قلب ماهیت و فقط حفظ اسم)؟ و آیا ظرف محیط در دنیای جدید به طور کامل پذیرای جسمی با شکل و ابعاد ازدواج هست یا نه؟ من به شخصه و با ارزیابی خودم همچین سیستمی رو Down تلقی می کنم.

Posted by: چریک at April 22, 2007 09:29 AM

سلام
اين مسئله (ازدواج) هم از قواعديه كه جامعه ي مردسالار خيلي با زيركي آن را به عنوان يك ارزش !!!در نهاد اجتماع دروني كرده و حتي تا آنجا پيش آمده كه رنگي از تقدس و الهي بودن هم به آن زده و در بين زنان هم كه ماشاالله انگار هر چي جامعه پذيري و اطاعت بدون چون و چراست را بايد آنها انجام دهند ارزش والايي پيدا كرده و شده يك هدف ومقصد زندگي!
راستش برخورد بعضي زن ها با ازدواج آدم را ياد كسي ميندازه كه آنقدر در زندان مونده و استحاله شده وقتي آزاد بشه ديگه نميدونه چه جوري زندگي كنه!و گاهي حتي تصور آزادي رو هم نميتونه تحمل كنه. ...
مخلص كلام خانم هاي عزيز يه كم هم كه شده فكر كنيد نه اينكه دائم منتظر يه شازده باشيد كه برسه و شما را به آرزوهاتون برسونه والا اين چيزا مال قصه هاي بچه گانه است افسانه است ..واقعيت ها را ببينيم بهتراست
پرستو باهات موافقم !

Posted by: khorbagheh at April 22, 2007 09:06 AM

در همین راستا:
می خوای یه کم بخندی یه سری به وبلاگ من بزن و نظرات مشعشعانه جماعت رو بخون!!!

پرستو:
عجب چیزی بود اون کامنت!
ممنون که خبرم کردی.

Posted by: لولو at April 22, 2007 08:30 AM

سلام. راستش به نظر من تو بايد اين نياز رو در درون خودت حس كني كه مي خواي ازدواج كني. مي خواي يه هم سقف داشته باشي و يه زندگي مشترك. تا وقتي اين نياز ايجاد نشده بايد از استقلالي كه داري استفاده كني، رشد كني و لذت ببري.من معتقدم ازدواج بايد باعث رشد فرديت يك انسان باشه نه مانع اون و اگه فرد ببينه كه مانع رشدشه بهتره تجربه اش نكنه.

پرستو:
سلام. من هم از درونم گفتم که اون نیاز رو حس نمی کنه. اون نیاز مورد نظرت چی هست مهناز جان؟ این بحث ها البته فارغ از احساس نیاز یه جور عقلانی فکر کردن با صدای بلنده..

Posted by: مهنازميناوند at April 22, 2007 08:26 AM

بزرگترين مشكل درباره موضوع ازدواج حرفهاي كلي زدن است. حرفهاي كلي توي ذهن همه قالب درست مي‌كند.
در كامنت قبلي دليل ازدواجم را گفتم. و واقعا تصميم عاقلانه‌اي بود براي من. اما اين باعث نمي‌شود كه كاركردهاي خانواده را تاييد كنم. من بعد از ازدواج وارد يك جنگ هيجان انگيز نفي خانواده شده‌ام كه البته يواش يواش دارد فرساينده مي‌شود. دارم سعي مي‌كنم به خودم و به همه ثابت كنم كه تشكيل خانواده فقط يك اجبار است نه يك موهبت و نه حتي يك انتخاب. البته اين اجبار براي من انتخاب بد از بدتر بود و براي همين عاقلانه بود.
خيلي پخش و پلا حرف زدم ببخشيد.(مي‌بينيد وقتي حرفهاي كليشه‌اي قشنگ درباره چيزي، اصالت و قدمت پيدا كنند به شيوايي و بلاغت مي‌شود آنها را به زبان آورد. اما وقتي بخواهي آن حرفهاي اصيل و قديمي را نفي كني به پخش و پلا گويي مبتلا مي‌شوي.)

پرستو:
پخش و پلا نگفته ای. به نظرم کاملاً واضح و شفاف نوشته ای. می فهمم اون قالب ها چی به روز ذهن و فکر آدم میارن.. و ممنون.

Posted by: ساراs at April 22, 2007 08:09 AM

پرستو جان چه خوب که اینها رو نوشتی .....اینها حرفهای دل من هم هستند.راستش رو بخوای خیلی احساس رضایتمندی کردم وقتی دیدم دیگرانی هم هستند که مثل من فکر می کنند و از ان مهمتر این مساله را با دیگران به بحث و بررسی می گذارند
شاد باشی

پرستو:
خوشحالم روشنک جان. گفت و گو هم حتماً خوب است در این باره. ممنون.

Posted by: روشنک at April 22, 2007 08:01 AM

راستی شاید برات جالب باشه بدونی که این‌جا این روزها خیلی از کوپل‌ها *قبل* از ازدواج به مشاور زناشوئی مراجعه می‌کنند تا مسائل‌شون رو پیش از گفتن اون 'آی‌ دو' مشخص و حل و فصل کنند. اگر هم به نتیجه نرسند که چه به‌تر قبل از ازدواج بدونند. فکر کن اگر چنین کاری در ایران رسم بشه چه تحول‌ای خواهد بود.

پرستو:
چه عالیه این کار!
و ممنون از نظر و توضیحی که نوشتین.

Posted by: هاله at April 22, 2007 04:53 AM

پرستو جان مشکل اینه که تو ایران تو نمی‌تونی با کسی زندگی کنی خارج از محدوده‌ی ازدواج. خوب اگر اصولا
نخواهی با کسی باشی هیچ ولی اگر بخواهی در کنار اون که دوست‌اش داری باشی چه؟

ما بعد از سه سال هم‌زیستی ازدواج کردیم. یک این‌که در اون زمان قوانین مالیاتی انگلیس به نفع زوج‌های مزدوج بود (حالا دیگه عوض شده) و بعدها تصمیم به بچه‌دار شدن هم دلیل دیگرمون شد چون فکر کردیم در آینده خود بچه‌ شاید از این‌که در چهارچوب ازدواج پا به دنیا نگذاشته احساس بدی داشته باشه (خودمون در بند این حرف‌ها نبودیم و نیستیم) وگرنه من با تو موافق‌ام کاملا که نیازی به ازدواج نیست مگر دلیل‌ای برای‌اش داشته باشی. تو دختر فهمیده‌ای هستی و دقیقا" دریافته‌ای چه از زندگی می‌خواهی (حداقل در این مقطع زمانی). به نظر من کار خوبی می‌کنی صرفا" در مقابل فشارهای اجتماعی تن به مسئله‌ای نمی‌دهی که در صورت خطا بهای بسیار سنگینی هم خودت باید بپردازی و هم طرف و بچه‌ (ها) و نزدیکان‌‌ات. من دیدت رو می‌پسندم.

Posted by: هاله at April 22, 2007 04:46 AM

خوب بله! شاید! اما فکر نمی‌کنی این بحث‌های روشنفکرانه و عقلگرایانه کاملا بسته به شرایط حال و موقعیت داره؟ مسئله اینجاست که وقتی پای احساس وسط میاد این چیزها حرف مفتی بیشتر نیست! (البته بیشتر اوقات به نظر من این حرفها رو آدم برای دلداری دادن خودش میگه، خودم هم دچارچ هستم!). اتفاقا دختری رو می‌شناختم و می‌شناسم (دختر خالم!) که همین توجیه ها را با آتش تندتری داشت و به علل انسانی و غیرانسانی زیادی قصد ازدواج نداشت امایه موقع متوجه شدیم از آقا پسری خوشش اومده و چنان هول شده که توی دیگ حلیم هم افتاده! اون موقع ازدواج میشه رویایی دل انگیز...

پرستو:
البته که--نوشته ام هم--که بستگی به شرایط آدم داده های فکریش فرق می کنه و انتخاب و تصمیم. من هم درباره ی خودم فقط حرف زده ام و شرایط خودم و البته بحث عقلانی رو همیشه می شه کرد. برای دلداری دادن به خودم هم نیست. دلداری؟ به نظرم هم درست نیست درباره کسی دیگه آدم بگه: طرف توی دیگ هلیم افتاد.

Posted by: هادی at April 22, 2007 04:25 AM

پس معذرت ميخوام!

پرستو:
خواهش می کنم.

Posted by: no one at April 22, 2007 02:32 AM

سلام. مايلمند شديدم براي شركت در اين بحث ولي فعلا حال نوشتن ندارم،باشه بعد!
ولي اي داود شاناي!‌اگر اينجا را مي خواني لطفا جواب بده.
آخه من و داود قبلنا اين بحث رو زياد پيش كشيديم و اون محشره نظراتش در مورد كانون مقدس! :)
بقيه اشم كه پاي تل. به خودت گفتم :D

پرستو:
سلام آسیه. بنويس. خیلی خوب می شه به نظرم که بیشتر حرف بزنیم. البته نه از اون زاویه که پای تل گفتی!
:D

Posted by: آسيه at April 22, 2007 01:55 AM

رراستش نمی فهمم این حساسیت شدیدت به ازدواج برای چیه. بالاخره اصل مطلب تصمیم دو نفر برای زندگی کردن با همه. حالا این که ثبت بشه یا نشه فرقش تا وقتی اختلافی پیش نیامده معلوم نمیشه. وقتی آدم ها رابطه ای با هم در هر موردی پیدا می‌کنند خواه ناخواه تعهداتی را هم می‌پذیرند. و تجربه بهشان نشان داده که بهتره این تعهدات را کتبی کنند و اسمشو هم بذارن قرارداد. مرجعی را هم به وجود بیارن که اگه کسی زیر تعهداتش زد بشه بر اساس قرارداد نوشته شده وادارش کرد یا انجامشون بده یا خسارت طرف مقابل رو بده. ازدواج هم یکی از این قراردادهاست و من فکر نمی‌کنم این روش بدی باشه. آدم به شناخت خودش از افراد نمی‌تونه اعتماد صد در صد بکنه و بهتره برا دفاع از خودش پشتوانه‌ای به نام قانون داشته باشه ( حالا نگو قانون ایران چطور و چطور. کلی حرف می‌زنم). خوب در مورد این قرارداد خاص که ازدواجه یه سری تعهد اخلاقی هم هست که شاید مشکلت با اینهاست. البته غیر از الزام وفاداری که فکر می‌کنم تقریبا توی تمام فرهنگ‌ها قیدی است که ازدواج جلوی پا می‌ذاره شاید چیزی نباشه که توافق راجع بهش غیرممکن باشه(هرچند که راجع به همین هم صریح یا ضمنی توافق می‌کنند) شاید ایرادت به اینه؟ میشه واضحتر صحبت کنی؟

پرستو:
به نظرم فرق داره ثبت شدن و نشدن حتی پیش از اختلاف. من اگه همسر کسی نباشم لزومی نداره برم منزل خاله ی بابای طرف عرض ارادت! یا لزومی نداره. من بحثم این جا تعهدات نیست. هرچی می خوان باشن. دقیقا به این فکر می کنم که دارم قراردادی رو می بندم که به ضررم هست. چرا؟ چون اون قانون حمایت کننده که نیست هیچ، همه ی حقوقم رو یک جا ازم می گیره. بر اساس قوانین ایران حرف می زنم. پشتوانه نیست و اون مثلاً مهریه هم به درد نمی خوره چون معمولاً آدم ها می بخشن که بتونن به یه نقطه ی برابر برسن. مطمئنم که نکته های خوبی داره ازدواج. اما برای من بیشتر ضرره. و بله: من فقط به چشم قرارداد می بینمش. وگرنه برای عشق و ابراز محبت راه های دیگری می شناسم. واضح هست؟

Posted by: بابک at April 22, 2007 01:54 AM

در زندگی پذیرفتن و یا نپذیرفتن هر انتخابی به دنبال خود محدودیتی را خواهد داشت.نمی توان از انتخاب ها به خاطر محدودیت ها گریخت. و نمی توان بر حق انتخاب با توجیه محدودیت چشم بست.
موضوعی که به آن اشاره کرده ای جای بحث زیادی دارد. اما باید توجه داشت هیچ کس نمی تواند در این دنیا آنطور که می خواهد زندگی کند. هر جامعه ای در ذات خود محدودیت آور است.

پرستو:
هوم. البته که جامعه محدودیت آوره. اما خوبه که آدم ببینه چطور می تونه توی این محدودیت ها بهتر زندگی کنه و بیشتر لذت ببره از بودنش. مسیر رو انتخاب کردن دست خودمونه. به نظرم انفعال جواب خوبی نداره.

Posted by: پنگوئن at April 22, 2007 01:47 AM

چرا از این مبارزه ی کثیف معروف به بدحجابی حرفی نمی زنی؟

پرستو:
چی بگم به نظرت که قبلاً گفته نشده؟

Posted by: بابک at April 22, 2007 01:36 AM

سلام. اين عزيزي كه به "سن" گير داده واقعا باعث انبساط خاطر شد :))
حدس من اينكه ازدواج جزو قسمت هاي عقلاني زندگي بشر نيست و بيشتر جنبه روحي، عاطفي داره و فكر مي كنم اگر زياد از منظر عقل گرايانه و خشك بهش نگاه كنيم شايد به نتيجه اي كه فرانسه و بعضي ديگه از جوامع غربي بهش رسيدن برسيم. البته فكر مي كنم بسياري از مشكلاتي كه گفتي هم به ازدواج به خودي خود ربطي نداره و به باور هاي گاه نادرست اجتماعي ما بر مي گرده مثل شماره ي 3 و 5 ...

پرستو:
سلام سجاد.
به نظرم سخت بشه جدا کرد باورهای نادرست رو از نهاد خانواده. و برعکس تو فکر می کنم ازدواج کاملاً کاری عقلانیه. برای من با عاشق شدن و عاشقی کردن خیلی فرق می کنه.

Posted by: سجاد at April 22, 2007 01:31 AM

به نظر من نمی‌شه گفت ازدواج خوبه بده مقدسه مغرنسه! هر کس تجربه‌ی شخصی‌اش رو از این موضوع داره/نداره. مثل تجربه‌ی تجرد که هر انسان داره/نداره. این رفتار از اون رفتار‌هایی هم هست که آدم می‌تونه هر دو تجربه رو در طول زندگیش کسب کنه. شاید یه مقدار بحث در این مورد بی‌نتیجه باشه چرا که به همون تجربه‌ی شخصی بر می‌گرده. اصولا یه امر کلی نیست که بتونه یا یک موضوع اخلاقی نیست.

پرستو:
بحث به این معنی که همدیگر رو قانع کنیم نه. بحث به معنای گفت و گو که خیلی خوبه در این باره به نظرم. هوم؟

Posted by: شهاب شهسواری علویجه at April 22, 2007 12:57 AM

خیلی جاها درست می گویی و چیزهایی هم هست که به نظرم در نظر نمی گیری... سعی می کنم بنویسم درباره شان. اگر چه خیلی کوتاه
به هر حال بیراه نیست اصلا حرف هایت لااقل برای من که تجربه زندگی مشترک با کسی (به هر شکلی) نداشته ام. حتی اگر نتیجه ام چیز دیگری باشد.
پیگیری این بحث ها (با فرض نداشتن ضررهای جانبی) از بهترین خصیصه های فضای مجازی است به نظرم.

پرستو:
فکر کنم خوب باشه بنویسی...

Posted by: rooz... at April 22, 2007 12:50 AM

تو 26 سالته؟؟؟؟ تو که دو سال پیش 28 سالت بود. جلل خالق.

پرستو:
متولد سال 59 هستم.

Posted by: no one at April 21, 2007 11:58 PM

..جامعه ما هم این سیر رو طی میکنه..مثه سایر جوامع..البته دوران رنسانس ما خیلی کند یا داره پیش میره ..یا اینکه چون ما عمرمون کفاف نمیده اون روزو ببینیم انقدر عجول شدیم..در هر صورت..من کلا ازدواج رو رد میکنم..به دلایل بسیار زیاد..در مورد مقدس گرایی خوب گفتی..اینکه نشده تا به حال در این مورد بحث کرد..تابو بودنش بوده..من پارتنرشیپ رو ترجیح میدم..و با هرکسی که دگم فکر نکنه..هم میتونم وارد بحث بشم..البته بدون حب و بغضی که رنگ و بوی مذهب بگیره..

پرستو:
هوم. تعصب داريم. خیلی وقت ها...

Posted by: شاهین at April 21, 2007 11:40 PM

آره. اتفاقا چند روز پیش یکی از دوستای من و آقای ه که یه مردی است نزدیک 50 سالگی و ازدواج هم کرده اما بچه نداره ، هنرمنده و با همسرش همکارم هستن. می گفت تو نمی تونی از این سنت ها و از جبری که بعد از ازدواج پیش می آد فرار کنی چون ناگزیره. می گفت تعهدی که ازدواج می آره رو باید آدم خودش تجربه کنه. فکر می کنم همخونگی بدون ازدواج قانونی اگر بشه بهترین انتخابه.

پرستو:
هوم. یه جورایی من هم همین فکر رو می کنم و البته این رو کاملاً بدون تجربه دارم می گم.

Posted by: آذر at April 21, 2007 11:03 PM

تحلیل جالبی بود... به نظر من جای بحث بیشتری واسه این موضوع هست و خوبه که بیشتر شکافته بشه... اتفاقا این که به نکات منفی ازدواج هم اشاره بشه خیلی عالیه چون هیچ چیز خوب مطلق و به اصطلاح مقدس نیست... با آرزوی موفقیت...

پرستو:
بله. خوبه که بیشتر بحث بشه.
خوب باشین.

Posted by: شهاب at April 21, 2007 10:09 PM

سلام پرستواین هم ازاون جاهایی است که باید از نو نشست ویک فکرتازه کرد...دیگه عقایدوسنتهاوبده خوبه های قبلی جواب نمیده با این حال هیچ وقت نمی بینی کسی در این مورد یک بحث جدی وکارشناسی کنه...یک بحث جدی وکارشناسی!!چیزی که در همه ی زمینه ها جاش تو این مملکت خالیه!...
با آرزوی خوشبختی

پرستو:
سلام. آره: بحث جدی نمی شه و یه عالمه سرگردونی هست و اینا.
شاد باشی.

Posted by: elham at April 21, 2007 09:25 PM

Post a comment





Remember Me?