...
برای شيوا سنجری.
کاری ندارم به همهی اين سالها که اينهمه کنارم بودهای و نبودهای. هی رفتهای به آن کشورِ رنگرنگ و برگشتهای و همديگر را ديدهايم و حرف زدهايم و حرف زدهايم. و انگار نه انگار که نبودهای. هی رفتهام با کار و کار و کار و برگشتهام و با نگاهات، که مرا میفهمد، خستگی در کردهام. و صدات که اصلِ رفاقتِ روی زمين است. و دستهات که حساساند به هر چيزِ ناپاک. و دلات که هی شکسته شد و هی بزرگتر شد و جای من بازتر...
پيراهنِ سفيد هم که بپوشی، شيوای منی؛ شاپرکخانومِ خاطرهام. با چه ذوقی نوارِ شاپرکخانوم را آوردی مدرسه: «اين نمايش را بازی کنيم.» چند بار با هم گوش کرديم؟ نقشها را تقسيم کرديم و بعد: کارگردان تو بودی و گريمور و شاد بودی و پـُر از ايده.
دخترِ هنرمندِ 15سالهی نازنين، طرح میکشيدی از چهرههامان، چهرههای معلمها و ديگران. و رياضی میخوانديم. و مینوشتی. مینوشتيم آن روزها، زياد. تو و ساناز و من. و برای هم میخوانديم. و چقدر داستان میخوانديم و رُمان. و گردنهای خمشدهمان خسته نمیشد از آن طريقهی کتابخواندنِ يواشکی سرِ کلاس، که کتاب در جاميزی بود...
چقدر برقصم برای تو؟ فقط بگو امشب چقدر برقصم؟


