...

1.
روزهای تهران‌گردی همراه با دوستِ ايسلندی‌ام خوش گذشت به شدت. تهرانِ زيبا خلوت است و هوا هم که عالی است. و از همه‌ی اين‌ها گذشته، جاهايی رفته‌ام در اين روزها که برای خودم تازگی داشت. مثلاً—خجالت‌آور است—تا همين چند روزِ پيش شمس‌العماره را نديده بودم و مجموعه‌ی تاريخیِ کاخ گلستان را. يا همت نکرده بودم داخلِ کوشکِ احمدشاهیِ مجموعه‌ی کاخِ نياوران بروم و يا رستورانِ سنتی‌ِ خوبی که lonely planet معرفی و پيشنهاد کرده بود و در خيابانِ خيام بود، پايين‌تر از بازار. و هزار بار دورِ خودمان چرخيديم تا پيدايش کرديم.

2.
اين عکس را تقديم می‌کنم به همه‌ی دوستان و همکارانم در روزنامه‌ی شرق. دست‌خطِ احمدشاه است خطاب به نايب‌السلطنه درباره‌ی پی‌گيریِ نشرِ اکاذيب در جرايدِ آن دوران (با ذکری از روزنامه‌ی شرقِ آن زمان). اين‌جا هم گذاشته‌ام‌ با ابعادِ بزرگ‌تر. اين تابلو در بخشِ اسنادِ دوره‌ی احمدشاه است در کوشکِ احمدشاهی واقع در مجموعه‌ی تاريخیِ کاخِ نياوران.

3.
يکی از برنامه‌های چند روزِ گذشته، قدم زدن در خيابان‌ها—مخصوصاً مرکز و جنوبِ شهر—و ديدنِ مردم بود. اين‌‌که چطوری به ديد و بازديد می‌روند برای کارل جذاب بود و برای من هم. در حالِ قدم زدن چيزهايی هم خريديم البته. مثلاً او پيراهنِ يقه‌آخوندی خريد و من فيلمِ 300 را. اما خب شانسِ من خوب نبود: دی‌وی‌دی فقط يک ساعتِ اولِ فيلم را داشت و حسابی حال‌گيری شد. هرچند اصلاً از همين يک ساعتِ اول‌اش هم خوشم نيامد. در واقع، حوصله‌ی فيلم‌های حماسی، بزن‌بزن، بکش‌بکش را ندارم، مگر اين‌که خلاف‌اش ثابت شود. انگيزه هم ندارم که بقيه‌ی فيلم را گير بياورم و ببينم.

4.
بعد از بازديد از کاخ‌های سعدآباد، گلستان، صاحبقرانيه (نياوران)، به يک نتيجه‌ی جالب رسيدم: از روی حجمِ استقبال از کاخ‌های مربوط به دوره‌ی پهلوی می‌شود فهميد که چقدر مردم‌مان درباره‌ی اين دوره‌ی تاريخی کنجکاوند. نمی‌دانم به خاطرِ نزديک بودنِ اين دوره به زمانِ حال است و خاطره‌های کم‌رنگی که مانده، يا چيز ديگر. به هر حال کاخِ گلستانِ زيبا و باشکوه، که پـُر است از موزه‌های ديدنی (از عکس‌های زمانِ ناصرالدين‌شاه گرفته تا نقاشی‌های دوره‌ی قاجار و...) به نسبت مشتریِ کم‌تری داشت. در سعدآباد که ملت از سر و کولِ هم بالا می‌رفتند. در مجموعه‌ی نياوران (صاحبقرانيه) هم.
اين دو عکس هم نشان‌گرِ احترامی است که برای تاريخ و آثارِ باستانی‌مان قائل هستيم. در بخشی از کاخِ گلستان گرفته شده‌اند. اولی از نمای نزديک و دومی از نمايی دور.



مرتبط:
گذشته - ندا دهقانی.
از وجود سلبی تا وجودِ ايجابی - داريوش ميم.



March 27, 2007 12:53 AM


Comments


حکایت شما تهرونیا حکایت ما شمالیاست که دریا دم گوشمونه سال تا سال نمیریم یه سری بهش بزنیم... البته که تاریخ تو کشور ما بی اهمیت ترین مساله است تا وقتی یه مشت مزخرف به اسم تاریخ تو کتابای درسی نوشته می شه...

Posted by: شهاب at April 2, 2007 12:07 PM

سلام. بقیه فیلم هم توی همون DVD هست و فقط باید track رو عوض کنی.

پرستو:
سلام و مرسی از راهنمایی.

Posted by: آرش at March 31, 2007 04:04 PM

سلام . جالب بود كه منهم اين مكان ها را براي اولين بار ديدم

پرستو:
سلام. چه خوب که دیدی شون...

Posted by: محدث at March 31, 2007 11:19 AM

پرستو خانوم فيلم300 طوري ظبط شده(روي dvd) كه بايد بعد از اتمام قسمت اول next رو بزنيد و در حقيقت به trackبعدي بريد.
اگه توي كامپيوتر ببينيد راحتتره.

پرستو:
ممنون از راهنمايی...

Posted by: بهزاد at March 31, 2007 12:53 AM

سلام
حق با شماست خجالت اوره
اما از طرفی شرم اوره که از انرزی هسته ای ( که 100 البته حق تمام بشریت هست)صحبت کنیم اما هنوز بعد از قریب به 40 سال ایران خودرو پیکان میزنه 405 و 206 میزنه صدا و سیما ( در موردش صحبت نکنیم بهتره ...) با این همه پیشینه فرهنگی ایرانی اسلامی هزاران ساله از ترس تهاجم (نا)فرهنگی ماهواره ها رو جمع کنیم فیلترینگ رو که ادامه بدیم هیچ تشدیدش هم بکنیم در کشور رو ببندیم که چی؟ توریستهای خارجی فساد میارند
بعدش هم بمب گوگلی بسازیم که جواب فیلم 300 رو داده باشیم
خلاصه م طلب " به ایرانی بودن خودمون واقعا افتخار میکنیم اما در همون حال از ایرانی (ن)بودن خودمون خجالت میکشیم "

پرستو:
سلام.
و توی تناقض غلت می زنيم و غلت می زنيم...

Posted by: اتشونر at March 29, 2007 12:10 AM

سلام پرستو،

نوشته بودی از :ارهای محسن نامجو خوشت میاد. توی این وبلاگ یکی از آلبومهاش رو برای دانلود کردن گذاشته:
http://asheghane.blogspot.com
پست 27 مارس رو چک کن. تقریبا آخرهای پسته.

پرستو:
سلام.
ممنون. حالا آلبوم ترنج قراره اردیبهشت منتشر بشه. با کیفیت خوب و حق مؤلف و این ها.
شاد باشی.

Posted by: مانا at March 27, 2007 08:12 PM

سلام. تهران گردی هم برای خودش حالی داره. متاسفانه من هم هنوز خیلی از جاهای تهران رو ندیدم و خیلی از جاهاش رو هم بلد نیستم. عکس آخری ات من رو یاد عکسی انداخت که خودم از یکی از یادگاری های!!!! نوشته شده توسط شقایق خانم و یه آقای محترمی رو دیوار یکی از اتاق های زیبای باغ موزه نارنجستان شیراز برای بازدیدکننده ها گذاشته بود!! تاسف بار تر خانمی بود که به همراه همسرش وارد اون اتاق بسیار زیبا شد و گفت بیا بریم، اینجا چیزی واسه دیدن نداره!!!

پرستو:
:)
سلام. حالا شاید اون خانم واقعاً سلیقه اش طوری بوده که خوشش نیومده. اما یادگاری نوشتن روی دیوارهایی که بابت دیدنشون ملت میان پول می دن خیلی ضایعه به نظرم.

Posted by: مهناز میناوند at March 27, 2007 01:51 PM

سلام
خوبين
تازه با وبلاگ شما آشنا شدم
دلم ميخواد بگم سال نو مبارك ولي
چيز نوئي تو اين همه بدبختي نميبينم
اما آرزو ميكنم سال پر باري داشته باشين
باز هم به شما سر خواهم زد .
هنوز مطالب شما رو خوب نخوندم .
تا بعد .

پرستو:
سلام و ممنون. عیدتون هم مبارک!

Posted by: گلوگاه at March 27, 2007 01:22 PM

هیشه خوش باشی پرستو جان . سال نو هم مبارک .امیدوارم امسال خیلی خیلی بهتر از اونچه که فکرشو میکنی بشه . شاد باشی و پر از شور زندگی

پرستو:
ممنون بهار جان. فصل، فصلِ توست...
خوب باشی.

Posted by: بهار at March 27, 2007 12:20 PM

سلــام پرستوی عزیز. دوستانت رو یه سر ببر موزه ی ایران باستان :) البته موزه ی لوور از موزه ی ایران باستان کامل تره(سوت) چون هر سال که میری و یه چیزی رو میبینی،سال بعد که بری عکسش رو میبینی که پایینش نوشته شده "انتقال داده شد به موزه ی لوور پاریس یا انگلیس یا..." این همون ارزش و احترام به تاریخه!
من تاریخ هخامنشی رو خیلی دوست دارم برای همین موزه ایران باستان رو ترجیح میدم.
این یادگاری رو هم که...نمی دونم چرا باید اینجوری باشه!!!(نفس عمیق از اون آه و افسوس ها و اینا)
منم علاقه ای به دیدن 300 ندارم.دی وی دی فروش های ما رو هم که می شناسی! ;)

خوب باشی...

پرستو:
سلام و ممنون از پیشنهاد. البته خودم قبلاً اين موزه رو دیدم و خوب بود کلی. اما این دوست من که تهِ لوور رو درآورده، گفت که دوست داره با فرهنگ و تاريخ دوران قاجار بیشتر آشنا بشه...
تو هم خوب باشی.

Posted by: ثمین at March 27, 2007 11:26 AM

سلام
این یادگاری نوشتن ها واقعا جای تاسف دارد . من هم در ایام عید به یکی از همین آثار باستانیمان رفتم ، فقط متحیر بودم که این اشخاص چطور چارچنگولی از یک ستون بالا رفته اند و با ذغال یادگاری نوشته اند . نمی دانم مقصر میراث فرهنگی است ؟ ( هر چند نمی تواند برای هر نفر یک گماشته بگذارد که ! )

پرستو:
سلام.
یادگاری نوشتن رو دوست دارم. مثلاً روی ديوارِ سلول های زندان واقعاً لازمه به نظرم. اما آدم باید بدونه کجا بنویسه دیگه...

Posted by: Mehdi at March 27, 2007 08:42 AM

خوب میشه گفت یک گزارش زنده و مستقیم بود نسبتا
عکس سومی هم خیلی جالب بود خوشم آمد اما یک حس خاصی داره وقتی یک نفر رو آووردی که برای اولین بار خیابونها و ادم های شهرتو ببینه همش می خوای ببینی پشت این چشمها چه فکرهایی می گذره
سال نو را برایت ارزومندم

پرستو:
خوبیش اینه که این آدم نویسنده است و خب بعداً می شه فهمید پشت چشم هاش چه فکرهایی می گذشته!
و عیدت مبارک!

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at March 27, 2007 07:05 AM

شماره 1 ات رو پایه ام ! یاد قدیما به خیر کلییییی با بابا از ایم کاخ و موزه گردی ها داشتیم

پرستو:
خیلی حال می ده و ادم معمولاً غافله از اين گردش ها...

Posted by: هما at March 27, 2007 02:44 AM

به نظر من اون یادگاری زیباتر از اون نقش و نگاره....چشم ها را باید شست...جور دیگر باید............ سشوار سشوار سشوار

پرستو:
:)
به نظر من ولی زیبا نیست اون یادگاری اون وسط.

Posted by: امید at March 27, 2007 01:48 AM

I was a tour guide among our meusums ABGINE,and FARSH in kare gar fatemi jucture is so cool

پرستو:
موزه ی فرش رو ديدم چند بار. اين دوستِ من خوشش نمی اومد از فرش. آبگينه رو ندیدم ولی...

Posted by: Behdad at March 27, 2007 01:32 AM

300 رو دیدم. خدا دوستت داره که نخواسته بیشتر از یکساعت واسه ش تلف کنی. ارزش اینهمه ماجرا رو هم نداشت به نظر من. همه اینا واسه ش تبلیغ شد انگار. در موردش خواهم نوشت تو وبلاگم.

و خواستم بگم اون سندی رو که به بچه های شرق تقدیم کرده بودی خیلی خیلی جالب و آموزنده بود. ممنون.
شاد باشی

پرستو:
چه خوب: بنويس نظرت رو حتماً درباره ی فيلم.
خوب باشی.

Posted by: weria at March 27, 2007 01:30 AM

سلام!
این عبارت (خجالت آور است) رو من بشدت درک میکنم. وقتی منم با اون مهمونای خارجیمون مثلا رفته بودیم موزه زمان یا تک تک موزه های کاخ سعد آباد و میدیدند که من با چه تعجبی و لذتی دارم بازدید میکنم، گاهی می پرسیدند واقعا تو تاحالا اینجا نیومده بودی؟ منم میگفتم نه ! یا اومده بودم اما نه با اینهمه وقت و دقت ... و بعد خجالت میکشیدم :)

برای من هم اون چند روز (که تو اردیبهشت بود و هوا هم عالی...) فوق العاده خاطره انگیز بود. و جالب بود برام که چه اطلاعات دقیق و مبسوطی از دیدنیهای شهر تهران داشتند. دیدنیهایی که من خیلیهاشون رو ندیده بودم ! و با چه نگاه متفاوت (و اغلب زیباتری از نگاه ما) به تهران و تاریخش نگاه میکردند...

پرستو:
سلام.
آره. کلاً خيلی خوبه که با نگاهِ خارجی ها آدم آشنا بشه. زاويه ی ديدشون خيلی با ما فرق داره.

Posted by: weria at March 27, 2007 01:25 AM

با سلام
فيلم 300 را بصورت آن لاين در اين سايت ببينيد
www.mano-paltalk.net

پرستو:
نمی ارزه اين همه وقت بذارم پاش، از اينترنت دانلود کنم...
و ممنون.

Posted by: من و پالتاك at March 27, 2007 01:23 AM

عالیست که فرصتی یافتی برای دیدن
بیگانگی با تاریخ هم چیز عجیبی نیست در شرح احوال ما. خودم وضعم از همه خراب تر است از بس که هیچ نمی دانم از گذشته!

پرستو:
آره.. اوضاع من هم خوب نیست در تاريخ.

Posted by: rooz... at March 27, 2007 01:21 AM

عکساش خیلی باحال بودن!
راستی سال نو هم مبارک. سال خیلی خوبی داشته باشی.

پرستو:
:)
کلی ممنون. عید تو هم مبارک، لاله جان.

Posted by: لولو at March 27, 2007 01:11 AM

Post a comment





Remember Me?