بيست انگشت

خانم مانيا اکبری،
شما جسور هستيد. ممنون.
بيست انگشت را ديدم. نقل می‌کنيد از مادربزرگی که به نوه‌اش گفته است: شايد بشود به زنی که با بيش از 20 مرد، به تعدادِ انگشتانِ دست و پايش، خوابيده باشد روسپی گفت. کم‌تر از اين تعداد، نه. عنوانِ جذابی است برای فيلمِ اول‌تان.

خانم اکبری،
مانياهای وجودتان آدم را درگير می‌کنند. اويی که تاب‌بازی را دوست دارد، بازی را دوست دارد. اويی که اصرارِ پارتنرش بر باکره بودن را نمی‌فهمد، آزار می‌بيند، خشونت بر او اعمال می‌شود. اويی که می‌خواهد با مردانِ ديگری جز پارتنرش برقصد، لذت می‌برد و دوست دارد توجهِ حسادت‌آميزِ پارتنرش را جلب کند. اويی که می‌خواهد سقطِ‌جنين کند، می‌خواهد که بر بدن‌اش کنترل داشته باشد و نمی‌فهمد چرا همسرش می‌خواهد به سختی زندگی کنند اما جنسِ بچه‌هايشان جور باشد و پسر داشته باشد. اويی که از ميلِ کودکی‌اش به پسرشدن می‌گويد و با افتخار می‌گويد حالا زن‌بودن‌اش را دوست دارد با همه‌ی محدوديت‌هايش. اويی که می‌تواند و می‌خواهد که هم‌زمان عاشقِ دو مرد باشد، موضوع را منتفی نمی‌داند و با همسرش بحث می‌کند. اويی که در مقابلِ محدوديت‌هايی که همسرش برای معاشرت با مردان قائل می‌شود می‌ايستد و حتی اعلام می‌کند با دوستِ دخترش، مريم، خوابيده است. اويی که معتقد است روابطِ آدم‌ها همه بازی است، بازی.

شما جسور هستيد، خانم مانيا.
و بيژنِ قصه‌تان، بيژنِ قصه‌هاتان ترحم‌انگيز است. جسارت ندارد. اسير است. و در آخرين سکانس هم در را، درِ کوپه‌ی قطار را، به روی تغيير می‌بندد. مردِ قصه‌ی شما در برزخِ سنت و مدرنيسم، با سر به حوضِ سنت می‌پرد، بدونِ توجه به اين‌که عمقی ندارد و شما در سونا می‌نشينيد و درباره‌ی اين بحث می‌کنيد که کم‌تر از 20 تا هم‌خوابه خوب است.
بيست انگشتِ شما محدوديت‌های زنِ ايرانی را، زنِ آگاه‌شده‌ی ايرانی را، تصوير می‌کند اما ترحمِ بيننده را نسبت به مردِ ايرانی برمی‌انگيزد. جسارت‌تان بيش از کافی‌ست برای فيلمِ اول. و به نظرم کيفرخواستی است عليهِ نظامِ مردسالار که قربانيان‌اش زنان‌اند و مردان‌اند.


*****

چند ساعتی است می‌خواهم درباره‌ی بيست ‌انگشت بنويسم، چند ساعتی که درگيرش بوده‌ام و نمی‌شد. حالا هم غيرِطبيعی تمرکزم زياد شده. نمی‌دانم از اپيزوديک بودن‌اش بايد بگويم يا تصويربرداریِ خوب يا اين‌که هر اپيزود يک سکانسِ طولانی است و موضوعِ صحبت‌های زن و مرد است که کشش ايجاد می‌کند برای بيننده يا بازیِ طبيعی و خوبِ هر دو هنرپيشه (مانيا اکبری و بيژن دانشمند) يا از اين‌که بيشترِ اپيزودها در حالِ حرکت فيلم‌برداری شده‌اند و مثلاً سکانسِ تله‌کابين را ديدنی کرده؟
هرچه هست، دوست دارم بگويم به نظرم ديالوگ‌ها قوی نبودند. می‌شد که دقيق‌تر نوشته شوند و آن‌وقت شايد که فيلم از نظرِ من شاهکاری می‌شد در حد و اندازه‌های پيش از طلوع و پيش از غروب.

مرتبط:
وب‌سايتِ رسمیِ فيلم.



February 17, 2007 12:21 AM


Comments


bebakhshid man bad az khondane matlabi dar morede filme b.a goftam, bad motevaje shodam soalam bi mored bod .baz ham mazerat mikham .

پرستو:
خواهش می کنم.
:)

Posted by: yas at April 10, 2007 02:27 PM

salam . film bist angosht ro che jori mishe pyda kard?

Posted by: yas at April 10, 2007 02:21 PM

parastoo joonam, mach mach kolllli ta:*

پرستو:
:*

Posted by: Ayda at February 26, 2007 12:58 AM

من فیلمو از شبکه چهار انگلیس سال قبل دیدم. وقتی اینجایی اینجوری فکر نمی کنی. فکر میکنی فیلم شاید عصاره همه دردهای زن روشنفکر ایرانی هست اما بازتاب همه قشر ها نیست. شاید بگویی قرار نیست باشد و نباید هم. می گویم کاش بود. کاش می شد هم برای اینطرفی ها که دهنشونو واز کردن راجع به ما عجیب غریب ها حرفهای جالب بزنند چیزی هم از نرم ها و آنچه متوسط زن ایرانی است نشون می دادن تا اونی که ما رو نمی شناسه فکر نکنه وای اینا چه بدبختن که باید برای خوابیدن با یه دختر کتک بخورن. مگر اینجا 20 سال پیش حتی می شد اینکارو کرد؟. ما گرچه مسایل نهفته داریم مثل حقوق اقلیت ها مثل آزادی هایی که مانیا خانم مطرح می کند، چیزهایی هم داریم که نه براشون جنگیدیم نه براشون از دماغ هیچ کسی خونی ریخته شده. (مثل حق رای و حق مالکیت و حق گرفتن وام از بانک که توی خود انگلیس هم اواخر دهه 70 بدست اومده با مبارزه)چرا نباید داشته ها و نداشته هامون رو با دقت بیشتری تصویر کنیم. بعدشم این لحن کوبنده ای که برای مرد ایرونی اختیار می کنی و میکنند کاملا جنرالیزه است. چرا باید معدل مرد ایرونی با زن سوپر روشنفکر ایرانی بحث کنه و جلو جلو با دماغ بخوره زمین؟ من شجاعت مطرح کردن این مسئل رئ انکار نمی کنم اما وقتی مخاطب داخلی اینقدر محدوده و خارجی اینهمه کم اطلاع، فکر می کنم باید مسولیت بیشتری قبول کرد.

پرستو:
می فهمم چی می گین. من هم اگه فیلمساز بودم شاید که این جوری قصه رو نمی نوشتم و تصویر نمی ساختم. شاید که می رفتم سراغِ بخشِ دیگه ای از جامعه. شاید که مردِ روشنفکرِ ایرونی رو می ذاشتم روبه روی زنِ روشنفکر (یه جاهاییش بود: توی تلکابین. مرد قصه به نظر روشنفکرتر از زنِ قصه می اومد) اما به نظرم روايتِ مانيا اکبری، روايتِ اونه. از اون زاویه دیده ماجرا رو و به نظرم خوب جامعه مردسالار رو به نقد کشیده. بلایی که سرِ مردهای قصه اش میاد کمتر از بلایی نیست که سر زنها میاد. به هر حال نکته هایی که می گین رو باید با خود کارگردان به بحث گذاشت. موضعِ جانبدارانه ای ندارم. فقط می تونم بگم جسارتش بیشتر از هر چیز دیگه به چشمم اومد و این که: باید این قدر آدمای مختلف با نگاه های مختلف فیلم بسازن که تصوير از مای عجیب و غریب زیاد بشه توی دنیا. وگرنه که هیچ کس نمی تونه کامل و همه جانبه بسازه. یا اگه بسازه، یه اتفاق خواهد بود.
ممنونم که برام مفصل نوشتین.
خوب باشین،

Posted by: fereshteh Shakib at February 20, 2007 03:04 AM

سر کار خانم دو کوهکی
امروز برای اولین بار وبلاگ زیبا و وزین شما را ملاحظه کردم بسیار خوشحالو مغرور هستم از داشتن زنانی در سر زمین مادریم. که حرفی غیر از تمام زنان کلیشه ای امروز دارند . مطالبی رو میخواستم برای شما ارسال کنم لطفا ادرسی از ایمیل خود را برای من بگذارید تا در اسرع وقت برای شما ارسال کنم . شاید مورد قبول شما استاد عزیز واقع گردد .
همیشه موفق همیشه سربلند باشی

پرستو:
سلام دوست خوب. خیلی خوشحالم از آشناييتون. نشانی ای میل من کنارِ وبلاگم هست: parastoo@gmail.com
و اين که: کدام استاد و شاگرد؟ این حرف ها رو بی زحمت بذارین کنار. خوشحال می شم کمکی کنم. خوب باشین.

Posted by: yas at February 19, 2007 02:26 PM

یک سوال:
این‌عکسی که امروز در بخش «اعلانات» رادیو زمانه چسبونده شده، شما هستید؟
...
کاش در باره‌ی «20 انگشت» بیش‌تر توضیح می‌دادی که مطلب‌ات تا سطح یک نامه خصوصی پایین نمی‌آمد!
بعدش هم چرا در جواب «مصطفا» که نوشته:«این فیلم را از کجا می‌شود گیر آورد؟» این‌جوری (خنثا) پاسخ دادی؟
یک بار درباره‌ی کتابی نوشته بودی (نام‌اش را یادم نمی‌آید)... و یکی از خوانندگان شهرستانی «زن‌نوشت» از تو پرسیده بود آن‌را چه‌گونه می‌تواند به‌دست بیآورد،یادم می‌آید که صمیمانه گفته بودی حاضری کتاب فوق را برای او با پست بفرستی و باقی قضایا...
...
کمی تا قسمتی مهربان باش

پرستو:
سلام. امروز هنوز راديو زمانه را ندیده ام و بعید است تبلیغ من را کرده باشند. که چه بشود؟
بله. کتاب را می توانستم بخرم و بفرستم. فیلم را نمی توانستم کپی کنم و بفرستم. دوستی داده بود ببینم. و اجازه نداشتم کپی کنم و کار درستی هم نمی دانم.
خوب باشین.

Posted by: حسین at February 18, 2007 08:58 PM

سلام..خیلی مایلم این فیلم را ببینم.لطف می کنید بفرمایید چطوری تهیه کنم.ممنون از لطف شما

پرستو:
سلام. به وب سایت فیلم که لینکش رو گذاشتم مراجعه کنيد لطفاً.

Posted by: faraz at February 18, 2007 11:45 AM

موفق باشی !!!

پرستو:
ممنون. شما هم.

Posted by: سارا at February 18, 2007 11:30 AM

سلام خانم!
این برای شما باید جالب باشه:
زنان؛ چهره واقعی ایران
http://www.jour4peace.com/main1.asp?a_id=294
لطفاً به من لینک بدین. دارم یه کارایی می کنم. یه مصاحبه مشابه این رو هم دارم که همین روزا میذارم رو سایت. ممنون. مزدک.

پرستو:
ممنون که خبرم کردین.

Posted by: مزدک علی at February 18, 2007 07:04 AM

سلام.نمی دانم تقصیر کیست من یا تو؟همیشه زن نوشت را باید روزی یک بار می دیدم تا اینکه خودم ایمیل زدم که در کرمانشاه فیلتر شدی و دیگر زن نوشت به کمت رفت و من هم به سفری با اینترنت کم! ولی همه اش به فکر بودم که پرستو چه شد؟باور نداشتم که دیگر نباشی و متاسف از اینکه شروعی با نام مستعار را امتحان کرده باشی که دیگر هیچ...امروز پیدایت کردم زن نوشت.نمی شناسیم ولی می خوانمت که می فهممت .

پرستو:
ممنون از يادداشتِ گرم و مهربانتون.

Posted by: reza karimian at February 18, 2007 12:13 AM

فكر نكنم به سختي گير آورده باشيد! شوخي كردم. خوشحالم كه از ديدنش راضي هستي. اما من اونقدر درگيرش نشدم. من هنوزم تو فكراتي فيلم بوتيكم.

پرستو:
ممنون شهاب جان. جالبه که من به کلی آدم سپرده بودم اما فکرش رو نمی کردم از تو برسه به دستم! به هر حال از لطفت ممنونم. و بوتيک... خوب بود اون فيلم خیلی.
خوب باشی.

Posted by: ماه محو at February 17, 2007 11:17 PM

سلام عزیز جان. منم یک ماه پیش 20 انگشت رو دیدم و خیلی لذت بردم. بیشتر از هر چیز دیگه ای از جسارت مانیا اکبری که تو فضای عجیب فرهنگی ایران جرات کرده فیلمی با این فرم بسازه. محتوا هم که حرف نداشت مخصوصا اون اپیزود تله کابین. خوبه که خوب شدی دوباره.

پرستو:
سلام شبنم جان.
هوم: جسارتش خوب بود. اما به نظرم متن رو می شد بهتر نوشت...

Posted by: شبنم at February 17, 2007 11:15 PM

سلام. ممنون از این مطلب. من با مسئول فروش فیلم تماس گرفتم. منم دوست دارم ببینم فیلم رو. ممنون که خبرش رو دادین.
همیشه همینطور فعال و موثر باشین

پرستو:
خواهش می کنم. امیدوارم بتونین ببینیدش.

Posted by: weria at February 17, 2007 10:47 PM

راستي اين مصاحبه مانيا اكبري تو چلچراغ رو خوندي؟http://40cheragh.org/40cheragh/News.aspx?NID=398

يه چيز ديگه : مي شه ازت بخوام لينك من رو به اسم خودم بذاري (البته ببخشيدا)

پرستو:
نخوندمش. اما حالا می خونم. مرسی.
و باشه. وقت بشه، عوض می کنمش.
خوب باشی.

Posted by: مهناز ميناوند at February 17, 2007 03:38 PM

dorost hamon lahze ee ke payam ro send kardam az send kardane in payam pashimon shodam..shayad be dalile inke midonestam ke baraye dadane in film be digaran ma,zoriat dari va baz ino porsidam...omidvaram ke chizi be del nagerefte bashi

پرستو:
معلومه که به دل نگرفته ام اما موضوع اینه که باید بشه همه ی فیلم ها رو همه ببینن. دست کم یه سینمای کوچک رو اختصاص بدن به این جور فیلم های خاص. از رؤياهام حرف می زنم. جدی نگیرین. و خوب باشین.

Posted by: مصطفی at February 17, 2007 12:27 PM

حالا مطمئنی 20تا بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
:)
:(

Posted by: آدم at February 17, 2007 09:57 AM

صبح بخير. منم مي خواستم بپرسم فيلم رو از كجا آوردي! ممنون از راهنمايي ات. از وقتي تو مجله هفت درموردش خوندم دنبالشم.

پرستو:
:)

Posted by: مهناز ميناوند at February 17, 2007 08:04 AM

In English, they have fingers and toes. Fingers and toes are two different things and normally they are not considered the same thing! HZ

پرستو:
اين فيلم به زبان فارسی ساخته شده. در کانتکستِ فارس. در ايران. باقی به نظرم زحمتِ مترجم است اگر قرار است فیلم جای دیگه نشون داده بشه.

Posted by: Homayoun at February 17, 2007 02:52 AM

این از رو نرفتن رو پایه ام بد فرم! ;)
و خوشحالم که تو جمله آخرت مردان رو جا ننداختی...

پرستو:
چاکريم.

Posted by: rooz... at February 17, 2007 02:26 AM

in filmo az koja mishe gir avord........

پرستو:
راستش نمی دونم. من به سختی گير آوردم و اجازه ندارم تکثير کنم. درست هم نيست.
روی وب سايتشون بخش فروش داره که اسم یه خانم و شماره تلفن و ای میلش هست. می شه تماس بگیرین.

Posted by: مصطفی at February 17, 2007 02:03 AM

Post a comment





Remember Me?